|
شکار شاهباز سفید در قلعههای آینهای تاریک. یک |
شاپور احمدی
|
![]() |
کوهی در جانم دمیده است.
کورمال رگههای تاریک را آن چنان سودم
که نزدیک بود خاکهی پوستم بوتهزار عقرب و پولک را برافروزد.
آن گاه به یاد آوردم
با تفریقهای شرمآورم سرراست کناره میگزیدم از گنجهای زندهی دره
حنای گیسوانی که در زیر گلو به هم گره میخورند
دودی که بوی موهای سوختهی پلنگ میدهد.
میخواهم تا صبح صورت فلکی سگی بیرمق باشم بر چکادی نه چندان دور از سایهی
شیرهایی سنگی
که در جلبکهای شعلهور با گنجشکان دم سحر بازیگوشی میکنند
لب برگ بیدیات را در میان هزار برگ میجویم
و زادبوم خود را فراموش میکنم.
و شبانه در دهکدهای از سنگهای آتشین و داروبرگ و سایههای درشت چشمهها
در شبی از هزاران شب سرگردان غنودم.
از پشت روزنههای خاکستری
میدیدم شادمان در جامهای ارغوانی و کهنه
ترانهای غریب میخواندی و به خود نوک میزدی.
از زیر ابروان شکستهات شاهرازهای تکیده را پی میگرفتی.
بیم داشتم مبادا نسیمی از منجلابهای دوردست غصه
بیراه به تنگهی بلوطهای خلوت بکوبد
و اندکی از هوایش بازگردد و کاکلت را پژمرده کند.
برای همین بود که در راه تا مدتها سر به زانو دوخته بودم و میگریستم
و گمان نمیکردم روزی آه و فغانم به پایان برسد.
و بهخوبی میدانستم عمری دراز میبایست در کنار پرچین ستارگان فروریخته و شمشهای آفتاب و تخمهای {شگفتی که هنوز سنگ بودند، پرسه بزنم و شبانه بر صخرههای درخشان سرابی که سوت مارها را مینیوشند، {با شهریارهای کوچولو بازی میکنم، آنها که بدون ترس سر بر دوش صخرهها میگذارند و با روشنایی {فرشتگان صحبت میکنند.
بیاختیار به سایهی شهباز سفیدی پرداختم که در قلبم غلتیده بود و اندکی آن را شکافته بود. عرق سبزی در پشتم {نشست. خود را در نمدی پیچاندم و پذیرفتم که هر بار به سوی تو نگریستهام (در حالیکه وانمود میکردم {جای دیگری را در نظر دارم)، صورتی تازه دیدهام. و ناگزیر لابهلای پرسشهایی دیگرگونه با سماجت از کسی {دیگر در مییافتم آن که همین دم تازه بالیده است، بهراستی کیست.
هیچ رودی پیدا نبود. بر سنگهایی که هنگام گذشتن از رودخانه آنها را یکییکی فراموش میکردم، خاکی آتشین {که بوی سیمرغ میداد، بناگوشم را برافروخت. قاف، قاف، قاف کجاست؟ سایهی گداختهی بهار میخرامید. {بر لبهی برکهای که در ریگهای بنفش شامگاهی شهبازی سفید به جا گذاشته بود، به زانو در آمدم. {میدانستم سنگهای ناشناس آن را جکوجونورهای گشنه و پریشان و بروبچههای بازیگوشی که هر کدام {شهریاری کوچولو بودند، در کنار بلوطهایی که در آذرخش سنکوب کردهاند، در رؤیایی درخشان که زادوبوم آنها {را یکباره به فراموشی سپرده بود، گذاشته بودند.
و در این وقت خوش شهباز سفید در آستانه چراغ را بر افروخته است.
31 شهریور 1388
||
(
شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه










