|
ناگهان از نفس افتادم
|
اصحاب خزه
|
![]() |
رضا سیدحسینی خیلی دیر و گذشته از موعد درگذشت.
او به لطف پروردگارش آنقدر عمر کرد که به تمام ما اثبات کند اهل هنر هر چقدر هم
عمر کنند باز کم است و اگر یک روز دیگر در این دنیا بود، حتمن یک کلمهی تازهتر به
اوراق پر تعداد زبان فارسی میافزود.
سیدحسینی جزو آن دو سه مترجمی است که اگر کتابی را به ترجمهی او ببینی مطمئن
میشوی که میتوان آن را خرید و خواند.
پای خاطراتش که مینشستی توی آنها شاملو و اخوان را جوان مییافتی، آل احمد را زنده و قبراق و دیگران و دیگران را انگار که زنده باشند. از بو و لحن صدا و ترکیباتی که در صحبتش به کار میبرد همهی آنها جاندار میشدند و میریختند بیرون.
سیدحسینی توی این ده سال اخیر ده بار رفت بیمارستان و مرد و باز زنده شد و آمد و
نشست پای کارهایش توی دفتر مجلهی سروش.
سلوک او در بیاعتنایی نسبی به سیاست و توجه مطلق به ادبیات، پروراندن زبان مبدأ و
مقصد یعنی دانستن فرانسه و فارسی و مطالعات فلسفی عمیقش، الگوی متروکماندهای است
که مترجمهای امروز ما معمولن بنا بر آن زندگی نمیکنند.
او در زبان فارسی بسیار دانا بود. یعنی اطلاعات و دانشش تنها به درد ترجمه
نمیخورد. او کتاب را بازنویسی میکرد. روح آن را ترجمه میکرد و دایرهی واژگانی
شگفتانگیزش وقتی جذابتر به نظر میرسد که بدانیم او آذری بود و لهجهی غلیظ آذری
در گویشش همچنان نمودار میبود.
کارهای سیدحسینی تنها به ترجمه منحصر نیستند.
او «مکتبهای ادبی» را نوشت که کتابی معتبر و دانشگاهی است برای کسانی که میخواهند
ادبیات جهان را دقیقتر بشناسند.
این سالهای آخر مشغول نوشتن «فرهنگ آثار» بود که یک پروژهی وسیع است در حیطهی
ادبیات.
یکی از بهترین ترجمههای او شاید «ضد خاطرات» آندره مالرو باشد که نه تنها یک
داستان بلند و زندگینامه، که گوشهای از تاریخ تاریک قرن بیستم جهان است با همهی
فراز و فرودهایش.
در ضد خاطرات، پوستانداختن مترجم برای یافتن لحن و شکل گفتار نویسنده کاملن
هویداست و تلاشی که برای یافتن کلمات کرده، ضد خاطرات را برای همیشه در زبان فارسی
صاحب جایگاه کرده است.
در ضد خاطرات، مالرو به ایما و اشاره تلخترین جریان زندگیاش را مرگ فرزندش در
تصادف رانندگی عنوان میکند و این چه تلخ، اما چه نزدیک بود به داغی که کمر رضا
سیدحسینی را شکست.
وقتی فرزندش جان باخت، او دولا شد و عصا دستش گرفت و دیگر هم کمرش راست نشد.
بسیار بهجاست نوشته را با جملهی عجیبی که نویسندهی پیر در یک گفتوگو گفته بود،
به پایان بریم، نویسندهای که از این به بعد اگر کاری با او داشتی، یا دلت برایش
تنگ شد خواستی ببینیاش نه به ساختمان نشریات سروش، در خیابان مطهری تهران، که باید
به کتابخانهها بروی و گوشت را به کتابهایش بچسبانی تا بتوانی صدای نفسهایش را
بشنوی.
گفتوگو کننده از او پرسید بعد از این همه سال الان چه حس و حالی دارید؟ او پاسخ
داد:
داشتم مثل اسب میتاختم، ناگهان از نفس افتادم.
پینوشت: عکس برگرفته از مصاحبهی روزنامهی کارگزاران با رضا سیدحسینی است.
15 اردیبهشت 1388
||
(
مقالستان
،
نگاه
)
||
نظر خوانندگان ( 1 )
||
بالای صفحه









نظر خوانندگان:
سلام
اول اينكه روحش شاد آنكه اكنون بين ما نيست.
بعد اما ‘با افتخار ‘ 13 تا 15 ارديبهشت ماه جاري ‘ در " همايش داستان نفت آبادان " در معيت جناب آقاي ايوبي بودم. منهم داستان نويسم و هنرجو.خوشحال ميشم سري به وبلاگم بزنيد .مجموعه داستانم اسفند پارسال چاپ شد و در نمايشگاه كتاب امسال ‘ رونمايي . اگر لطفتان شامل حال بنده شد‘ مرا به دوستان خود اضافه كنيد.خزه را لينك مي كنم تا هميشه كنارم باشد و راحت تر بيايم به ديدنش و بهره بردن از مطالب آن.