جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

دو تجلی از یک «حقیقت‌»
تحلیل فیلم «توپ‌های سن‌سباستین»

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


پدری روحانی که با روح بخشایش مسیح عجین است‌، اجازه نمی‌دهد تا یک فراری را که به کلیسای خدا پناه برده، تحویل نیروهای نظامی دهند و او را در حمایت خود می‌گیرد. کشیشی درباری که در معاملات این جهانی غرق است‌، به خاطر مقاومت پدر روحانی‌، او را تنبیه می‌کند. وقتی می‌بیند که او حاضر نیست شخص فراری را تحویل دهد، از قدرت خود استفاده می‌کند و ترتیبی می‌دهد تا او را به کلیسایی متروک در سن‌سباستین تبعید کنند. به پدر روحانی نیز می‌گوید که اگر در تحویل شخص فراری تجدیدنظری کند، می‌تواند کاری کند تا او را به سن‌سباستین نفرستند و همین‌جا بماند. ولی او که هنوز با روح یک پدر روحانی فاصله‌ی زیادی دارد، درک نمی‌کند که پدر روحانی حتا به قیمت خسران خود نیز آنچه را که ادای وظیفه می‌داند، انجام می‌دهد. از این روی در جواب او می‌گوید: «هرچه خدا خواست‌».

پدر روحانی با فراری دادن لئون‌، به سوی سن‌سباستین می‌رود. لئون که راهزنی بی‌قید است‌، در ابتدا تصمیم می‌گیرد تا به راه خود برود، ولی با بازگشت خویش ثابت می‌کند که او نیز از وجدانی انسانی برخوردار است که نیاز دارد تا به طریقی بیدار شود. لئون در ابتدا تصمیم ‌می‌گیرد پدر روحانی را از رفتن به سن‌سباستین منع کند، ولی باز با فشار آن نیروی درونی‌، با پدر روحانی همراه می‌شود. آن‌ها در بیابان ‌گرفتار می‌شوند و به کمک تجربه‌ی لئون به سن‌سباستین و کلیسای متروک او می‌رسند. تقریباً هیچ موجود زنده‌ای در آن‌جا پیدا نمی‌شود. به همین سبب لئون بر این باور است که خداوند آن‌جا را فراموش کرده است‌. چرا که از زندگی خبری نیست‌!؟ اما پدر روحانی ‌با کمی صبر به او می‌آموزد که حتا آن‌جا نیز خالی از زندگی نیست‌. صدای ناقوس‌های او ابتدا یک سگ و سپس راهزنی را به آن‌جا می‌کشد که نخستین قربانی‌، خود پدر روحانی است‌. لئون برخلاف میل باطنی‌اش به خاطر قولی که در واپسین لحظات زندگی به پدر روحانی داده‌، او را به خاک می‌سپارد.

پدر روحانی از روح بزرگواری برخوردار است، ولی آن قدر شکننده که برای زنده ماندن‌، توانایی مقاومت در مقابل دشمنی را ندارد که برای ارضای خواسته‌های خود از هیچ جنایتی فروگذار نیست‌. او به سرنوشت همان پدر روحانی پیشین دچار می‌شود. برای زیستن در آن‌جا نیاز به شخصی چون لئون است که به اندازه‌ی کافی با واقعیات مواجه بوده است و راه بقا را می‌شناسد. اما لئون فاقد آن روح بخشنده و خیری است که پدر روحانی دارا بود. اگر چه پدر روحانی شعله‌های بیداری آن را روشن کرده است‌.

لئون که توسط سردسته‌ی راهزنان شکنجه می‌شود و با وساطت دهقانان توسط او کشته نمی‌شود، تنها دو روز فرصت دارد تا آن‌جا را ترک کند. سردسته‌ی راهزنان هنگام رفتن‌، به نشانه‌ی تهدید لئون‌، تیری پرتاپ می‌کند که به مجسمه‌ای اصابت می‌کند که مشک شرابی در پشت آن پنهان شده است‌. با سرازیر شدن شراب از آن‌، دهقانان ساده تصور می‌کنند که معجزه‌ای شده است و از مجسمه‌ی کلیسا، خون جاری شده است و این به ایمان آنان برای بر پا ساختن مجدد کلیسا می‌افزاید؛ گر چه آن نخستین معجزه‌ی ایمان پدر روحانی در سن‌سباستین نیست‌!

لئون به کینیتا ـ دختری که به نوعی به لئون علاقه‌مند نیز می‌شود ـ می‌گوید که کشیش نیست و باید آن‌جا را ترک کند. اما کینیتا چیزی را می‌بیند که او نمی‌بیند. او امیدهایی را می‌بیند که با آمدن کشیش جدید زنده شده‌اند و نباید خاموش شوند. پس با به صدا در آوردن ناقوس‌ها، آن را به لئون گوشزد می‌کند. اما وقتی لئون با هدایا و مهم‌تر از همه‌، صداقت‌های بی‌دریغ دهقانان روبه‌رو می‌شود، نمی‌تواند مقاومت کند و تصمیم می‌گیرد بماند و در جامه‌ی یک کشیش انجام وظیفه کند، ولی نه آن قدر بخشنده هم‌چون سایر کشیشانی که به ‌دیار باقی شتافتند، بلکه با پایداری‌ای که لازمه‌ی نجات دهقانانی است که توسط راهزنان و سرخ‌پوستان مدام مورد چپاول واقع می‌شوند. وقتی که دهقانان به دنبال معجزه به سوی لئون می‌آیند تا کلیسا را دوباره بر پا کنند، لئون به آن‌ها می‌گوید: «مجسمه‌ی مسیح براتون خونه ‌نمی‌سازه‌، ذرت‌های شما رو درو نمی‌کنه‌...»؛ با چنین موعظه‌ای‌، او آنان را سراغ معجزه‌ای دیگر می‌فرستد که با تحقق آن است که زندگی‌شان دگرگون می‌شود.

دهقانانی که نسبت به تحولات اخیر بدبین‌اند و از بیم حملات ‌سرخ‌پوستان مدام تحت فشار قرار دارند، به لئون رجوع کرده، برایش تعریف می‌کنند که تکلو می‌گوید با این اوضاع سرخ‌پوستان به آنان حمله می‌کنند. آن‌ها در مقابل حمله‌ی سرخ‌پوستان آسیب‌پذیرند. لئون نیز در میان بهت آن‌ها پاسخ می‌دهد که تکلو درست می‌گوید و به جای بخشش‌، برای آن‌ها موعظه می‌کند که باید برای مقابله با راهزنان و سرخ‌پوستان از خود دفاع کنند! اما عقیده ندارد که سرخ‌پوستان برای برپایی کلیسا به آن‌ها حمله ‌می‌کنند و برایشان تشریح می‌کند که اگر سرخ‌پوستان با مسیحیت بد باشند باید او را که کشیش است بکشند، نه دهقانان را.

لئون آستین‌ها را بالا می‌زند و با دهقانان شروع به کار می‌کند. دهقانان ‌برای لئون توضیح می دهند که زمین‌هایشان خیلی خشک است و محصول ‌بسیار کمی می‌دهد؛ زیرا رودخانه‌ی آن‌ها کم‌آب است‌. لئون با تعقیب مسیر رودخانه به جایی می‌رسد که رودخانه به‌سان آبشاری فرود می‌آید. او برای دهقانان تشریح می‌کند که بالای آبشار باید سدی ساخته شود تا آب‌، پشت ‌آن ذخیره بشود و در فصول خشک سال از آن استفاده شود. سردسته‌ی ‌راهزنان‌، تکلو، به سوی سدی که دهقانان ساخته‌اند، می‌آید و به آن‌ها خاطرنشان می‌کند که آن‌ها با این کار، صدای آبشار را بریده‌اند و لئون از او می‌پرسد، آیا تاکنون صدای گریه‌ی یک بچه‌ی گرسنه را شنیده است‌؟!

سرخ‌پوست‌ها دهکده‌ی روستاییان را آتش می‌زنند و برخی از دهقانان را می‌کشند. اکثر دهقانان‌، لئون را مقصر می‌دانند؛ چرا که با تغییراتی که وی ‌به وجود آورده‌، چنین رهاوردی عاید شده است‌. لئون اکنون بازنده است و این کافی است تا عامه‌ی مردم‌، دستاوردهای مثبت او را هم نبینند! لئون درمی‌یابد که برای تحقق وعده‌هایش احتیاج به اسلحه دارد و برای این کار از ارتش کمک می‌گیرد و در میان بهت آنان ـ که از یک کشیش انتظار چنین درخواستی را ندارند ـ مقدار زیادی اسلحه برای دفاع دهقانان از خودشان تهیه می‌کند.

لئون با این که سخنور خوبی نیست‌، خوب می‌داند چگونه هر کسی را برانگیخته سازد. از وقتی که فرمانده حاضر به تحویل اسلحه به آنان نیست تا زمانی که دهقانان را ترسو خطاب می‌کند. اما هنوز این‌ها را کافی نمی‌داند و برای رضایت سرخ‌پوستان فرصت‌ها را نیز بو می‌کشد.

اسب سفیدی که به نیزه‌طلا، رئیس سرخ‌پوست‌ها، هدیه می‌دهد، نشانه‌ای برای حسن نیت و پیامی برای زیستن در صلحی پایدار در کنار یکدیگرست‌، اما آماده است تا هدیه‌ی بزرگ‌تری را نیز قربانی سازد و آن ‌جان خود است و آن درس دیگری است که از پدر روحانی آموخته است؛ معجزه‌ی دیگری از پدر روحانی‌، که نه بدین سبب که او را به خداوند معتقد می‌سازد، بلکه ازین روی که‌، او را از راهزنی که تنها به فکر خود و منافع ‌خویش بود، به انسانی بدل می‌سازد که آماده است جانش را در راه زندگی دیگران فدا کند. اما رئیس سرخ‌پوست‌ها به او می‌گوید که ‌سفیدپوست‌ها تنها هنگامی که ضعیف‌تر از دشمن باشند، سخن از صلح می‌گویند و او از وقتی بچه بوده به یاد دارد که زیر صخره‌های روبه‌رو چندهزار سرخ‌پوست توسط سفیدپوستان کشته شدند؛ خونی که او از آن ‌سخن می‌گوید از شکم یک مجسمه فوران نکرده است‌، بلکه از وجود انسان‌هایی زنده جاری شده است. به نظر می‌رسد که او بنا بر تأویلی بی‌ربط نمی‌گوید. او با گروهی پیمان صلح می‌بندد و گروه دیگری آن را نقض می‌کند! اگر بنا بر تأویل سفیدپوستان آن‌ها اشخاص متفاوتی هستند، اما بر اساس تأویل سرخ‌پوستان‌، آن‌ها مکمل رفتارهای یکدیگرند. چند خانوار از مردم عادی سفیدپوست دور هم جمع شده و به کشاورزی مشغول می‌شوند. بعد یک کشیش آمده و کلیسایی می‌سازد و سپس ‌پرچمی برافراشته می‌کنند و خلاصه سر و کله‌ی نظامیان‌شان نیز پیدا شده ‌و امنیت آنان را تضمین می‌کنند و ادعا می‌کنند که منطقه مال آن‌هاست‌. آیا وقتی که سربازان سفیدپوست‌، آنان را می‌کشتند، سفیدپوستان صلح‌طلب‌، کاری از دستشان ساخته بود؟

نیزه‌طلا که در ابتدا هدیه و پیشنهاد صلح لئون را می‌پذیرد، با تحریکات ‌تکلو منصرف می‌شود. سرخ‌پوستان اسب سفید را رها می‌کنند تا انصراف ‌از تصمیم خود را نشان دهند. در حالی که دیگران نیزه‌طلا را پیمان‌شکن تأویل می‌کنند، لئون می‌گوید اتفاقاً نیزه‌طلا آدم شرافتمندی است‌، چون ‌برای جنگیدن نیز آن‌ها را خبر کرده است‌. از لئون می‌خواهند که پیش از دفاع از دهکده برای مردم موعظه کند و او رازی را که هویت وی را پنهان می‌ساخت‌، فاش می‌سازد. اما به آنان می‌گوید: شما تاکنون به هر چه ایمان داشته‌اید، ایمان داشته باشید. برای من یا ردای من نمی‌جنگید، بلکه برای دفاع از خودتان بجنگید. هر کس نطق موعظه‌ی مرا می‌خواهد، به پشت دیوارهای قلعه بیاید تا اجابت شود.

در ملاقات بعدی تکلو با لئون‌، او از این که لئون را همان روز اول نکشته است‌، اظهار پشیمانی می‌کند و به او طعنه می‌زند که خواستار آن است تا خون سرخ‌پوستان را به خون خود، آلوده سازد و نژاد آنان را از بین ببرد. لئون به او جواب می دهد که «من خون‌های زیادی دیدم‌، ولی همه خون‌ها یه رنگ داشتن‌». به او می‌فهماند که نگاه اوست که تبعیض‌‌آمیز است؛ فرقی نمی‌کند این تبعیض از نژاد سفید باشد یا سرخ (زرد)، خودی باشد یا غیر.

عاقبت با وجود تمامی تلاش‌ها، درگیری‌ها شروع می‌شود و آن‌ها با تاوانی به قیمت مرگ بسیاری از دو طرف‌، از کیان و هستی خود و خانواده‌شان دفاع می‌کنند، اما آیا می‌توانند مردگان خود را دوباره زنده کنند!؟ با آرام گرفتن درگیری‌ها، کشیش درباری به سن‌سباستین می‌آید و وقتی می‌بیند که کلیسای دهکده تعمیر نشده است‌، گله می‌کند. اما لئون به‌او یاد می‌دهد، پدر روحانی‌ای که در این‌جا بود، خدا را در میان سنگ‌ها جست‌وجو نمی‌کرد، بلکه میان انسان‌ها می‌جست‌. با چنین موعظه‌ای‌، تلنگری به کشیش درباری می‌زند تا شاید او نیز چون خودش ـ که با نداهای پدر روحانی بیدار شد ـ به خود آید. ندایی که نویدبخش تأویلی جدید برای کلیسا با عنوان «الهیات رهایی‌بخش» است که راه مبارزه و عدالت اجتماعی را برمی‌گزیند. این فوران بزرگ‌ترین معجزه‌ی پدر روحانی بود.

نسخه‌ی قابل چاپ   29 اردیبهشت 1388    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب