|
به یاد ارنست همینگوی... |
سعيد تسبيحی
|
![]() |
مقالههای زیر، دو نوشته در سالمرگ داستاننویس نامی «ارنست همینگوی»اند که دو
تن از همکاران جوان خزه نوشتهاند. دربارهی همینگوی بسیار گفتهاند و خواندهایم،
اما مگر کافکا زمانی نگفته بود که «نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است». با هم
نگاهی نو میاندازیم به داستاننویسی از نسل گذشته...
«خزه»
* * *
کف اقیانوس
نوشتهی سعید تسبیحی
داستان آغاز میشود. داستان ادامه مییابد. داستان به نقطهی اوج میرسد. اگر لازم
باشد نتیجهای دور از انتظار گرفته میشود. سرانجام داستان به پایان میرسد.
تفاوتها در همین نقاط مشخص میشود. هیچ نگاه عمیقی لازم نیست. تمام پشت پردهی
داستان از همین جریانات میگذرد. کسی نیست که داستانهایش را بخواند و به حقیقت
پنهان داستان و داستان اصلی و نهفتهی داستانهایش پی نبرد. کسی نیست که ظاهرشان را
ببیند و پی به باطن داستان نبرد. همیشه داستان است. همیشه داستان بوده. او خود یک
داستان است. آدم متولد شد اما انسان باقی نماند. داستان شد. داستان باقی ماند. و
پیرمرد دریاها و گمگشتهی کلیمانجارو باقی خواهد ماند.
«ارنست همینگوی» فکر میکنم در شناسنامه نامش «داستان همینگوی» است. همینگوی داستان تعریف میکند. فرق بزرگ آقای داستان با دیگران همین نکته است که در یک داستان، دو داستان میخوانیم. اما هر دو به خودی خود داستانی کامل و جذاب هستند. داستان را میخوانیم اما در هر کلمه یک سایه هم وجود دارد که آن سایه را نمیخوانیم اما ناخودآگاه خوانده میشود. این یعنی شاعرانگی در داستان. شاعرانگی تنها به موزونبودن کلمات نیست. که شاعرانگی یعنی معنایی عمیق که نیاز به تفکر عمیق نداشته باشد. داستانهای همینگوی شاعرانه است چرا که تمام استعارهها و تمام نشانهها در معنای داستان نهفته و آشکار، مانند الکترونهای دور اتم، دور داستان میچرخند. بدون چرخش نشانهها دور داستان، داستان میمیرد.
در مقالات ادبی که در وصف داستانهای همینگوی و مخصوصن داستان «پیرمرد و دریا» خواندهایم، بارها به جملاتی از قبیل «تکاپوی پایانناپذیر انسان و وحش...» یا «جنگ انسان برای بقا و جدال دشوار با طبیعت...» برخوردهایم. پس از این مطلب میگذریم و به بحث دیگری در یادبود ارنست همینگوی میپردازیم. «ارنست همینگوی» (۱۹۶۱-۱۸۹۹) داستاننویسی آمریکایی بود که مانند بسیاری از نویسندگان از روزنامهنویسی و خبرنگاری کارش را آغاز کرد. او در اواخر جنگ جهانی اول به نیروهای صلیب سرخ پیوست و برای امدادرسانی جبهه فرستاده شد. در اتفاقی در جنگ زخمی شد و پس از بیرون آمدن از بیمارستان در روزنامهای مشغول به کار شد. در همان سالها یادداشتهای داستاننویسیهایش را آغاز کرد. پیرمرد و دریا هم درواقع یکی از همین یادداشتها و داستاننویسیهای روزنامهای بود. که البته همینگوی را به هر افتخاری که برای یک شخصیت ادبی وجود دارد رساند، از «پولیتزر» گرفته تا «نوبل ادبیات».
مرد آرام بر روی صندلی چوبی و شکستهاش نشسته بود. خانه دیگر روی چهارپا بند نبود. مرد اما بر روی دو پایش صندلی را تکان میداد. نگاهی به دور و بر انداخت. قلاب ماهیگیریش دیگر نای به دام انداختن نداشت. کتابهای کتابخانهاش آرام بر جای نشسته بودند. پیرمرد نگاهش بر کاغذها و انبوه نوشتههایش افتاد. هنوز باید بر آنها کار میکرد. اما یک قبضه اسلحهی شکاری کنار دستش، نه مثل دیگر وسایل خانه پیر شده بود، نه مثل دیگر اجزای خانه از نفس افتاده بود. اسلحه برق میزد. پیرمرد نگاهی به کاغذها و یادداشتهایش کرد، سپس اسلحه را برداشت و انگشت بر ماشه گذاشت و بر دهان گذاشت و ماشه را چکاند...
این آخرین سکانس داستان همینگوی است. مردی که داستان بود و مانند یک داستان هم مرد. همینگوی هر آنچه بود، همان چیزی بود که واقعن نشان میداد. فرق همینگوی با دیگران بر این است، آنچیزی که نوشت همان چیزی بود که حقیقت داشت؛ اما آنچه که نشان میدهد مانند اقیانوسی عمیق است که میتوان به راحتی شنهای کفش را شمرد.
* * *
به سادگی تفاوت بین داشتن و نداشتن
یادداشتی بر رمان «داشتن و نداشتن» به بهانهی سالروز مرگ همینگوی
نوشتهی محمد حافظی
وارد کافه میشوی. با چند مرد خوشپوش صحبت میکنی. کار آنها را رد میکنی. و وقتی
آنها بیرون میروند عدهای با مسلسل به آنها حمله میکنند. ممکن بود با آنها
باشی اگر کارشان را قبول میکردی و اگر با آنها بودی، حالا تو هم مرده بودی. شروعی
پر تنش به همراه شخصیتی که از همان صفحهی اول ممکن بود مرده باشد، باعث میشود
خواننده از همان صفحهی اول وارد داستان و تمام ذهنش درگیر آن شود. نویسندهای که
در همان چند صفحهی اول سنگر توجه خواننده را فتح کند، تا آخر کتاب آزاد و راحت است
تا کاری را که میخواهد در قلمرو ذهن خواننده انجام دهد.
اما «داشتن و نداشتن» بیش از آنکه میدانی برای قدرتنمایی نویسنده باشد،
جاییست برای به تصویر کشیدن زندگی مردمی که گرفتار اشتباهات و یا جاهطلبیهای
عدهای از سیاستمداران شدهاند. شاید مشهودترین موضوع در «داشتن و نداشتن» همان
تأثیر سیاست و اقتصاد بر زندگی مردم است. همینگوی در این کتاب نشان میدهد که در
جامعهای که پیدا کردن کار خلاف قانون، حتا از دست آدم کری که نمیتواند درست حرف
بزند، در عرض چند ساعت بر میآید، برای جنایت نیازی نیست به این که بیماری روحی
داشته باشی و یا این که در کودکی رنج بسیار کشیده باشی و یا اینکه شیطان در روحت
حلول کرده باشد! او نشان میدهد که چگونه مردی با جربزه که نمیخواهد با دست خالی
پیش زن و فرزندانش برگردد به یک آدمکش بدل میشود.
«ادی از من پرسید: چرا او را کشتی؟
- برای اینکه مجبور نشوم دوازده چینی دیگر را بکشم.»
همه چیز به سادگی رخ میدهد. به سادگی تفاوت بین داشتن و نداشتن.
هر کس «داشتن و نداشتن» را بخواند ممکن است با این سؤال مواجه شود: آیا هری مورگان یک جانی است؟ مورگان همسر خود را دوست دارد. و برای آسایش خانوادهاش از هیچ کاری رویگردان نیست. حتا جرم و اگر لازم شد آدمکشی. او ابتدا سعی میکند زندگی خود را با کرایهدادن قایقش به ماهیگیران بگذراند. ولی همین ماهیگیر است که بدون پرداخت پولش و با خسارتی که به قایقش وارد کرده است او را رها میکند و میرود و مجبورش میکند که به قاچاق دست بزند. قرار دادن هری مورگان در کنار آلبرت(شخصیتی که کار خلاف نمیکند ولی گرسنگی میکشد) و روبرتو (انقلابیای که آدمکشیاش با اهداف انقلابی گروهشان توجیه میشود) پاسخ به این سؤال را مشکل میکند. در هر حال در آخر داستان میبینیم که هری، روبرتو و آلبرت، هرسه کشته میشوند و حضور مرگ که از اول داستان در آن حس میشد بر کل آن سایه میاندازد. شاید بتوان گفت، نویسنده این حقیقت را بار دیگر به خواننده گوشزد میکند که همه میمیرند.
از طرف دیگر همینگوی با پرداختن به زندگی قشر بهاصطلاح مرفه جامعه، در کنار قشر فقیر، تضاد زیبایی را در داستان به وجود آورده است. گوردن (نویسندهای روشنفکر) و ماری (همسر هری) در دو جا همدیگر را میبینند. یکبار هنگامی که ماری با سر و وضعی نامناسب از دفتر بخشداری به خانه میرود (احتمالن در بخشداری خبر درگیر شدن شوهرش در سرقت بانک را به او داده بودند). و بار دیگر جایی که ماری، گوردن را مست و با صورتی خونین (بعد از دعوا با رقیبش در عشق با همسرش) میبیند. در این دو صحنه به وضوح بدبختی یکی بر دیگری آشکار میشود و هر یک دیگری را حقیر مییابد.
اما یکی دیگر از زیباترین قسمتهای کتاب جایی است که هری و چهار انقلابی در یک قایقاند و هری میداند که آنها قصد کشتن او را دارند. در کل، در داستانهای همینگوی (ازجمله پیرمرد و دریا) میتوان تمایل به تشبیه زندگی به دریا را به وضوح دید. و شاید بتوان کل مضمون کتاب «داشتن و نداشتن» را در آن فصل از کتاب چشید. زیرا برخورد سه شخصیت از قشر فرودست جامعه، در آن به وضوح مشخص است: آلبرت که در همان اول به سادگی و مظلومیت کشته شد؛ نماد انسانهایی که اصرار بر حفظ پاکی خود دارند و گرسنگی را بر قانونشکنی و مرتکب گناه شدن ترجیح میدهند. هری که شخصیتی دارای ویژگیهای انسانی و نه به معنی کلمه جانی و جنایتکار، بلکه فردی خانوادهدوست و کسی که برای گذران زندگی چارهای جز قانونشکنی روبهروی خود نمیبیند. و روبرتو که از کشتن لذت میبرد و تنها به واسطهی این تفکر که «در راه هدف خوبی میکشد، در راه بهترین هدفها» تفنگی به دستش داده شده است. این کنار هم قرار گرفتن در آن قایق، در آن فضای ساکت، تاریک و نمادینی که همینگوی به وجود میآورد، از زیباترین قسمتهای کتاب است.
در پایان، شاید بتوان به طور کلی منظور و مضمون کتاب را در این جمله از آن جستوجو کرد که: «چرا مردم شرافتمند نیستند و زندگیشان را از راه شرافتمندانه نمیگذرانند؟» و شاید پاسخش این باشد «هری: حالا دیگر برای کار، کسی اختیاری از خود ندارد. میتوانم دستگیرش نکنم اما... کار بعدی کجاست؟»
3 مرداد 1388
||
(
معرفی و نقد کتاب
،
معرفی نويسنده
)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه










