|
«مصدق»شناسی، از راه قلمش |
صالح تسبيحی
|
![]() |
به بهانهی سالروز مرگش، و همچنین روز ملیشدن صنعت نفت، که هر دو در
اسفند است
کار و بار کشور به دست هر کس که میافتد، لفظش، سخنگفتنش و شیوهی بیانش بیانیهی
اصلی روش سیاسی اوست. آنکه به ضرورت مجبور است از کلام استفاده کند نه به اختیار،
میبایست توانایی به کار گرفتن لغات مناسب، ساده و در عین حال خوشایند و هماهنگ با
زبان اکثریت مردم خودش را بداند. سیاستپیشگان به این نکته پی بردهاند. برای همین
است که همهشان علاقه دارند در کنار منصبشان نوشتهای و یا شعری بگویند و در کنار
همه چیز، نویسنده هم حساب بشوند.
در سنت تاریخی ایران البته، سیاستمداران بسیاری دست به قلم داشتهاند که از خلال کلماتشان میتوان شناساییشان کرد. و بسته به حدود آزادگیشان میتوان حال درونیشان را دریافت و دانست پشت تاریخ چه حقیقتی در جریان است. از «عطاءالملک جوینی» بگیر و بیا تا «عینالقضات همدانی» و «قائم مقام فراهانی» و «ناصرالدین شاه» و «مهدیقلی خان هدایت». از آنها روایاتی باقی مانده که منششان را نشان میدهد و نوشتاری مانده که دلایل این منش را میشکافد و شخصیتشان را بروز میدهد.
چنین است که اگر حاکمی اهل نوشتن نباشد، پول میدهند و اشعار یک شاعر گمنام را میخرند و به نام نامی آن حاکم منتشر میکنند تا چهرهی مغشوش او را پاکسیما جلوه دهند. البته با کمی تماشا و دقت میتوان تفاوت این نویسندگان دروغی را با حقیقیها دریافت. میتوان سخنرانیهای آنها را (که المنت لله کم هم نیست) با نوشتههایی که منسوب است به آنها مقایسه کرد و به درهی عمیق تزویرشان خندید و فرو نیفتاد. همچنین نوشتههای یک سیاستمدار بهترین ارجاع برای محققان تاریخی است. خلاصه دست به قلم بودن یک مزیت است. یک کار احترامبرانگیز است که آن سیاستمدار پیچان در تندباد گذرندهی تاریخ را، به شاخساران جاودان ادبیات بند میکند و نگاهش میدارد.
اکنون که در ادبیات دولتی ایران، و توسط بالاترین صاحبمنصبان دولت از «تقشون
در اومده» یا «متجاوزان بیخود میکنند» در گفتار استفاده میشود، میتوان به
جوهرهی شرایط کشوری پی برد که روزگاری «قائم مقام»ها بر آن حکم میراندهاند که با
ناخن بر دیوار کنده بود:
روزگار است آنکه گه رخصت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر از این بازیچهها بسیار دارد...
از سلسلهی این حاکمان قلم به دست یکی هم محمد مصدق است که نوشتههایش هماهنگی عجیبی با رفتار و سخنانش دارد. محمد مصدق وقتی مرد، پهلویها خیلی تلاش کردند تا وجههی ملی و احترامبرانگیزش را پاک کنند. اما این ادبیات او بود، نحوهی ستیهندهی گفتار و نوشتارش بود که او را زنده و بر پا داشته و حالا بعد سالها، هر سال در پایان سال روزی به احترام او برمیخیزیم.
* * *
محمد مصدق در خلال نوشتههایش مردی است پرشور، کلمات را بنا بر ضرورت به کار میگیرد، و اندکی تندخوست. او در نامههایش و در دوران تصدی طبعاً جانب احتیاط را رعایت میکند، اما نوشتههایی که در دوران تبعید نوشته و نام «خاطرات و تألمات» به آن داده، دیگر بیپیرایه و بسیار شیوا نوشته شدهاند. نوشتههای او مانند هر سیاستمدار دیگر خلاصه و آمیخته با کنایات دوپهلوست.
مصدق در جریان ملیکردن صنعت نفت همواره از سخنرانیها و نوشتن کمک گرفته و این بر اعتبار تلاش سترگ او در دیپلماسی نفت تأثیری مستقیم داشته است: از سویی با استفاده از ادبیات در سخن و نوشتن مردم را با خود همراه کرده و از طرفی دیگر برای محققان و متفکران آتی منبعی دست اول به جا گذاشته است.
در مقدمهی «خاطرات...» مینویسد: در این فکر بودم که خود را به چه کاری مشغول کنم که از بعضی هموطنان پیام رسید که خاطرات خود را به رشتهی تحریر درآورم که این کار نه مشکل بود و نه محتاج به مدرک.
این جمله نشان میدهد نویسنده در آستانهی هشتاد سالگی سری پر شور و دلی پر تاب دارد و لحظهای بیکار نشستن را اتلاف عمر میداند. نیز نوشتن را به عنوان یک سرگرمی در نظر گرفته و به آن مبادرت کرده است. این رویکرد از آشنایی دیرپای نویسنده با مقولهی نوشتن خبر میدهد. همچنین تفاوتی که میان نوع نوشتهاش (خاطرات) و تحقیق آکادمیک و تاریخی (مبتنی بر مدارک) قائل شده است نشان میدهد پیشاپیش برای نوشتهی خود تصویری کلی و برای کتاب خود سیاقی مشخص در نظر گرفته است. او در این مقدمه به جای «خوانندگان عزیز» یا امثال آن، مخاطبان خود را «هموطنان عزیز» خطاب میکند، ترکیبی که منش ملی نویسنده را به خوبی نشان میدهد.
در فصل نخست کتابش تشکیلات دولتی پیش از مشروطه را تشریح میکند (کاری که بسیاری از تاریخنویسان باید میکردهاند و نکردهاند) و در پایان فصل مینویسد: تشکیلات وقتی مفید است که در نفع مردم و اجتماع تمام شود. اکنون با تشکیلات پر عرض و طول ما، هیچ مالیاتبدهی خوشحسابی هم نمیتواند از مالیهی محل خود مفاصاحساب بگیرد...
مصدق زبانی ساده و به دور از لفاظی دارد. او پرورشیافتهی فرهنگ قاجاری است. حرکت او و همنسلان او از اندرونی دربارها به کلاسهای درس اروپا، آنها را چنان ساخت که نیک دانستند این لفاظی و تعارفبازی و عنوانپردازی است که آفت جان شده و بلای مملکت.
«در قدیم اعطای لقب و ارجاع خدمت مقید به سن و سال نبود و بعد از فوت پدرم که بیش از دوازده سال نداشتم، ناصرالدین شاه به من لقب داد، چه بسیار مشاغل که شاه در حیات رجال یا در مماتشان برای قدردانی به اولاد آنها محول مینمود...»
او جابهجا قصه میگوید. شیوهی قصهگویی او نیز جالب است. بنا بر سن و سال
کهولت، قصه را کوتاه و خلاصه و «سعدیوار» بیان میکند و از آنجا که ادیب نیست،
روایات را مستقیم و سرراست میگوید:
«سال ۱۲۹۹ شمسی که با پسر و دختر بزرگم از اروپا به ایران میآمدم به دعوت میرزا
اسداله خان یمینالممالک، کارگزار بوشهر، وارد کارگزاری بوشهر شدم و برای دیدن بعضی
نقاط منجمله میدان توپخانه که وضع بسیار بدی داشت به آنجا رفتم. در مراجعت روی
میز اتاق نامهای که به عنوان من نوشته شده بود با دو ظرف پر از خرما و تخم مرغ به
این مضمون دیدم: ساعتی دارم که مدتی است از کار افتاده. نظر به اینکه فرزندان شما
تحصیلات خود را در اروپا کردهاند آن را میفرستم درست کنند و هدیهی ناقابلی هم که
ارسال شده نوش جان نمایند. این نامه وقتی نوشته شده بود که چهارده سال از عمر
مشروطه گذشته بود و هنوز مردم دور از پایتخت اینطور تصور میکردند که هرکس برای
تحصیل به خارج رفت همه چیز حتا ساعتسازی هم آموخته است.»
مصدق یک روشنفکر است. از این نظر که مشغول تفکر دائم و آسیبشناسی دور و بر خود
است. او اندیشیده و به نتایجی رسیده که گهگاه در نوشتهاش به آنها اشاره میکند:
«... چون ما در دورهی تحولیم نه اصول قدیم را رعایت میکنیم... نه مجلسی از
نمایندگان حقیقی ملت داریم که غیر از مصالح مملکت چیزی در نظر نگیرند، و معلوم نیست
که این دوره تا چه وقت طول میکشد!»
البته بعد از گذشت شصت هفتاد سال، ما نیز همچنان میپرسیم واقعاً این دوره کی سر
میرسد؟!
اما از همه جالبتر برخورد مصدق است با کتاب «مأموریت برای وطنم» که گویا
محمدرضا پهلوی نوشته و در آن جابهجا ضعفهای خود را به گردن نخستوزیر ملی خود
انداخته که اکنون در احمدآباد در تبعید است.
به نظر میرسد رویکرد مصدق در پاسخگویی به این کتاب بیش از هر جای دیگر بیشتر
نویسندهمآبانه باشد. زیرا اولاً در پاسخگویی، همچون دفاعیات دادگاهش سخت
بیپروا، دست از جان شسته و «آب از سر گذشته» است. این بیپروایی و دوری از
خودسانسوری با جنونی ملموس در قلم نویسنده آمیخته است که دارد تا لحظهی آخر مبارزه
میکند و میخواهد اعلام کند اگرچه از کار برکنار و پیر و خانهنشین است، اگرچه
متهم و زندانی و دادگاهرفته است، اما یک قدم از حرفهای خود کوتاه نیامده و جا
خالی نمیکند. او برای رساندن این پیغام پرصلابت از نوشتن استفاده کرده است.
او قسمتهایی از کتاب پهلوی را آورده و زیر هرکدام نوشته «عرض جواب»:
- اقدامات و عملیات مصدق در دورهی نخست وزیری به ضرر خود و کشورش تمام شد.
عرض جواب:
به ضرر من صحیح است، چونکه هرچه داشتم به غارت رفت و متجاوز از هشت سال هم هست که
از نعمت آزادی محرومم و اکنون در این قلعه محبوس و به تماشای دیوار آن مشغولم.
- در دیماه ۱۳۳۱، مجلس شورای ملی با رضایت من و اکثریت آرا اختیارات مصدق را تمدید
نمود. علت رضایت من آن بود که میخواستم هرگونه مجال برای اجرای سیاست مثبتی در امر
نفت به وی داده شده باشد.
عرض جواب:
دولت اکثریت داشت و احتیاج نبود که مجلس با رضایت شاهنشاه اختیارات مرا تمدید کند و
از این فرمایشات چنین برمیآید که در مملکت مشروطه مجلس قادر نیست کاری انجام دهد
مگر با اجازهی شاهنشاه.
گذشته از هر چیز اما، نویسنده در پاسخها به هیچ وجه لحن هتاکانه به خود نمیگیرد و از خلال جملهبندیها و تلاشها و دلیل و برهانآوردنها نشان میدهد که چقدر مکدر است. همچنین لحن نوشتار به غرولندهای پیرمردان نمیماند. از روحی شوخ و سرزنده خبر میدهد که تنها در پناه تخیل است که جوان مانده. این تکهپرانی و شوخطبعی که در رفتار مصدق وجود دارد، به شکل طنز، آن هم طنزی جسورانه در نوشتههایش بروز میکند. انزوا و بداحوالی خود را به تماشای دائم دیوار تشبیه میکند. او در دفاعیات خود نیز دادگاه را با همین طنز میآلاید و کاری میکند که انگار در مضحکهای حضور دارد.
* * *
در مقایسه، پس از او هیچ سیاست مداری در رأس امور ایران قرار نگرفت که به میزان
مصدق معرفت علمی داشته و دستی چنین گردان به قلم داشته باشد.
مصدق در کتابی که نوشت، و به طور کلی در فن و فنون خطابه و نوشتارش نشان داد که
ابعاد متکثر یک آدماند که قدرت او محسوب میشوند، نه اتکا به سلاح و قدرت چماق.
اکنون در پس تاریخ، ما «هموطنان عزیز» میتوانیم با مطالعهی مستقیم نوشتههایی که
مصدق از خود به جا گذاشته به ریشههای افسونگر جریان جاری نفت، و حتا مشروطیت نگاهی
بیندازیم و او را در کسوت نویسندهای حی و حاضر ببینیم که بیکار ننشست و سفر کرد و
سخن راند و رفت و آمد و فریاد کشید و سکوت کرد و نوشت.
23 اسفند 1387
||
(
معرفی نويسنده
،
مقالستان
)
||
نظر خوانندگان ( 1 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
مقاله عالمانه اي بود
ممنون
هميشه مي خواستم بدانم مصدق چه دارد