جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

غرور

علی زوار کعبه
zavvarekabeh@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


نصفه‌شبی وان حمام پر بود و من ولو توُش. آخرین پنچ‌شنبه‌ی مرداد ماه بود و داغ. رفقام همه در سفر بودند. گندشان بزند! حتا تعارف هم نزده‌بودند. به دَرَک! برای مرد ۳۰ساله‌ی مجردی با شرایط من، وان پُر و سیگار فراوان تفریح مناسبی به‌حساب می‌آمد. لپ‌تاپم هم بود. روی سه‌پایه‌ی کنار وان و به تکرار آهنگ “letters” این یارو “leonard cohen”. چرا داریوش نه؟ به همان دلیلی که شجریان نه. دارم می‌گویم رفقام در سفر بودند و من تک‌و‌تنها حالی‌به‌حالی شده بودم.

چشم‌هام بسته بود و لب‌هام از سیگار مزخرف وطنی کام می‌گرفت. زندگی چندان هم بد نبود. می‌شد تحمل کرد. مخصوصاً آن‌وقت شب برای مردی مجرد در وان حمام. در جریان‌اید که؟

فکرم به جاهای لازم سر زد. به جاهای باریک و تنگ. به جاهای گرد و گوشه‌دار. به جاهایی خنک و خوش‌بو. برای جاهای بهتر مجبور بودم سیگارهای بیش‌تری روشن کنم. دود سیگار در بخار حمام گیرایی عجیبی دارد. همین کار را هم کردم. مغزم قفل کرده بود. به‌جای فانتزی‌های مفرح، مرحوم جعفر، مثل خرمگس لعنتی افتاد وسط معرکه. مرحوم وقت‌نشناس است. وقتی می‌آید که پاک مایه‌ی آبرو ریزی‌ام ‌بشود. چشم‌هام را باز کردم.

- جعفر خان با اوقات زمینی نیم‌ساعت بعد. الان خوش دارم واسه خودم باشم.

جعفر از آن دسته‌ی آدم‌هایی بود که ۴ سال دانشگاه یک‌دست لباس دارند. سبیل مخملی داشت و مثل نی نازک و نحیف بود. کسی محلش نمی‌گذاشت. سیگار بهمن می‌کشید و ماشین نداشت. کلاً هیچ‌چیز به‌درد بخوری نداشت. زندگی‌اش یک‌ خالی بود، وسط یک خالی دیگر. این قصه‌ی قدیمی و مرگ جعفر ابداً مایه‌ی داستانی ندارد ولی شال‌گردن سفیدش کمابیش جذاب است. جنازه‌ی جعفر را در حمام نُمره پیدا کردند. «اُوردُز» کرده بود و شال‌گردن را مثل طناب دار پیچیده بود دور گردنش.

سیگار دیگری روشن کردم. حواسم را دادم به سواحل آنتالیا یا شاخ آفریقا. چرا اسپانیا نه؟ چون دوست ندارم توُ کشور دن‌کیشوت کثافت‌کاری کنم. منشی دفتر مجله هم بد نبود. همه‌چیز می‌توانست باشد ولی جعفر پاپی شده بود.

نمی‌دانم این ده سال چرا سراغ آدم دیگری نرفته؟ هیچ‌کدام از هم‌دانشگاهی‌ها خواب یا خیال جعفر را نمی‌بینند. خیلی‌شان نمی‌دانند اسم آن مرحوم جعفر بوده. موضوعش خیلی ساده است. خیلی فقیر بود، ما هم در دانشگاه آزاد درس می‌خواندیم. هم‌کلاسی‌ها همه جردن به بالا بودند. پول‌دار و گند دماغ. من یکی البته متوسط بودم. من هم که آن سا‌ل‌ها به آن‌جایم می‌گفتم: «اه دنبالم نیا بو می‌دی». به‌خاطر همین جعفر تک افتاد. تقریباً نامرئی بود. تنها وقتی به چشم می‌آمد که می‌خواست با بقیه بُر بخورد. آن‌وقت هم بچه‌ها نامرئی می‌شدند. بعد از غصه افتاد به اعتیاد و وسط‌های اعتیاد توی حمام «اُوردُز» کرد، مُرد. شش‌ماه بعد از مرگش یکی از بچه‌های کلاس فهمید جعفر مُرده. جعفر توی حمام با شال‌گردنش مرده بود. به همین سادگی.

یک‌بار باهاش حرف زدم. گفت: «می‌دونی بزرگ‌ترین غصه‌ی دنیا چی‌یه؟»
گفتم: «امتحانای پایان ترم»
- بزرگ‌ترین غصه‌ی دنیا، غرورِ شکسته‌َس.
- فلسفه رو هیچ‌وخت دوست نداشتم جعفر.
- غرور منو بچه‌های دانشگاه شکسته‌ن. فقط برای این‌که فقیرم.

دلیل بدی بود برای خودکشی. یک مشت بچه مفرح قرتی نبایستی آدم را از معرکه به‌در کنند. زندگی یعنی همین ایستادن در مقابل بچه پول‌دارها و جنگیدن با یک‌به‌یک‌شان. همیشه فکر کرده‌ام جعفر می‌توانست دوستان بهتری برای خودش دست‌وپا کند. غرورش هم نمی‌شکست.

چشم‌هام را باز کردم. آب وان کدر شده بود و کثیف. چند تا چیز کوچولو و ژلاتینی هم روی سطح آب وول می‌خوردند. باسنم را بلند کردم تا درپوش پلاستیکی را بردارم. آب را خالی کردم و دوباره درپوش را گذاشتم. وان را مجدداً پر کردم. در این بین گوشه‌ی حمام چمباتمه زدم و سیگار دود کردم. چندباری لامپ به پت‌پت افتاد. وقتی داشتم شیر آب را می‌بستم گفتم: «جعفر خان فهمیدم شب‌جمعه‌اس. شمام بفهم که شب‌جمعه‌اس! برات فاتحه می‌فرستم. یادتم. ولی باید بدونی که از منِ تنها کاری برنمی‌آد. بالاخره تو خودکشی کردی و نیاز به آدمای بیش‌تری داری. حالا لطف کن و با لامپ ور نرو».
و دراز شدم توی وان.

به‌به چه آب دلی. سیگار دیگری روشن کردم و سعی کردم بفهمم این یارو چه می‌خواند؟ لئونارد را می‌گویم. لامپ دوباره به پت‌پت افتاد. محلش نگذاشتم. پت‌پت‌پت‌پت و سوخت. چشمم را باز کردم. نه؛ نسوخته بود. یک‌نفر جلویش ایستاده بود. سایه انداخته بود روی من. طرف مرد بود. پاهاش شکل هشت، کمر تا شانه‌اش هفت. گردن نداشت و صورتش یک پنج‌ضلعی کشیده بود. یا خداااا. زرد کردم. خیلی واضح و ناجور.

یک‌قدم که به سمتم برداشت فهمیدم حجم ندارد. به نازکی یک ورق کاغذ بود و مثل طرحی مدادی از یک انسان‌واره‌ی پیکاسویی. شاید از پسش برمی‌آمدم. شاید هم هوای حمام گرفته بودَم. به‌هرحال دهنم کلید شده بود.

انسان‌واره‌ی پیکاسویی گفت: «سلام ارباب. در خدمت‌گزاری حاضرم.»
- ارباب لازم نیست خوف کنید. من برای خدمت به شما آمده‌ام. ارباب خودتان را کنترل کنید.

قلبم آمده بودم توی دهنم. آب وان کم مانده بود قهوه‌ای بشود. بایستی درپوش وان را برمی‌داشتم. بدنم از هر هم‌کاری‌ای سرباز می‌زد.
به زحمت گفتم: «م م من که خدمتکار نخواستم.»

خودش را رساند به لبه‌ی وان.
- ارباب! وحشت نکنید.
و بعد دستش را برفراز وان حرکت داد. آب به زلالی قبل شد.
بعد پرسید: «بهترید ارباب؟»

چه‌قدر ارباب ارباب می‌کرد. چشم‌هام را بستم. نگاهش که می‌کردم، مرگ را می‌دیدم: «شکر. خیلی هم خوبم. ببین دوست عزیز، شما از طرف جعفر اومدید؟»
- نه ارباب. کسی به این نام نمی‌شناسم.
- قراره بمیرم؟
- خداوند عمر شما را دراز گرداند ارباب. ساق و سلامت هستید الحمدالله.
- جنی؟
- نه ارباب. من غول چراغ هستم.

خیالم راحت شد. توهم زده بودم. اولاً که چراغ نداشتم، غولی داشته باشد. ثانیاً غول چراغ را در کارتون‌ها دیده بودم. یک‌ ابر حجیم آبی‌رنگ نَمَکی بود. همه‌اش به‌خاطر این سیگارهای خاک‌اره‌ای وطنی‌ست. وقتی ازش کام می‌گیری، انگار ترقه می‌ترکانی. معلوم است که مخ آدم را این‌جوری می‌کند.

با همان چشم‌های بسته، گفتم: «که این‌طور. آقای غول لطف می‌کنی و یه بسته سیگار، وینستون اعلا، که همین الان از مزارع آمریکایی‌ش چیده شده بذاری کف دستم؟»
و پشت دست راستم را روی لبه‌ی وان گذاشتم.
انسان‌واره‌ی پیکاسویی پرسید: «این یک آرزوست ارباب؟»
- نه‌خیر. مچ‌گیری درونی‌یه.
به‌طرفة‌العینی یک بسته سیگار کف دستم بود.

از گوشه‌ی چشم به بسته‌ی سیگار نگاه کردم. بعد به غول چراغ.
- بَه آقا مزین فرمودید. بفرمایید بنشینید.
- نه ارباب. من در حضور شما اجازه‌ی این کار را ندارم.
گفتم: «ای بابا اجازه کدومه؟ اشکالی نداره‌ بشین... حالا هرجور که راحتی. تو چرا این ریختی شدی؟»
- برای این‌که از چراغ درنیامده‌ام ارباب.
سیگاری گوشه‌ی لب گذاشتم و آتش کردم. لئونارد هنوز داشت نامه می‌نوشت.
- پس از طرف جعفر نیومدی؟
- نه ارباب من از طرف‌های بغداد آمده‌ام.
- خوب کردی. حالا من باید سه تا آرزو بکنم؟
غول چراغ گفت: «نه ارباب. محدودیتی در کار نیست.»
گفتم: «خیلی خوبه. چون اگه سه تا بود، دومی باید اولی رو رفع و رجوع می‌کرد، سومی هم باید برم می‌گردوند به وضع اولم،نه؟». هرهر خندیدم.

غول چراغ با آن چشم‌های زغالی‌اش برّوبرّ نگاهم کرد. طبع طنزش ضعیف بود.
پرسید: «ارباب آماده‌اید؟»
جواب دادم: «برای آرزو کردن؟»
- بله.
گفتم: «خب مرد حسابی تو این همه‌وخت کجا بودی؟ اصلاً چی شد که اومدی سراغ من؟ ببینم سرِ کار که نیستم؟»
- ارباب. دیگر آدمی‌زاده‌ها به چراغ‌جادو و افسانه‌ها علاقه‌ای ندارند. ما انجمن غول‌های چراغ داوطلبانه و صدسال یک‌بار به خدمت‌گزاری اربابی درمی‌آییم.

سیگار دیگری روشن کردم. به این می‌گویند سیگار. به‌به!
گفتم: «تقصیر خودته برادر. هی برو تو پستو و رو بگیر! آخرش این‌جوری فراموش می‌شی. حالا غصه نخور من خودم آرزوهایی دارم که تا صدسال بیفتی دنبال‌شون.»
غول چراغ گفت: «شما ارباب مهربانی هستید. وقتی قرعه به‌نام شما افتاد هراس کردم.»
- چرا ترس غوغولی‌یه من؟
- ارباب قوانین عوض شده. وقتی قرعه به‌نام کسی افتاد، اول ما موظفیم به سراغ آشنایان ارباب برویم. آن‌ها حق دارند یک آرزو در مورد شما بکنند. در این چهارصد سالی که قوانین تازه وضع شده، همه‌ی آشنایان ارباب‌های من آرزوی مرگ ارباب مرا داشته‌اند.
گفتم: «خب رفقای من آدم‌های باصفایی هستند. محال ممکنه که مرگ منو بخوان. تازه بذار آرزوهام برآورده بشه به همه‌شون یه حال مشتی می‌دَم.»
غول چراغ پرسید: «بسیارخب! آماده‌اید ارباب؟»
- یه قلم و کاغذ برام بیار.
- این یک آرزوست ارباب؟
با ناراحتی گفتم: «تو غول خنگی هستی‌ها. آرزو یعنی چیزی که خودم نتونم. من به‌خاطر حجب و حیاست که پیش تو بلند نمی‌شم.»
غول چراغ به اتاقم رفت تا کاغذ و قلم بیاورد.

جلدی از وان پریدم بیرون. حوله‌پیچ کردم خودم را. به لئونارد هم استراحت دادم. چرا حوله پیچیدم؟ هان. خوش‌حال بود و می‌خواستم قر بدهم. غول با کاغذ و قلم برگشت. سرم را خاراندم.
پرسیدم: «غوغولی بلدی آب این وانُ بکنی شیر؟»
- این یک آرزوست ارباب؟
- نه‌خیر. می‌خوام ببینم چه‌قدر عرضه داری.

آب شد، شیر. حوله را انداختم روی لپ‌تاپم و پریدم توی وان. بعد کاغذ و قلم را گرفتم تا آرزوهام را بنویسم. عجب شبی بود. به همه‌ی نداشته‌هام فکر کردم. تک‌به‌تک‌شان را نوشتم‌. خدا را شکر ما نویسنده‌ها آن‌قدر آرزوهامان را روی کاغذ آورده‌ایم و به اسم داستان به خورد مردم داده‌ایم که نوشتن‌ دوباره‌شان وقتی نمی‌برد. برگه‌ی آرزوها را دادم دست غول. سیگاری روشن کردم. دو کام بیش‌تر نگرفتم. «برای چی دستی دستی خودمو بکشم؟ دیگه سیگار نمی‌کشم.» سیگار را انداختم دور.

غول پرسید: «این‌ها آرزوهاتان هست ارباب؟»
- آره غوغولم. عجله نکن‌ها. من فعلاً دارم حموم شیر می‌کنم.
- ارباب! آرزوهاتان برآورده می‌شود. تنها یک شرط کوچک وجود دارد.
پرسیدم: «شرط؟ چه شرطی؟»
- پیش‌شرط برآورده شدن آرزوهای شما، برآورده شدن آرزوی دوستان و آشنایان شماست.
گفتم: «از قِبَل ما هرکی به یه نون و نوایی می‌رسه‌ها. حالا آرزوی رفقا چی‌یه؟»
- آرزوشان این بود که شما داستان‌نویسی نکنید. آن‌ها معتقد بودند شما شأن ادبی جامعه را به ابتذال کشیده‌اید. داستان‌هاتان سرتاپا مزخرف و هجوند. آن‌ها معتقدند شما مایه‌ی خجالت جامعه‌ی ادبی هستید و تنها درصورتی به آرزوهاتان خواهید رسید که دست از نوشتن بردارید.

با خودم گفتم عجب رفقای ابلهی. من اگر به این آرزوها برسم، مگر دیوانه‌ام که داستان بنویسم؟ این داستان‌ها را برای یک لقمه نان می‌نوشتم. حالا توی حساب سوئیس‌ام ۲میلیارد دلار پول داشتم. مونیکا را بگو. سیگار برگ کوبایی. هواپیمای اختصاصی. سفر به مریخ. نه آن زشت بود. کاش نمی‌نوشتم. جاااان!

چشم‌هام را بستم، یعنی دارم فکر می‌کنم. داشتم ناز می‌کردم. همین که بستم‌شان جعفر را دیدم. توی حمام بود. سرنگ در دستش و شال‌گردن محکم و سفت دور گلویش.

چشم‌هام را باز کردم: «ببین غوغولی من نمی‌دونم تو این مدت کدوم گوری بودی. این همه آدم دنبالت بودن و به خاطر تو خون و خون‌ریزی شد. حالا می‌خوام بهت ضدحال بزنم تا صدسال دیگه آواره بمونی. فکر کردی من از نیکول کیدمن خوشم می‌آد؟ اونم مثل همه‌ی زن‌های دیگه ماهی یه‌بار... تازه توی دماغش هم مو داره. نمی‌دونم ونیز چه ایرادی داره ولی تو آمریکا مردم تفنگ با خودشون این‌ور اون‌ور می‌برن. کی گفته من از مونیکا بلوچی خوشم می‌آد؟ حالا باز بگی گوگوش یه چیزی، تازه اونم پیر شده. ویلا به چه دردم می‌خوره؟ خودم خونه دارم مث گل. برو داداش من. برو شرتو کم کن.»

غول غیب شد. مثل سگ دروغ گفته بودم. غرورم جریحه‌دار شده بود. احساس بی‌فایدگی می‌کردم. هیچ‌کس دوستم نداشت. آرزوهام را بگو!!؟ عجب حماقتی کرده بودم. غول چراغ هم رفته بود.

این داستان را هم نوشتم تا به رفقای نامرد مجله بگویم: «خیلی نامردید.» برای جعفر هم دیگر فاتحه نمی‌فرستم. بر خرمگس معرکه لعنت!


مرداد ۱۳۸۸

نسخه‌ی قابل چاپ   22 شهریور 1388    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 9 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


goli  [www|@] :   (دوشنبه، 23 شهریور 1388، ساعت 01:38)

URGH!


حسین  [www|@] :   (دوشنبه، 23 شهریور 1388، ساعت 04:58)

من تقریبا با نقد جامع و مانع بالایی موافقم - کسی فکر نکد یک وقت حذف شده همه اش بود URGH.

عرض می کنم:

اول که طبق معمول آمدم خزه و داستان جدید دیدم به خودم گفتم ای وای که داستان است و از پکری بیرون می آئیم ولی URGH

روایت نصفه و نیمه است و سر و تهش را به زور به هم آورده اند. شخصیت ها الکن و قالبی هستند و فضا پردازی به شدت تحت تاثیر اعتماد به نفس کاذب نویسنده قرار داشته اند.

جعفر نامی در داستان هست که مستقیم از گنج قارون آمده به قرن حاضر. کل قسمتی که جعفر فقیر بیچاره وارد داستان می شود تا وقتی خودش را خلاص می کند را باید ریخت دور و یک آفتابه آب هم بالاش.

نویسنده ی گرامی پس از دفع اجسام ژلاتینی کوچک که نقطه ی اوج فعالیت ذهنی ایشان و نیز داستان به حساب آمده و پس از تاکیدهای مکرر و تخصصی در باب "کار بیکاران" موجود بی زبان و بدبخت دیگری را وارد حکایت خود می کنند به نام غول چراغ.

با آمدن غول و دستگیری شخص ایشان از نویسنده امیدواریم که تغییری در حالمان رخ بدهد اما هیولای مزبور بنا به مصرع مولانا که:

گوزهای بی نمک پراند اهل روستا

بعد از چهارصد سال منتظر خدمت شدن علاف و بیکاره در روایت وول می خورد. چالشی پدید نمی آورد و فاصله گذاری - شاید برشتی - نویسنده هم دوایی بر درد بی درمان روایت بی سر و ته نیست.

آدم های دیگر - منشی مجله، دوستان و .. - هم نقشی بیشتر از سوژه ی "کار بیکاران" ندارند و جز سایه و وهمی نیستند.

آقای زوار کعبه شاید من زیادی داستان شما را جدی گرفته ام. شاید بهترین نقدی که می شد برای داستان تان نوشت همین بود که:

URGH

(بنویسید! داستان شما با همه ی درد بی درمان بودنش دو خاصیت دارد: دوم این که تمرینی است برای داستان های بهتر. و با این حال باز هم URGH)


شاهده  [www|@] :   (دوشنبه، 23 شهریور 1388، ساعت 11:20)

داستان خوبی بود
نویسنده عمدا شخصیتی انتخاب کرده که یلخی بودن کارهاش حرص آدم را دربیاره و گاهی هم حالت تهوع به آدم دست بده. اینجوری میشه نگاه بقیه را به جعفر درک کرد. همین حس پس زدگی در زبان راوی هم دیده میشه که خواننده را عذاب میده ولی چون محور جعفر هست، میشه کاملا شرایطش درک کرد. به نظر من جزو داستانهای فوق العاده موفقه و نویسنده جسارت رفتن به طرفش را داشته.


aryo  [www|@ ] :   (دوشنبه، 23 شهریور 1388، ساعت 15:22)

فکر کنم حق با دوستان شما بود که برای غول آرزو کردند شما نویسنده نشوید
داستان شما از 20 برای من فقط 5 بود


علیرضا سبحانی  [www|@] :   (دوشنبه، 23 شهریور 1388، ساعت 16:07)

منم با خانوم شاهده موافقم. متن به قدری قوی عمل کرده که توانسته است واکنش همدانشگاهی را به جعفر نشان بدهد. از این نظر نه بی گناهی آنها که اقتضای فطرت انسان را نسبت به زشتی نشان داده است. خود ما هم شاید با دیدن گداهای خیابانی یک لحظه دچار چنین حالتی بشویم. هم تنفر هم رقت قلبی. بااینحال راوی اول شخص کار دست نویسنده داده است و متاسفانه متن به خودش نسبت داده شده و نه راوی. من این کار قوی میبینم و برای نویسنده محترم آرزوی موفقیت های بیشتر را دارم


كيوان شاهرخي  [www|@] :   (دوشنبه، 23 شهریور 1388، ساعت 19:50)

من هم از غول گرامي همين انتظار را دارم. جالب اين است كه آقاي زواركعبه در نقد آثار ديگران قلم تندي هم دارند. فكر ميكردم چنين كسي بايد بار ادبي قوي تري داشته باشد. به هر حال موفق باشيد و پيروز


saeed  [ www|@] :   (دوشنبه، 16 آذر 1388، ساعت 11:32)

عزیز من!
شما چرا فکر می کنی مایه‌ی خجالت جامعه‌ی ادبی هستی؟
اصلن جامعه ادبی شما رو نمی شناسه برادر؛ شما راحتِ راحت باش.


بهت پیشنهاد می کنم یه داستان با موضوع "خود باحال پنداری کاذب" بنویسی...


امیر  [www|@ ] :   (یکشنبه، 6 دی 1388، ساعت 01:14)

عجب شخصیت غولی که به خاطر آخر داستان نمی پرسد که ارباب آیا این یک آرزوست؟
از غول ها هم ناامید شدیم شما که جای خود دارین.


عسل  [www|@] :   (دوشنبه، 21 دی 1388، ساعت 19:31)

جای گیر داره ولی در کل خوب بود...موفق باشید





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب