مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « نگاه » در خزه:



کاروان خزه به منزل رسید و بار به برزخ سپرد
اصحاب خزه  (9 اردیبهشت 1389)

این نه الوداع و نه آه و ناله است و نه خداحافظی است و نه دردی که دوا ندارد و با این نوشتن جستجویی نکرده‌ایم تا درمان شویم. این نوشته حکم سرآغازی دارد که واژگان «خ» و «ز» خزه را استحاله می‌کند در برزخ و خبر از غیب نیست. خبر از ساز و کار تازه‌ای ست که اصحاب برزخ، در نبود سردبیر دیرپای خسته، محمد ایوبی، انجام داده‌اند و با اهالی فروغ اینترنتی به برزخ رفته‌اند...


شاغول بلند فکر
صالح تسبيحی  (2 اردیبهشت 1389)

(در رثای مرگ محمد ایوبی)
این یادداشتی است که در حضور جمع، هفت روز پس از درگذشت محمد ایوبی خواندم، در منزلش، درست همان‌جایی که درس می‌داد و شاگرد تربیت می‌کرد: می‌توان این‌طور آغاز کرد: دوستان عزیز، حضار محترم، ما این‌جا جمع شده‌ایم تا... اما نه، دست‌های خیالی محمد ایوبی جلوی آدم را می‌گیرند، با آن نگاه خیره‌اش، چشمان دونده‌ی بی‌قرارش و تسبیحی که در دست می‌چرخاند و لب‌هایش، چه فکورانه و سبیل دو رنگش بالای آن چه آماده به جنبیدن دهان که روایت کند. یا ایراد نوشتاری آدم را گوشزد کند. همین حالا، همین‌جا، درست در همین نقطه است که دست و پایم می‌لرزد و منتظرم ایراد‌های همین نوشته‌ام برملا شود. او همین‌جا نقطه‌گذاری‌مان را اصلاح می‌کرد و همین‌جا بود، روی همین زمین بود که کم‌ترک نفس می‌کشید و نم‌نم بی نفس شد. همین‌جا بود که هی از همه چیز کفری می‌شد و همین زمین بود که آخر سر بلعیدش. اما که می‌داند آن‌طرف چه خبر است و الان کجا نشسته و دارد به چه چیز نگاه می‌کند. او در ده سال پایان عمر، مجسمه‌ی انسانی شده بود که از فرط دانستن، هرگز از هیچ چیز راضی نیست...


ناگهان از نفس افتادم
اصحاب خزه  (15 اردیبهشت 1388)

(مرثیه‌ای برای رضا سیدحسینی)
رضا سیدحسینی خیلی دیر و گذشته از موعد درگذشت. او به لطف پروردگارش آن‌قدر عمر کرد که به تمام ما اثبات کند اهل هنر هر چقدر هم عمر کنند باز کم است و اگر یک روز دیگر در این دنیا بود، حتمن یک کلمه‌ی تازه‌تر به اوراق پر تعداد زبان فارسی می‌افزود...


پیشنهاد کتاب
اصحاب خزه  (13 اردیبهشت 1387)

و اما نمایشگاه کتاب! هر چند که در سایه‌ی الطاف متولیان امور، اوضاع کتاب امسال کم‌رونق‌تر از همیشه است و آنچه خود دانی! اما هنوز هم کتاب‌هایی هستند که خواندن‌شان حال و روز آدم را عوض می‌کند. چندتایی از آن‌ها را معرفی می‌کنیم، باشد که حال شما را هم مانند اصحاب و خزه خوب کند...


بهاریه
اصحاب خزه  (3 فروردین 1387)

خزه موقتن رنگ عوض کرده است، به پاس نوروز، این یادگار جمشید که زود، خیلی زود «فره‌ی ایزدی‌اش» گسست و چنان شد که خود دانی. خزه رنگ عوض کرده است و می‌داند که تو آشنای همراه کم‌تر حوصله داری که در این سرور همگانی به خواندن متن‌های بلندبالا بنشینی، همین است که قناعت می‌کند به دو هدیه، باشد که مقبول افتد...


آخرالزمان فرهنگ
علی عسگری  (19 اسفند 1386)

کاری نداریم به این که آیا کار دادگاه تجدیدنظر قانونی بوده است و می‌توانسته حکم دادگاه بدوی را تشدید کند یا خیر! و باز هم کاری نداریم به این که اصولن وظیفه‌ی وزارت فخیمه‌ی ارشاد و دستگاه عریض و طویل آن چیست که نمی‌تواند از اثری که مجوز انتشار آن را داده دفاع کند! یا این که چند بار نویسنده و هنرمند جماعت در این خاک باید پاسخگو باشد، یک بار مقابل ممیزان پیش از چاپ، یک بار در مقابل اشتباهات احتمالی ممیزان بعد از چاپ، و در نهایت شاید چند سالی پس از انتشار اثرت هم کارت به محاکم قضایی بکشد که انگار نه انگار که از ان هفت‌خوان انتشار گذشته‌ای و...


هر پایانی، آغازی را به یاد می‌آورد
محمد ايوبی  (8 بهمن 1386)

می‌خواهم مدتی را بگذرانم در جمع و جورکردن نوشته‌هایم برای چاپ و نیز خواندن کتاب‌هایی که گفته‌ام «بعد در فرصتی مناسب آن‌ها را می‌خوانم». پس از این لحظه تا اطلاع بعدی (که نمی‌دانم چند ماه و سال خواهد بود) من که محمد ایوبی باشم، در پایگاه ادبی خزه هیچ مسئولیتی ندارم و من‌بعد...


و باز: خسته از بی‌رنگی تکرار
محمد ايوبی  (18 مهر 1386)

... خلایق! دوستان! بزرگان! در جاده‌ی رشد، تازه راه‌افتادگان! دشمنان خود! خودشیفتگان!و باز و باز و دوباره و چندباره. برای همه، به‌خصوص، آنانی که چند خط تازه‌ی مرتکب خطایی از خاطیان مرتکب را، نفین یا اثباتن خواندید و گذشتید و سعه‌ی صدر نشان دادید و هیچ نگفتید، یا جوابی دادید و از ساطور برنده‌تر قلم شما، ضربه‌هایی بر این جهان مجازی، به مهر یا طعنه، به میخ یا نعل و گاه به هر دو، فرود آورد! درودم به همه‌ی شمایان! چرا که قلم زدید و روانه کردید جهت خزه و همین مرحبا دارد...


باز: خسته از بی‌رنگی تکرار
محمد ايوبی  (25 شهریور 1386)

همه‌ی مخاطبان محترم ما بخوانند. اما مخاطبان ناراضی این دو، سه ماهه‌ی اخیر، دقیق‌تر بخوانند. شاید شبحی از اشباح فراوان بازدارنده را بیش‌تر بشناسند.
اول: بارهای بار در داستان‌هایم، مقالاتم و طنزجات!! بیش‌تر گریه‌آور و دور از خنده‌های لاابالی غیرلازمم این نکته را نوشته‌ام که: پدرم ــ روحش شاد ــ تکیه‌کلامی داشت که در نوجوانی بس که شنیده بودیم، احساس دشمنی می‌کردیم با آن، بزرگ‌تر که شدیم، من یکی دریافتم، چه ستمی به خویش و کلمات به‌جا و دگرگون‌کننده به سمت آرامش و نکویی، روا داشته‌ام...


اندر خزیدن
صالح تسبيحی  (12 خرداد 1386)

(توضیحی کوتاه درباره‌ی راه و رسم خزه!)
فکر می‌کنیم، بی‌خوابی می‌کشیم، زحمت می‌کشیم، دست و بال و چشم‌مان هم درد می‌گیرد، تا یک چیزهایی بشود و نمی‌شود. دیده‌ای پا در گل، چه رسم سنگین و نفس‌گیری دارد؟ سلوک سخت کوه‌نوردی را دیده‌ای؟ حالا الان حکایت ماست...


در تنگ
محمد ايوبی  (23 دی 1385)

روزهای نخست، که پایگاه اینترنتی خزه راه افتاد، به هزار و یک دلیل، تصمیم گرفتیم شعر شاعران و شاعره‌های جوان و تازه‌کار را ـ حتا اگر متوسط باشند ـ اهمیت بدهیم و چون واقعن جایی برای عرضه‌ی شعرشان نداشتند، خیلی مته به خشخاش نگذاریم و خزه را پایگاهی به حساب آوریم برای مستعدان، که واقعن جایی برای اظهار وجودشان ـ که همان شعرشان باشد ـ ندارند...


ترکیب آرمان در شهر
صالح تسبيحی  (13 آبان 1385)

در این وانفسا، مجله درآوردن در هر حالتی که هیچ، زندگانی شده کاری شیک، و در حد توان آدم‌های مجلل فقط. وقتی که روی درآوردن مجله می‌گذاریم، اصلن زمان سکوت و تفکر، چون نوشیدن آب شور، هم وقت بیش‌تر باز طلب می‌کند و هم سکوت بیش‌تری می‌خواهد و نتیجه نمی‌دهد. انگار تنفس در شهر ما شده آرزویی. حسرت یک نفس پاک سیر. و خواب شده نتیجه‌ی دیازپام و کشیدن سیم تلفن از پریز. و دیدن کابوس و حسرت رؤیا...


در خانه اگر کس است یک حرف بس است
اصحاب خزه  (11 آبان 1385)

(یادداشتی درباره‌ی تعطیلی موقت خزه و بازگشایی مجدد آن)
... این لکه‌ی سیاه آمده بود و ذهن و زبان اصحاب خزه را گرفته بود، چه بخواهند چه نخواهند و کشید به آن جا که نوشتیم چند ماهی، دو، سه ماهی خود را و سال‌های رفته‌ی خزه را مرور کنیم، اما دیدیم که نه می‌شود، نه، دیگر خزه تعلق به چند نفری ما ندارد ـ گیریم که شروع‌کننده بودیم. نامه‌ها رسید از مخاطبان...


چند نکته و یک معرفی (کارگاه داستان)
اصحاب خزه  (11 خرداد 1385)

... این شده است که ما را به فکر انداخته که خود آستین بالا بزنیم و «کارگاه داستان» راه بیندازیم (به عنوان شروع، اگر نتیجه مثبت بود احتمالن کارگاه‌های بعدی هم به دنبال خواهد داشت). کارگاه داستان، داستان را همراه نقد آن منتشر می‌کند و سعی می‌کنیم از منتقدان خوبی که می‌شناسیم کمک بگیریم تا در کارگاه تک‌صدای خزه حاکم نباشد . روال اولیه هم بر این است که هر ماه یک داستان همراه نقد آن منتشر شود...


چند نکته با همراهان خزه
اصحاب خزه  (13 اسفند 1384)

هفت ماهی از تحول خزه و آغاز شیوه‌ی تازه‌ی آن می‌گذرد. گفتیم بد نیست چند خطی با شما آشنایان صحبت کنیم از نکته‌هایی که باید گفت:...


به ياد دوست
محمد ايوبی  (3 آذر 1384)

يادداشت کوتاهی به ياد زنده‌ياد «منوچهر آتشی»


در باب آب و رنگ تازه‌ی خزه!
اصحاب خزه  (1 مرداد 1384)

چه شد که در خزه اين خرق عادت رخ داد و آب و رنگ آن تازه شد؟!...



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب