جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « داستان ترجمه » در خزه:



فرار
بابک صحرانورد  (6 مرداد 1388)

(داستان کوتاهی از فرهاد پیربال، نویسنده‌ای از کردستان عراق)
وقتی در قهوه‌خانه نشستم، پشتم را به صندلی دادم، خواستم کمی استراحت کنم؛ که ناگهان فهمیدم پای راستم را دراردوگاهمان جا گذاشته‌ام. من در طول زندگی‌ام هرگز پایم را در هیچ جایی جا نگذاشته‌ام، این اولین بار بود که چنین اتفاقی برایم پیش می‌آمد. بلند شدم که بروم. قهوه‌چی که عرب سیه‌چرده‌ای از جنوب بود، دم در قهوه‌خانه با تعجب از من پرسید: «ها؛ رفتی!»...


سیاه و سفید
شعله آذر  (3 خرداد 1388)

(داستانی از هارولد پینتر)
همیشه سوار خط شب‌رو می‌شوم. همه‌ی شش روز هفته را. تا ماربل آرچ پیاده می‌روم و سوار خط ۲۹۴ می‌شوم که مرا می‌برد خیابان فلیت. هیچ با مردهای تو اتوبوس حرف نمی‌زنم. بعد هم می‌روم تو سیاه و سفید که تو خیابان فلیت است...


نان شب
مجتبا کولیوند  (4 آذر 1387)

(داستانی از «تادئوش بروفسکى» (Tadeusz Borowski)، نویسنده‌ی لهستانی)
ما همه صبورانه منتظر مانديم تا هوا کاملاً تاريک شد. آفتاب ديگر مدتى بود، پشت تپه پايين رفته بود. تيرگى، انباشته از مه شبانه‌ی شيرى‌رنگ، هر لحظه افزون مى‌شد و بر روى دامنه‌ها و دره‌های تازه شخم‌خورده که جاى جاى آن از برف چرکى پوشيده بود، دامن مى‌کشيد. ولى غروبِ آفتاب هنوز بر سقف شکم آويخته‌ی آسمان که آبستن از ابرهاى باران‌زا بود، گاه به گاه نوار سرخ‌رنگى ترسيم مى‌کرد. باد که بوى نمناک و ترشيده‌ی زمين را نوشيده بود و هر دم تندتر مى‌وزيد و سياه مى‌شد، توده‌ی ابرها را به جلو مى‌تاراند. و هم‌چون تيغى برنده بر بدن‌های برهنه فرو مى‌رفت. هربار که باد، تند مى‌وزيد، تکه مقوايى بر روى بام اطراق‌گاه با صداى يکنواختى ضرب مى‌گرفت...


داستان‌ها
آرش رادمنش  (15 اسفند 1386)

(داستانی از جان ادگار ویدمن)
مردی زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد. از کجا می‌آید. به کجا می‌رود. چرا موز می‌خورد. چقدر تند باران می‌بارد. مرد موز را از کجا آورده است. اسم موز چیست. چقدر تند مرد راه می‌رود. آیا حواسش به باران هست. چه در سرش می‌گذرد. کیست که این سؤال‌ها را می‌پرسد. چه کسی قرار است به آن‌ها جواب بدهد. چرا. چه اهمیتی دارد. چقدر سؤال درباره‌ی مردی که زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد این‌جا هست. آیا سؤال قبلی یکی از آن‌هاست یا نوع دیگری از سؤال است و نه درباره‌ی مرد یا قدم‌زدن یا باران...


تو می‌توانی هر کسی باشی
آراز بارسقيان  (20 مهر 1386)

(داستانی از ملیسا بنک)
او از بس وزنه‌های سنگین بلند کرده و هر شب کنار رودخانه‌‌ی هادسن دویده، چهارشانه و قوی‌هیکل است. موطلایی و چشم ‌آبی است. با فکی خوش‌تراش و پوستی سفید. او خوش‌تیپ است، اما خوشگل نیست. مثل آن‌هایی‌ست که در نیروی دریایی کار می‌کنند و اهل فلوریدا هستند و دخترهای کنار ساحل «تکه‌ی خوب» صدایش می‌کنند. ولی در منهتن بزرگ شده و اهل میدان پارک است. وقتی وارد اتاق می‌شوی، از جایش بلند می‌شود؛ زمانی که سردت می‌شود، متوجه می‌شود و جلیقه‌ی ورزشی‌اش را بر شانه‌ات می‌اندازد؛ برایت تاکسی می‌گیرد و درش را باز می‌کند تا تو وارد ماشین شوی. در اولین قرارتان، تو را سوار موتورسیکلتش می‌کند و کلاه ایمنی بهت می‌دهد...


پايان‌های خوش
آراز بارسقيان  (7 تیر 1386)

(داستانی از مارگارت اتوود)
جان و مری همديگر را می‌بينند. بعد چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر انتظار پايانی خوش را داريد، الف را بخوانيد.
الف) جان و مری عاشق هم می‌شوند و ازدواج می‌کنند. هر دو کارهای با ارزش و پردرآمدی دارند که هم مهيج است و هم چالش‌برانگيز. خانه‌ی زيبايی می‌خرند. قيمت خانه‌شان بالا می‌رود. عاقبت وقتی از عهده‌ی مخارج زندگی برمی‌آيند، صاحب دو بچه می‌شوند که خود را وقف‌شان کنند...


می‌خواهم قلقش بیاید دستم!
علی شیعه‌علی  (17 خرداد 1386)

(داستانی از جی. دی. سلینجر)
این کشور یکی از آینده‌دارترین مردان جوانی را که تا به حال در بازی «پین‌بال» ظاهر شده‌اند وقتی از دست داد که پسرم ـ هری ـ به ارتش فراخوانده شد. به عنوان پدرش احساس نمی‌کردم که همین دیروز به دنیا آمده، ولی هروقت به این پسر نگاه می‌کردم می‌توانستم قسم بخورم که تمامش (تولدش) همین هفته‌ی پیش بوده. خیلی سریع و بدون فکر می‌گویم که ارتش یک «بابی پتی» دیگر را گرفته است. برگردیم به ۱۹۱۷...


بوی خوش سیگار
مرضیه غریب‌زاده  (28 تیر 1385)

(داستانی از آلبادس پدس)
در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آن‌ها نیز در تبعید به سر می‌بردند در ناپل بودیم. پولی نداشتیم، کم غذا می‌خوردیم و فقیرانه لباس می‌پوشیدیم. تنها دلخوشی ما اجازه‌ی خروج در عصرها بود، زمانی که بقیه به خاطر حکومت نظامی مجبور به ماندن در خانه بودند، البته این را مدیون کارمان بودیم. ما روی پله‌های میدان کوچک کالاشیون، نزدیک محله‌ی رامپا کپریولی می‌نشستیم. در آن ساعت شهر مثل بیابان برهوت، متروک بود؛ شهر مردگان درست مثل پومپی...



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب