|
کلید کالبدهای بهشتی |
شاپور احمدی
|
![]() |
چرا سنگ سیاهی شدم همزاد اقیانوسی قیراندود؟
و دندانهدندانهی گداخته ناگاه گونهی خستهی پرستویی را سود.
برکهی خاموشم حالا پنجههای نقرهای را میگیرد
خیس و آفتابی بر لبهی بریدهبریدهی تختهسنگهای کبود.
***
من هر طور شده امشبه میخواهم شهر کوری را ببینم.
خشخش رنگهای پوسیده بیچارهات میکنند.
شاید همه یادشان برود اندکی در گودالچهی سایهها پایین رفتیم.
چرتوپرت نگو. نزدیکیهای آرایشگاهی نشستهام بر سنگچینی تازه از چخماق و نفت.
***
تمام روزی که سست و کهنه مینمود
تفالهی پنجهی آفتاب را میپاییدیم
و گاهی سایهی زنجیرهای را از زیر پاره میکرد.
خالک خود را درست از زیر پلکهای خاکستری و بخشایشگرش تماشا میکرد.
آنجا بود که اندکی کام میستاندیم از آن همه گلهای تیغدار
و ستارگان سمی که شیفتهی لجنزار بودند
و ترکشهای طلایی که بوی خاک میدادند.
و در خاک زانو زدیم
تا خشتهای مسجدی وارونه را در صخرههای آسمان بنشانیم.
اوخ، زود است که سر صبح نوبتمان شود.
***
میدانم کالبدی سر افکنده با اخگر سکهها و فانوسهایی
که چند سالی بر سراپای پنهان خود مالیده است
سرابخانهی سوتوکورش را آذین بسته است.
گاهی خاموش بر دو سه پلهی ریخته
جسد تشنهی ماه را میفریبد.
ماه تکههای دیگری دارد همبوی باغی فراموششده
مومی نیمهگرم که بر پلکانی از آهک سفید مینشیند
تا یواشیواش گل کند و سایه بیندازد.
***
و رمهی کرهخرهای پیسه که در آبشخور پژمرده میخرامند
کنار سنگچین دهکده خواهند گداخت، در خواب خواهند خندید و
تاج هشتپر یکدیگر را خواهند مالید.
ماه عرق میکند و خسته در دالان خیس و سوراخش دراز میکشد.
بگذار هر چراغی که به انجیرت آویختهای، در آستانهات بسابانم.
و کفترهای فربه و ساده با سایهروشن سرابی
در گوشهوکنار کوزه و گلدان کلنجار رفتند.
کژدمهای رنجور تا صبح دهلیزهای خاکی را ریختوپاش میکردند.
***
پیش از آنکه تیغهای خاکی را یکییکی در دنجگاهی تاریک پیش کشم
در پوست و رشتههای مردهی گیسوان
رنگوبوی پیکری از خورشید و استخوان شیر و عاج را خواهی جست.
***
میدانم همه چیز را به هم خواهی زد
مرز مرا و روشنایی و تاریکی
رشتههای زر و سیم آشیانه.
نیمروز یاقوت داغی است بر فراز شانههایت.
همان طور که بلبلهای آتشین
میشکافند پیشانی و پهلوی مرا
گونههای پیری فرهمند درست میشوند.
9 مرداد 1388
||
(
شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه










