جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پویندگان راه جنت

عادله زاهدی
adeleh.zahedi@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


خواستم از خیابان رد شوم که کم مانده بود با ماشینی تصادف کنم. برگشتم که ببینم این دیوانه کیست، خنده‌ام گرفت، یک پاترول استیشن مشکی بود که پشتش نوشته بود: «پویندگان راه جنت»
خنده‌ام گرفت: «اگه بهم زده بود، بی دنگ و فنگ و خرج الکی منو یه سر می‌برد قبرستون.»
الان هر روز می‌توانم ببینمش که باز با همان سرعت دارد رد می‌شود. فکر کنم مال همین بیمارستان نزدیک اداره‌مان باشد.

منشی سرش را از در آورد تو: «مهندس کت شما رو از لباسشویی گرفتم. جای آدامس از سر آستینش پاک شده. دیگه نمی‌خواین تعطیل کنید؟ ساعت دو شد، ها».
گفتم: «دستت درد نکنه، بذارش رو جارختی، من هنوز کارم مونده، یه کم می‌مونم».
شنیدم زیر لب غر می‌زند، گفتم: «تو برو خودم درو قفل می‌کنم».

نیم ساعت دیگر هم بمانم، خواهد آمدو باز هم سر ساعت دو و نیم بعد از ظهر ماشین با سرعت تمام از پیچ جلوی اداره رد می‌شود. مدتی است که او را در نظر گرفته‌ام. می‌خواهم بدانم همه چیز طبق برنامه پیش می‌رود. راستش متنفرم از این که یکی گوشه‌ی خیابان افتاده باشد کسی هم نباشد که بلندش کند؛ حتا اگر ظاهر مرتبش نشان دهد که آدم آبرومندی است.

اما من حساب همه چیز را کرده‌ام. مطمئن هستم که همه چیز آبرومندانه تمام می‌شود. لباس‌های پلوخوری‌ام را پوشیده‌ام. خوشبختانه کوررنگ هم نیستم و سبز را عوض آبی اشتباه نمی‌پوشم. همان رنگی را انتخاب کرده‌ام که دوست دارم و به من می‌آید. وسایل خانه را هم فروختم؛ دوست ندارم دست اقوام ندیده و نشناخته‌ام بیفتد. پس‌اندازی هم برای مادرم می‌ماند که سر پیری آواره نشود. تنها فکر یک چیز مسخره را نکرده بودم، این که یک آدامس لعنتی بتواند این طور مرا گرفتار کند.

فکر می‌کنم آن‌ها لایق بدترین اتفاقات ممکن هستند، همان‌ها که آدامس جویده‌شده‌شان را توی خیابان پرت می‌کنند، به دیوار یا زیر صندلی می‌چسبانند. قیافه‌ی کسی که لباسش را آدامس از بین برده، واقعاً دل آدم را ریش می‌کند. یک بار - البته بعد از چند سال تحقیق - مقاله‌ای در مورد این عادت نفرت‌انگیز برای روزنامه... فرستادم؛ چاپ هم شد. هنوز تاریخ چاپش را به خاطر دارم، حتا از طرف رئیس اداره هم تشویق شدم.

باور کنید که در کودکی هم چنین رفتارهایی از من سر نزده، می‌توانید از مادرم بپرسید، شکر خدا زنده است و حافظه‌اش بی‌عیب و سالم؛ هر چند نمی‌توانم از طرف او با اطمینان بگویم بزرگ که شدم، همه‌ی کارهایم مورد تأیید او بوده؛ نمونه‌اش همین کار آخری که کرده‌ام... هر چند هنوز او خبردار نشده اما می‌توانم حدس‌هایی بزنم. خب بماند اصل قضیه چیز دیگری است که می‌خواهم با شما در میان بگذارم؛ هنوز هم نمی‌دانم که از کجا شروع کنم.

آن‌قدر همه چیز سریع اتفاق افتاده که من اصلاً متوجه نشده‌ام. هر چند قبلاً نگران بودم که ممکن است مشکلی غیرمنتظره پیش بیاید، خب در دنیای آمار و احتمالات فکر پیش‌آمد‌های خارج از کنترل را هم باید کرد، اما فکر نمی‌کردم به همین راحتی توی دام بیفتم. فهمیده بودم مشکلی وجود دارد که می‌توانم هرجایی بروم، هر کاری که دلم می‌خواهد بکنم و کسی هم متوجه نشود و از آن بهتر، نتوانند جلوی مرا بگیرند. اما فکر نمی‌کردم از یک آدامس جویده‌شده‌ی کثیف این طور رو دست بخورم. اولش نمی‌دانستم این که من و این روح اوس اصغر سمسار مثل دوقلوی به‌هم‌چسبیده از پس سر به هم بچسبیم، به‌خاطر یک آدامس لعنتی است. اما بعد فهمیدم تو بد تله‌ای افتادم، از هر که می‌پرسیدم شانه بالا می‌انداخت. راستش واقعاً اتفاق نادری بود و همه سر تکان می‌دادند. مسخره این بود که توی این همه آدم، من باید به روح سمسار محله‌مان می‌چسبیدم. با آن چشم‌های قی‌کرده و شلوار کثیف و دستمال چرکش. باورتان نمی‌شود آن روز که آمد وسایل خانه را بخرد تا دو روز خانه بو می‌داد، انگار راه حمام را بلد نبود.

نمی‌دانستم چکار کنم که از دستش خلاص شوم. چیزهایی از روان‌شناسی در مورد ناخودآگاه به یادم بود. با خودم فکر کردم توی خوابش بروم یا حواسش را پرت کنم. بی‌تأثیر هم نبود. باعث می‌شد که کارهایی از او سر بزند یا فکرهایی به سرش بیاید که از تعجب سر بدون مویش را بخاراند و بگوید: «ننم خدابیامرز راس میگفتا، انگاری آدم که پیر می‌شه مخش یه جورایی تاب برمی‌داره».
چقدر هم زحمت می‌کشید تا کسی بویی از این ماجرا نبرد.

این بار اصغر باز همان کابوس را می‌بیند «یک تپه اطراف شهر که انگار قبلاً دیده، اما نمی‌داند کجاست؟ همان مرد با کت و شلوار نو، کفش‌های واکس‌خورده، بالای آن ایستاده. نسبتاً جوان، با مو‌های پرپشت مشکی که باد موهایش را توی صورتش ریخته و نمی‌تواند چهره‌اش را ببیند. مرد دست‌هایش را باز کرده در مسیر باد که از بالای تپه سرازیر می‌شود؛ انگار که بخواهد از زمین بلند شود و درست در آخرین لحظه برمی‌گردد به سمت او.»

و سمسار من، مثل هر بار نفس‌زنان با درد چنگ‌شده در سینه‌اش بیدار می‌شود، کورمال کورمال در تاریکی به دنبال قرص زیر زبانی‌اش می‌گردد. نمی‌داند چرا مدام این کابوس را می‌بیند. با خودش می‌گوید: «مرده چقدر شبیه اون مهندسه، مرده‌شور برده! حتماً تو اون - نمی‌دونم چی چی نو - دارویی چیزی بوده؛ بهش که میومد، از اون کوفت و زهرماری‌ها استفاده کنه؛ لابد به منم خورونده، حالا اگه یکی بفهمه پاک آبروم می‌ره، باور هم نمی‌کنن که فقط خواستم با یارو اختلاط کنم، که بتونم جنساشو مفت از چنگش در بیارم. مردیکه مثل این درس‌خونده‌های ساده‌لوح بود، اما انگار من خر بودم که فکر کردم اون ساده است. خدا لعنت کرده چه مرگشه؟ چرا هی میاد تو خوابم؟»

بالاخره امروز صبح زود راه افتاد سمت خانه‌ی من. وقتی فهمید فروختمش و آدرس جدیدم را هم به کسی نداده‌ام خیلی دمق شد.
بیچاره حسابی کلافه شده، سوار وانت قراضه‌اش از شهر خارج شد.

من اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که بخواهد قضیه را جدی بگیرد - «راستش براتون یادم رفت بگم بالاخره سر در آوردم که چرا گرفتار شدم، واسه اینه که هنوز پیدایم نکردن»- هول و دستپاچه شده‌ام. هر کاری می‌کنم که خواب را به یادش بیاورم، نمی‌شود که نمی‌شود. یک‌دفعه می‌بینم اصغر سمسار بیرون از ماشین کنار جوی آب دستش را روی قلبش فشار می‌دهد و از حال می‌رود؛ «خب کور از خدا چی می‌خواد دو چشم بینا». به سرعت همه چیز را به خاطرش می‌آورم. حالش که جا می‌آید، بلند می‌شود و به راهش ادامه می‌دهد و به همان جا می‌رسد که هر شب، خوابش را می‌بیند. به بالای تپه می‌رود، هر چه نگاه می‌کند چیزی نمی‌بیند. خسته و کلافه است. می‌نشیند. به خودش می‌گوید: «پاک زده به سرم، آخه آدم واسه‌ی یه خواب پا می‌شه می‌ره سر کوه».
می‌خواهد برگردد که داد می‌زند: «یا حضرت عباس! یکی اون پایین افتاده!».

بادبادکی در آسمان اوج گرفته است. دلم می‌خواهد آن بالا را ببینم. از آن بالا به اصغر و آن مرد افتاده در پای کوه نگاه می‌کنم که مدام کوچک و کوچک‌تر می‌شوند. شک مثل خوره به جانم می‌افتد که کدامشان منم.

نسخه‌ی قابل چاپ   16 مرداد 1388    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب