مقالستان
جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
مقالستان

دو خواهر، یکی به قوت خود نان خوردی و دیگری خدمت سلطان کردی

طاهر پاک‌روان
آثار ديگری از اين نويسنده


هفت دلیل برای آن‌که فیلم «وقتی همه خوابیم» احتیاج به انتقاد و نقض ندارد و خودش برای خودش کافی است.


یک ـ داستان کلی فیلم بر یک استخوان‌بندی منسجم سوار است. استخوان‌بندی محکمی که گوشت و پوست و پردازش و پیرایش درستی ندارد. شیر است، اما بی یال و دم و اشکم. شاید اگر به زندگی شخصی دانشجوی تئاتر بیش‌تر پرداخته می‌شد بد نبود و ما همان‌قدر که دختر و شوهر و دوستان خانم شمسایی را می‌شناسیم، کمی هم گرفتاری‌های جوان‌های هنر را می‌دیدیم، با فقر شدید و شور بسیار و اعتیاد و فشارهای خانواده و فضای مسموم دانشگاه‌ها، چیزهایی که هرگز درست گفته نمی‌شوند.
دانشجوی تئاتر کسی نیست که خیلی ساده در سالن تمرین دانشگاه تمرین کند.

دو ـ در سکانس آخر می‌شد به جای خانم شمسایی، شخصیتی که حسام نواب‌صفوی بازی می‌کند قرار بگیرد و چاقو بخورد. و از این رهگذر پلی میان قصه‌ی اول و دوم زده شود.
پلی که همواره جایش خالی است و آدم انتظار می‌کشد این جریان فرای متن ایجاد شود.

سه ـ آدم‌های فیلم عبارت‌اند از خوب‌ها: کارگردان (هدایت هاشمی)، عوامل، و البته خانم شمسایی، عاری از خطا و دورنگی و دروغ و حالات عادی آدم معمولی. و بدها: تهیه‌کننده‌ها و پولدارها و روزنامه‌چی‌ها و البته دشمن شخصی خانم شمسایی.
آقای بیضایی! دانای شاهنامه! نویسنده‌ی سترگ «ایرج» و «مرگ یزدگرد»! رستم‌ای که فردوسی ساخته به سهراب هم دروغ می‌گوید، و این دروغ است که باعث می‌شود پدر دست به خون پسر آغشته کند. رستم آن کنایه‌ی هفت‌خوان‌گذشته‌ی آب‌دیده، آن استعاره‌ی بزرگ انسان کامل، دروغ می‌گوید و این‌جا همه پاک و همواره کمی پکر هم‌چون خانم شمسایی.
داستان بارها خودش را نقض می‌کند و انتقادی که به دیگران می‌کند بیش از همه به خودش وارد است. خانم شمسایی نه تنها نقش یک ستاره‌ی سینمایی را بازی می‌کند، که خود ستاره و قهرمان این فیلم است و خیر مطلق نزد اوست. خیری که بیضایی انگار نمی‌خواهد به هیچ وجه از خیر آن بگذرد.

چهار ـ مسخره‌کردن علاقه‌مندان سینما و اختصاص یک شخصیت مشخص، در حکم دلقک فیلم باز نقیضه‌ای دیگر است بر محتوایی که نویسنده و کارگردان با قطعیت اعلام کرده است.
در باطن اما آن علاقه‌مندان مضحک عینک به چشم دلقک‌وار (که لابد مشابهشان اطراف آقای بیضایی کم نیستند) همان‌ها هستند که جای دیگر با دوربین موبایل دور بازیگر محبوبشان را (خانم شمسایی، می‌دانید که) می‌گیرند و دسته دسته با استقبالش او را به هیجان می‌آورند به سمت نقش هلش می‌دهند و غرقش می‌کنند.
بالاخره از دید مؤلف، تماشاگر علاقه‌مند این است یا آن؟ یا هم این و هم آن؟ در این صورت لاجرم او وارد تیپ‌شناسی مخاطب سینما می‌شود که خود یک بحث مستقل می‌طلبد. بحثی که در گنجایش مباحث متعدد، اما الکن مطرح‌شده توسط آقای بیضایی نیست.

پنج ـ شقایق فراهانی شخصیتی را بازی می‌کند که به واسطه‌ی روابط خانوادگی به سینما تحمیل می‌شود. درست مانند خود شقایق فراهانی و خانم شمسایی.
دم خروس یا قسم حضرت؟

شش ـ آری. بله. درست است. آفرین. دقیقن آسیب‌شناسی کشور ما همین حاشیه‌ها هستند. همین حاشیه‌سازی‌ها. فوتبالیست‌ها از ترس روزنامه‌ها می‌دوند نمی‌دوند، بازیگرها از دست روزنامه‌ها زیاد بازی می‌کنند و منزوی می‌شوند، سیاسی‌ها که زورشان می‌رسد با بستن و گرفتن و تهدید ترسشان را به حاشیه‌ها می‌رانند. اما آیا روزنامه‌ها هستند که حاشیه را می‌سازند؟ یا تنها روابط پنهان تهیه‌کننده‌ها و روزنامه‌چی‌هاست که حاشیه می‌سازد؟ آیا اگر روزنامه مثل سیگاری که خانم شمسایی در دست مچاله می‌کند له و تحقیر بشود، حاشیه‌ها کم می‌شوند و مشکلات از بین می‌روند؟ اگر روزنامه‌چی‌های کم‌سواد دیار ما در حیطه‌ی سینما با حاشیه‌سازی، مدیر برنامه شدن ستاره‌ها، شب‌نشینی با باندهای سینمایی و دستمزدهای پنهانی گرفتن از تهیه‌کننده‌ها و دولتی‌بازی‌ها حاشیه می‌سازند، کارگردان‌ها و مؤلف‌ها هم با غرولندهای دائم و برنامه عوض کردن و ایجاد باند و فخر و تفاخر حاشیه می‌سازند.
این در حکم سنگی است که مسیح به دست گرفت که: چه کسی پاک‌تر است تا به این روسپی سنگ بزند؟
آزردگی بیضایی از اهل نقد آن‌قدر بوده که تمام لایه‌های داستانی و تأویل‌ها (چه زیبا، هم‌چون نماد «آینه» در رگبار و مسافران) سردستی و کارناشده مانده‌اند و کل فیلم انباشته شده از جدال مؤلف با روزنامه‌ها. آن هم هر هشت نه سال یک‌بار با یک فیلم، ‌علیه این هر روزنامه‌های هرز.
روزنامه‌چی و مافیا و مجید مظفری نامرد و پولدارهای چاقوکش ناموس‌پرست، همه رو در رو با قهرمان شکننده‌ی «سگ‌کشی» بیدار و هشیار وقتی همه خوابیم. و خانم شمسایی نزد خاص و عام «مقبول». و گریخته و تنها، آن یکی خواهر هم‌چون سوسن تسلیمی، مطرود.

هفت ـ گه‌گاه چون غلیانی، نکته‌ای «بیضایی‌وار» از میان قصه بیرون می‌زند و به شوق می‌آورد. اما این چه کم و خانم شمسایی چه بسیار. شادی متوسط من و ما از این که بیضایی هنوز فیلم می‌سازد با سرخوردگی و حالتی دوگانه و ناشناخته، مرکب از بیم و امید، مجبورم می‌کند شب باز پای ویدئو بنشینم و برای آن‌که حال خودم را بفهمم، قصه‌ی اصیل دو خواهر را تماشا کنم و بر نبودن سوسن تسلیمی دریغ بخورم و با خود بگویم باز هم، شاید وقتی دیگر.

نسخه‌ی قابل چاپ   29 فروردین 1388    ||    ( مقالستان )    ||    نظر خوانندگان ( 3 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


اتابک  [www|@ ] :   (یکشنبه، 30 فروردین 1388، ساعت 02:24)

عاقلانه بود که احساسی نبود...
منصفانه هم بود؟
البته نقد انصاف بردار نیست و به مفعولش هیچ توجهی نداره...
در هر صورت جالب بود...


آنیتا کتابی  [www|@ ] :   (سه شنبه، 1 اردیبهشت 1388، ساعت 15:33)

فکر می کنم بهتر است نویسنده ی محترم این نقد یک یا دو بار دیگر این فیلم را ببینند. خیلی از نکته ها برای ایشان مبهم و گنگ مانده است.
اما بی انصافیست که نگویم قلم بسیار خوبی دارید.


احسان  [www|@ ] :   (سه شنبه، 1 اردیبهشت 1388، ساعت 16:12)

الا یکی دو مورد نکته ی بسیار خوب باقی مقاله بر استدلالهای بسیار سست و مضحک سواره.مانند دلایل 1و2. انگار فیلمساز بر مبنای عقاید ایشان باید شخصیتها را پرورش میداند...در بند آخر هم که انتظار دارند فیلمساز مثل گذشته بسازد تا مبادا نوستالگیه مخاطب آسیب ببیند.





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب