![]() |
معرفی: |
- سیمهای خاردار
19 September 2009 ( داستان فارسی )
در ایوان نشستهاند، ساختمانها تا دور دست پیداست. مرد در صندلی راحتی لمیده، پاها را به لبهی ایوان گذاشته و روزنامه میخواند. زن سرگرم بافتنی است. بساط چای روی میز میان آن دو است. هوا غبارآلود و ابری است. دوتا رو، یه زیر، یه ژوته [۱]، سهتا زیر، یه ژوته، چارتا زیر، دوتا رو، یه زیر، یه ژوته... تو یه بیابون برهوت بودم. هیچی جز خروار خروار شن و ماسه دور و برم نبود. فقط صدای نفس زدنمو میشنیدم و لغزیدن ماسهها زیر پاهام... - بازخوانی آخرین نوار کراپ
3 August 2009 ( انديشه ، معرفی نويسنده )
(نگاهی به کارنامهی بازیگری و آخرین حضور هارولد پینتر بر صحنهی تئاتر)
آخرین نوار کراپ، تصویر ماندگار ساموئل بکت از کهنسالی و حرمانهای آن است که بکت در سال ۱۹۵۸ نوشت. بکت با این نمایش تکپردهای و تکشخصیتی، از وسوسههای اغراق در شخصیتپردازی، طنز و زبان عبور کرد و آخرین نوار کراپ نمایشی شد در اوج ایجاز و سادگی که نشاندهندهی جهتگیری تازهی بکت در نمایشنامهنویسی بود. ولی هارولد پینتر که در سال ۲۰۰۶ نسخهی تازهای از آخرین نوار کراپ را به صحنه برد، مخاطب را با کراپ دیگری آشنا میکند... - کفشهای قرمز
18 July 2009 ( داستان فارسی )
- همیشه برام از همین کفشا میگرفت. از این کفش پیرزنیا. دیگه یه روز به خدیجه گفتم، پاشو مادر بریم بازار. میخوام یه کفش بخرم. دوست داشتم از این کفش سانتا مانتاریا داشته باشم. به خدیجه گفتم بابات همیشه برام از این کفش پیرزنیا میگیره. یه قرمز دیدم. پاشنه بلند. حوصلهی پروف مروف نداشتم. شِرتی خریدمش. خب اندازهمو بلد بودم.
کمی روی صندلی چرخدارش جابهجا شد. دست چپ را حایل پای راستش کرد و آن را بالاتر کشید تا روی پایه درست جا بگیرد... - سیاه و سفید
24 May 2009 ( داستان ترجمه )
(داستانی از هارولد پینتر)
همیشه سوار خط شبرو میشوم. همهی شش روز هفته را. تا ماربل آرچ پیاده میروم و سوار خط ۲۹۴ میشوم که مرا میبرد خیابان فلیت. هیچ با مردهای تو اتوبوس حرف نمیزنم. بعد هم میروم تو سیاه و سفید که تو خیابان فلیت است... - شکل درخت تپهی روبهرو
10 April 2008 ( داستان فارسی )
توی آن تاريکی، سنگها ديده نمیشدند؛ شايد فقط از زير کفشها، از زير پاها، برجستگیهای سخت سنگ را میشد حس کرد. مرد جلوتر رفت. گاه که ماه پيدا میشد، سگکهای کولهپشتیاش میدرخشيدند. مثل نشانی بودند برای گم نکردن راه. دختر، کند و با احتياط قدم برمیداشت. درهی کنارش را مدام زير نظر داشت. زن، آن دو را نگاه میکرد. جز سکوتِ ميان آنها، صدای گهگاه پرندهای ناپيدا بلند بود. صدای چرقچرق خردهسنگهايی هم میآمد که به دره میافتادند. راه باريک، در نورِ گاهبهگاه مهتاب روشن میشد... - جایی میان زمین و آسمان
16 June 2007 ( داستان فارسی )
کوچهی باریک را ساختمانهای بلندِ فرسوده بلعید. پیچید به بنبست سمت چپ. ته بنبست، کنار آپارتمان نیمهکارهای ایستاد. به پنجرههای بیقاب طبقات نگاه كرد. چشمش روی تکانهای پردهی طبقهی سوم ماند. دانههای خاکستری برف با شتاب توی صورتش میپاشیدند. شالش را پایینتر کشید. دور و بر را نگاه كرد، کسی رد نمیشد. ساک را زیر پا جابهجا کرد و رویش نشست. دستهای سرخ و ترکخوردهاش را جلوی دهان گرفت. رد دانههای معلق برف را دنبال کرد. زمین دانههای در حال سقوط را در خود فرو میکشید. مایع لزج سیاهرنگی زیر پایش جمع شده بود و نشانی از دانههای سفید برف نمیگذاشت... - صید قزلآلا به سبک آمریکایی
22 November 2006 ( معرفی و نقد کتاب )
براتیگن صید قزلآلا را در یک تابستان نوشت. تابستان ۱۹۶۱. در سفری با همسرش ویرجینیا آلدر و دخترشان یانته. ویرجینیا میگوید که او و براتیگن با استفاده از وام ۳۵۰ دلاری یک واگن استیشن خریدند و به سمت آیداهو راه افتادند: «استیشن را پر از کتاب کردیم، فانوس و چادر و اجاق و کیسهخواب و پوشک بچه برداشتیم و راه افتادیم سمت رودخانهی اسنیک توی آیداهو. کنار چشمهها چادر میزدیم. ریچارد ماشین تحریر قدیمیاش را آورده بود. یک میز بازی داشتیم که آن را هم برداشته بودیم. آن وقت بود که شروع کرد به نوشتن صید قزلآلا در آمریکا. ریچارد باید نثر نوشتن را یاد می گرفت، آخر هر چه مینوشت تبدیل میشد به شعر.»... - دو داستان از شعله آذر
14 July 2006 ( داستان فارسی )
(هرس، غروب روز هفدهم)
بیاید گوشهی تخت بنشیند. تصویرش بر مردمک چشمان من بیفتد. انگشتهای باریک و بلندش را، که تنها برای نوازش قلم و کاغذهای ابر و باد بهکار میبرده، لابهلای پیچوتابهای بلند موهایم کند، چنگ بزند آنها را. گوشت نرم و خنک بند اول انگشت نشانهاش را، نرم بگذارد روی پیشانیم. به آن خطوط کمرنگ افقی که رسید، ابروهای ظریفش را درهم کشد و به اندازهی یکی دو نفس، چینوشکنهای پیشانی بلندش در آن خطوط تیره گم شود. همراه توازنی که باد به نوسان پردهی توری اتاق خواب داده، از پستیها و بلندیهای چهرهام بیاید پایین.... - سايههای محو
3 February 2006 ( داستان فارسی )
کمی شل و ول، کمی خميده. همينطور راه میرود. از قاب پنجره نگاه میکنم. سه روز است باران میبارد. آسمان، سورمهای میزند. دانههای باران، راست میآيد پايين. حوضچههای کف کوچه پر آب است. تصوير راه رفتن او، گاه میافتد توی آنها. ناپيدا میشود. دوباره میآيد توی يکی از آنها. لحظهای خانه میکند، باز ناپيدا میشود. سرش را بلند میکند. پلک میزند... - بررسی چند اثر متقدم هارولد پينتر
15 November 2005 ( انديشه ، معرفی نويسنده )
(نويسنده: استيون اچ. گيل، مترجم: شعله آذر)
بررسی اجمالی چند نمايشنامهی نخست هارولد پينتر (برندهی جايزهی نوبل ادبی سال ۲۰۰۵) و خط «کمدی تهديد» در آنها. نمايشهای اتاق، جشن تولد، گارسن لال، فاسق، بازگشت به خانه، درد خفيف، سرايدار و کلکسيون. - بازگشت
16 September 2005 ( داستان فارسی )
خانهی من بوديم. يادت میآيد؟ پشت ميز نشسته بوديم که بلند شدی پنجره را باز کردی. کنار آن ايستادی. از بیهوايی اتاق خودت گفتی. نگاهت از حياط همسايه، کشيده شد سمت دستنويست روی ميز. داشتيم سر اسمش بحث میکرديم...







