|
بندباز |
احمد صوفی
|
![]() |
آنجا
پشت عقربهی بزرگ ساعت
زمان
در ولنگاری کسالتآور عصر
طناب پوسیدهییست
که با نفسهای بریدهی زنی بدنام
به شماره میافتد،
اشکها که لغزیدند
لبخندها
پروانهیی میشوند زخمی
تا ارتفاع آسمان
گره بزند
حوصلهی پرنده را
به وحشت ناگزیر پرواز
*
طناب پوسیده و
اجاق کور و
خانهی تاریک،
آه! از این دلواپسی
که ضجه میزند
به یاد خاطرهیی دور
مرد بندباز
در کوچه پسکوچههای شهریور
*
اینجا
زمان
بیتاب لحظههای آشفتگیست
لرزش ناگهانی چشمها و دستها
قطرههای سرد عرق
و چای نیمخوردهیی کنار راحتی
که سالهاست
از یاد رفته است...
15 مهر 1388
||
(
شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 2 )
||
بالای صفحه











نظر خوانندگان:
خیلی زیبا بوذ . حال کردیم .
ترسیده ام نشود دل فدای تو /دامی نهاده ام زدلم بر وفای تو / دل چون گلی شکفت سر باغ خاطرت / پرسیدم از دلم نشود تنگ جای تو /شعر از امیر الفتی منش