جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

رقص پنهان

حمید اباذری
Hamid.abazary@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


تا خانه‌ی قدیمی راهی نیست؛ قدم می‌زنم و به او فکر می‌کنم. اولین بار شانزده سال پیش دیدم‌اش؛ و او که با ظاهری ساده و متفاوت‌ از همه‌ی مقدس‌‌نماهای شهر، از جلوم می‌گذشت، به من که کنار راه‌پله‌ی خانه‌ی قدیمی نشسته بودم، نگاهی کرد و بدون این‌که نظر کسی را جلب کند از پله‌ها رفت بالا. تابستان بود و من تعطیلی مدرسه را با فروش کیک‌های شکلاتی سر می‌کردم. این‌جور هم سرگرم می‌شدم - و به قول مادرم از ول‌گشتن تو کوچه پس‌کوچه‌های کثیف محله‌‌مان بهتر بود - و هم برای خرید لوازم تحریر مهر - و مخصوصاً مدادرنگی که تا آن موقع که کلاس دوم را گذرانده بودم، هرگز نداشتم - پولی جمع می‌کردم. نگاهش برام غریب بود و متفاوت. متفاوت با نگاه‌هایی که بیش‌تر طول روز از بین قد‌های برافراشته‌ی مردها و زن‌ها با کنجکاوی جست‌وجو می‌کردم؛ و یا با نگاه‌های سرسری زن‌هایی که چادرشان کشیده می‌شد و بچه‌ها‌شان با دست به کیک‌ها اشاره می‌کردند و پا به زمین می‌کوبیدند؛ و حتا با نگاه‌های پیرزن‌هایی که گاه از سر خستگی چند دقیقه‌ای کنارم می‌نشستند، نفسی چاق می‌کردند و می‌رفتند. البته نه این‌که فکر کنم می‌خواست ازم کیک بخرد و من آن را در نگاهش دیده باشم تا برایم جالب باشد.

روز اولی بود که آن‌جا می‌نشستم و با این‌که دیوارهای کاه‌گلی‌ خانه‌ی قدیمی جای زیاد خوبی برای تکیه دادن نبود، ولی دیگر کسی نبود که غرغر کند و بخواهد از جلو مغازه‌اش دکم کند. خانه‌ی قدیمی با آن‌که پنج، شش سالی از پایان جنگ گذشته بود، تنها خانه‌ی بلعیده‌ نشده در خیابان اصلی شهر بود، که بین مغازه‌های رنگارنگ - که بعد از پایان جنگ رنگ و لعاب جدیدی به‌خود گرفته بودند - جا خوش‌ کرده بود. حرف‌های زیادی در مورد آن خانه گفته می‌شد. از زمانی که جنگ شروع شده بود، دیگر نه کسی وارد این خانه شده بود و نه کسی دیده بود، کسی بیرون بیاید. دایه‌ام می‌گفت که «دم سحر بود. حاجی با دو پسرش شال‌وکلاه کرده بودند. دم حسینیه دیدم‌شان. سرحال بود. از بعد فوت حاج‌خانم آن‌قدر سرحال ندیده بودم‌اش. پرسیدم حاج‌آقا سفر به خیر و خوشی. زیارت می‌روید به سلامتی؟ گفت این هم خودش زیارت است. ان‌شالله که خدا قبول کند. بعد رفت و دیگر برنگشت، نه خودش نه پسرهاش. من که دلم گواه می‌دهد رفتند جبهه» و وقتی پدرم می‌گفت «پس چرا برنگشتند؟ اگر شهید هم شده باشند که بالاخره جسدی، چیزی...» او تسبیحش را با انگشت‌های شصتش سریع می‌گذراند و دوباره از مهره‌ی اول می‌شُمُرد و ذکر گفته نگفته، می‌گفت «من دلم گواه می‌دهد رفتند جبهه».

آن روز هر از چند گاهی نگاهم را از پاهایی که جلوم رژه می‌رفتند، برمی‌داشتم و به انتهای پله‌ها که در تاریکی گم شده بود، سرک می‌کشیدم؛ نیازی به جابه‌جایی نبود، فقط می‌بایست همان‌طور نشسته، کمی کش‌وقوس کنم و نگاهی بیاندازم. دائم در این فکر بودم که او آن بالا چه کار می‌کرد و چرا بر نمی‌گشت. دیگر کاملاً شب شده بود و ستاره‌ها حتا از انبوه لامپ‌های مغازه‌ها - و اندک فضای بدون چراغ جلوی خانه‌ی قدیمی - به خوبی دیده می‌شدند. وقتی دوباره گردنم را کشیدم تا نگاهی بیاندازم، انتهای راه‌پله‌ که تا آخرین نگاهم در تاریکی مطلق بود، با اشعه‌هایی رنگارنگ نورپردازی شده بود؛ سفید، قرمز، آبی، زرد، سبز، نارنجی و بنفش - که آن زمان تازه نامش را یاد گرفته بودم - اشعه‌های نورانی مانند دایره‌هایی کوچک، از درِ کناری انتهای راه‌پله، به دیوار روبه‌روش تابیده می‌شدند. مطمئن بودم که آن اشعه‌ها مربوط به یک شیء نورانی نبود و می‌بایست تعداد زیادی شیء نورانی، آن همه دایره‌های نورانی ایجاد کنند. درست مانند این بود که چند نفر چراغ‌قوه‌های کوچکی را - با نورهایی در رنگ‌های مختلف - در دست گرفته باشند و رو دیوار راه‌پله را نورپردازی کرده باشند. اشعه‌ها گاه تا پله‌های چهارم و پنجم هم کشیده می‌شدند. وقتی نگاهم را به طرف مردم که از آن‌جا می‌گذشتند، برگرداندم، آن‌ها بدون این‌که چیزی نظرشان را جلب کند، گویا فقط به عبور فکر می‌کردند. حتا زمانی که نگاهم را به یکی دو نفر دوختم تا شاید با نگاه‌کردن به من، متوجه آن نور‌ها شوند، یکی لبخند تحویلم داد و دیگری اصلاً نگاهم نکرد.

با آن که از تاریکی می‌ترسیدم و شب‌ها برای عبور از کوچه‌های قدیمی محله‌مان، مشکل داشتم - و همیشه منتظر می‌ماندم تا یکی رد شود و من همراهش بروم - ولی زیبایی آن اشعه‌ها بدجور کنجکاوم کرده بود. کارتون کیک‌ها را تو پله‌ی دوم، سوم گذاشتم و بعد از این‌که مطمئن شدم کله نمی‌کند، دستم را آرام از روش برداشتم؛ نگاهم را به نورهای رقصنده‌ی انتهای راه‌پله دوختم و یک، یک پله‌ها را رفتم بالا. یکی دوبار که دستم را به دیوار کاه‌گلی راه‌پله تکیه دادم، هر بار مقداری گِل کنده شد و رو پام یا پله‌ها افتاد. هم‌زمان که بالاتر می‌رفتم، آن دایره‌های رنگی هم بیش‌تر و بیش‌تر می‌شدند. آن‌ها همه در یک مرکز جمع می‌شدند و گویا دور یک شیء خاص شروع می‌کردند به چرخیدن. چرخش سریع دایره‌ها، کم‌کم نیم‌سایه‌ای از اندام نحیف آدمی که گویا دست‌هاش را رو به آسمان گرفته باشد، درست کرد. البته آن‌جا فقط نور نبود و عطری دل‌پذیر در آن گوشه‌ی تاریک و فراموش‌شده‌ی شهر، پراکنده بود که گویا ترکیبی از بوی گل‌های بابونه بود، که احتمالاً رو پشت‌بام خانه رشد کرده بودند و بوی سدر، که حتماً از برگ‌های به پشت‌بام افتاده‌ی درخت کُنار کهنی بود، که وسط آن خانه قد علم کرده بود و از بیرون خانه هم دیده می‌شد.

حال که پا می‌گذارم به اولین پله‌ی راه‌پله‌ی آن خانه‌ی قدیمی، پسر بچه‌ای همان‌جا که من آن روز با کارتون کیک‌ها نشسته بودم، کنار مادرش نشسته و نگاهش را به من دوخته است. قدم به پله‌ی دوم که می‌گذارم به یاد مسئولیتم می‌افتم؛ همه چیز را فراموش می‌کنم و تمام نیروی درونم را جمع می‌کنم تا وقتی به انتهای پله‌ها رسیدم... به پله‌ی آخر که می‌رسم، سنگینی نگاهی را رو دوشم احساس می‌کنم. برمی‌گردم و به پسربچه که به من زل زده، نگاه می‌کنم و از در کناری انتهای راه‌پله، به پشت‌بام می‌خزم و دوباره فکر می‌کنم به شانزده سال قبل و آن مرد که به من نگاه کرد و به پله‌ها قدم گذاشت و از راه‌پله‌ آمد بالا. آن شب چه چیز در نگاهم بود که او آن کار را برام کرد! آیا نباید نگاهش می‌کردم؟ شاید من هم مانند همه‌ی مردم که او را می‌دیدند و در اعماق نگاهش چیزی پیدا نمی‌کردند، نمی‌بایست از پله‌ها بالا می‌رفتم و نباید به رقص نورها رو دیوار کاه‌گلی راه‌پله چشم می‌دوختم.

به درخت کُنار می‌رسم و به انتهای آسمان نگاه می‌کنم. همه چیز برای شروع آماده است؛ آسمان پر است از ستاره برای شروع رقص. اما نه... نمی‌توانم... گویا امشب نمی‌توانم. اما مردم شهر چه؟... نمی‌دانم چرا نمی‌توانم. شاید به خاطر آن پسر بچه باشد که به من زل زده بود. نکند او هم مانند من از پله‌ها بالا بیاید و... اما من آمدم و به آن رقص نورها خیره شدم. آن دایره‌های نورانی آن‌قدر سریع می‌چرخیدند که سایه‌ای از اندام نحیف مردی که دست‌هاش را به آسمان گرفته بود، رو دیوار کاه‌گلی انداخته بودند. کم‌کم آن‌قدر دایره‌های نورانی زیاد شدند و در هم وول خوردند، که دیگر سایه‌ی آن مرد دیده نمی‌شد. آن دایره‌های کوچک، تبدیل به حجم نورانی دواری شده بودند که دَرِ راه‌پله توان عبور انعکاس همه‌اش را نداشت و گوشه‌هاش را، که هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد، مستطیلی کرده بود.

غرق آن حجم عظیم نورانی بودم که گویا در مرکز آن انفجاری رخ داده باشد، دوباره آن دایره‌های رنگی یک‌به‌یک جدا شدند، از در راه‌پله گذشتند و یک‌دفعه گوی‌های نورانی جلو چشمم ظاهر شدند و در برخورد با دیواری که تا چند لحظه قبل از آن، نورپردازی می‌کردند، مانند سیلی که به صخره‌ها برخورد کند و راهش را کج کند، به سمت ابتدای راه‌پله و خیابان رفتند و من همان‌طور که تکیه داده بودم به دیوار کاه‌گلی، غرق آن گوی‌های نورانیِ رنگارنگ شدم، که هر چند اندازه‌شان به کوچکی تیله‌های شیشه‌ای بود، مانند ستاره‌ها می‌درخشیدند و چشم‌هام را، که نمی‌توانستم یا نمی‌خواستم ببندم‌شان، با نور خیره‌کنده‌شان غرق اشک کرده بودند و از پشت بام می‌آمدند، هم‌چون‌ رودی خروشان از رو سرم عبور می‌کردند و می‌رفتند پایین. کمی که گذشت به این فکر افتادم که آن گوی‌های درخشان کجا می‌روند و همراه سیل عظیم گوی‌ها از پله‌ها رفتم پایین، از کنار کارتون کیک‌ها گذشتم و دیدم که هر کدام از آن گوی‌ها به سینه‌ی یکی از مردها، زن‌ها، پیرها، جوان‌ها و حتا بچه‌های تو خیابان فرو می‌رفتند؛ در یک لحظه تمام بدن‌شان غرق نور می‌شد و آن‌ها بدون آن‌که متوجه آن گوی‌ها - که به سینه‌شان فرو رفته بود - شده‌ باشند، به کار خود مشغول بودند؛ مردها کمرشان را راست می‌کردند، زن‌ها چادرشان را جلو می‌کشیدند، پیرمردها از حسینیه بیرون می‌آمدند و بچه‌ها...

آن‌قدر محو تماشا شده بودم که وقتی همه‌ی گوی‌ها از بالا سرم گذشتند و هر کدام سویی رفتند، تازه به فکر افتادم چرا یکی از آن گوی‌ها نصیب من نشده و در سینه‌ام فرو نرفته. آن زمان بود که دوباره از پله‌ها بالا رفتم و بدون هیچ مکثی به پشت‌بام خزیدم و به مرد که رو پشت‌بام دست به زانو مانده بود، و صدای نفس‌هاش را به خوبی می‌شنیدم، خیره شدم. با آن که تاریک بود و صورت مرد را تشخیص نمی‌دادم، آن مرد گویا حسرت خفته در نگاهم را حس کرده باشد به من نگاه کرد؛ و بار دیگر رو به آسمان کرد. من هم به آسمان نگاه کردم و دیدم از آن همه ستاره که کمی قبل در آسمان می‌درخشیدند فقط ماه مانده. اما وقتی سرش را پایین آورد و برق نگاهش با نگاه من گره خورد، مکثی کرد، دست راستش را گذاشت رو سینه‌اش؛ چند لحظه بعد گویی رنگی از سینه‌اش بیرون کشید؛ جلوی صورتش گذاشت؛ تو سلطه‌ی نور آن گوی محو شد؛ گوی، که درخشان‌تر و زیباتر از همه‌ی گوی‌هایی بود که آن شب دیده بودم، مانند یک خورشید از جانش غروب کرد، به سمت من آمد و در سینه‌ام فرو رفت و برخلاف دیگرانی که اصلاً متوجه‌اش نشدند، من خوب آن را حس کردم؛ دست‌هام در دو سوی شانه‌ام باز شدند؛ یک لحظه غرق نور شدم؛ و وقتی سر بلند کردم آن مرد دیگر آن‌جا نبود.


دی ماه هشتاد و هفت

نسخه‌ی قابل چاپ   9 خرداد 1388    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


مهدی  [www|@] :   (شنبه، 21 شهریور 1388، ساعت 15:15)

میدونید شاید مفهوم داستان قشنگ باشه اما ای کاش توصیفاتتون جذابتر میبود و یا حتی کافی تر خیلی توصیفاتتون زیاده اما اون فضا را ایجاد نمیکنه ،نمیدونم شایدم اشتباه میکنم اشکال داستان اینجا نباشه اما حس میکنم داستان یه اشکالی داره .





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب