|
نان شب
مجتبا کولیوند (4 آذر 1387)
(داستانی از «تادئوش بروفسکى» (Tadeusz Borowski)، نویسندهی لهستانی)
ما همه صبورانه منتظر مانديم تا هوا کاملاً تاريک شد. آفتاب ديگر مدتى بود، پشت تپه
پايين رفته بود. تيرگى، انباشته از مه شبانهی شيرىرنگ، هر لحظه افزون مىشد و بر
روى دامنهها و درههای تازه شخمخورده که جاى جاى آن از برف چرکى پوشيده بود، دامن
مىکشيد. ولى غروبِ آفتاب هنوز بر سقف شکم آويختهی آسمان که آبستن از ابرهاى
بارانزا بود، گاه به گاه نوار سرخرنگى ترسيم مىکرد. باد که بوى نمناک و ترشيدهی
زمين را نوشيده بود و هر دم تندتر مىوزيد و سياه مىشد، تودهی ابرها را به جلو
مىتاراند. و همچون تيغى برنده بر بدنهای برهنه فرو مىرفت. هربار که باد، تند
مىوزيد، تکه مقوايى بر روى بام اطراقگاه با صداى يکنواختى ضرب مىگرفت...
|