<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>پايگاه ادبی، هنری خزه</title>
<link>http://www.khazzeh.com/</link>
<description></description>
<language>en</language>
<copyright>Copyright 2011</copyright>
<lastBuildDate>Saturday, 29 April 2010 00:41:28 +0330</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=4.32-en</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 


<item>
<title>کاروان خزه به منزل رسید و بار به برزخ سپرد</title>
<description>اصحاب خزه
<![CDATA[<p>این نه الوداع و نه آه و ناله است و نه خداحافظی است و نه دردی که دوا ندارد و با این نوشتن جستجویی نکرده‌ایم تا درمان شویم. این نوشته حکم سرآغازی دارد که واژگان «خ» و «ز» خزه را استحاله می‌کند در برزخ و خبر از غیب نیست. خبر از ساز و کار تازه‌ای ست که اصحاب برزخ، در نبود سردبیر دیرپای خسته، محمد ایوبی، انجام داده‌اند و با اهالی فروغ اینترنتی به برزخ رفته‌اند.</p>

<p>این‌ها یعنی، از این به بعد به همین آدرس که بیایی با خزه و احوالات صحابی و نویسنده‌های آن روبه‌رو نمی‌شوی. خزه دارد می‌رود به بخش ماندگار برزخ. یعنی همان آرشیو خودمان. اما این آرشیو زنده است و تویی که نوشته‌ات را این چند ساله منتشر کرده‌ایم، می‌توانی آن گوشه، سمت راست صفحه‌ی آغازین برزخ بروی سراغش. و برزخی‌ها را همان خزه‌ای‌ها بدان و محرم بدار. مشی‌مان در «<a href="http://www.barzakhmag.com">برزخ مگ دات کام</a>» همان خواهد بود که این‌جا بوده است. و در سایت پایگاه اینترنتی خواهر خوانده‌ی <a href="http://forough.net/">«فروغ»</a> هم دنبال می‌شد. در نتیجه برزخ را می‌توان عصاره‌ی تجربیات این دو پایگاه اینترنتی دانست. و خطاهایی که در تار و پود هر دو پایگاه - مخصوصأ خزه -  رخ داده بود و چاره‌ای هم نبود دیگر تکرار نمی‌شود. این قول ما مردانه است و دستمان بلند به همکاری. پس به جای الوداع الوداع، باید گفت الرحیل الرحیل، که کاروان خزه به منزل رسید و بار به برزخ سپرد. برزخ همان جایی است که همه‌ی مردگان بزرگ، هم‌چون محمد ایوبی ما و رفتگان شما، به آن‌جا می‌کوچند و چون نه زمینی است و نه آسمانی، ما هم همراهی‌شان می‌کنیم و دیار دیدارهای تازه هم خواهد بود. پس دیدار در برزخ.</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001836.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001836.php</guid>
<category>view</category>
<pubDate>Saturday, 29 April 2010 00:41:28 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>شاغول بلند فکر</title>
<description>صالح تسبيحی
<![CDATA[<p><strong><em>این یادداشتی است که در حضور جمع، هفت روز پس از درگذشت محمد ایوبی خواندم، در منزلش، درست همان‌جایی که درس می‌داد و شاگرد تربیت می‌کرد:</em></strong></p>

<p>می‌توان این‌طور آغاز کرد: دوستان عزیز، حضار محترم، ما این‌جا جمع شده‌ایم تا... اما نه، دست‌های خیالی محمد ایوبی جلوی آدم را می‌گیرند، با آن نگاه خیره‌اش، چشمان دونده‌ی بی‌قرارش و تسبیحی که در دست می‌چرخاند و لب‌هایش، چه فکورانه و سبیل دو رنگش بالای آن چه آماده به جنبیدن دهان که روایت کند. یا ایراد نوشتاری آدم را گوشزد کند. همین حالا، همین‌جا، درست در همین نقطه است که دست و پایم می‌لرزد و منتظرم ایراد‌های همین نوشته‌ام برملا شود. او همین‌جا نقطه‌گذاری‌مان را اصلاح می‌کرد و همین‌جا بود، روی همین زمین بود که کم‌ترک نفس می‌کشید و نم‌نم بی نفس شد. همین‌جا بود که هی از همه چیز کفری می‌شد و همین زمین بود که آخر سر بلعیدش. اما که می‌داند آن‌طرف چه خبر است و الان کجا نشسته و دارد به چه چیز نگاه می‌کند. او در ده سال پایان عمر، مجسمه‌ی انسانی شده بود که از فرط دانستن، هرگز از هیچ چیز راضی نیست. و اخمی که وقت فکر کردن به صورتش می‌آمد و انگشتی که به هشدار و اشاره بلند می‌کرد و حتا راه‌رفتنش سراسر اعتراض بود. او این اواخر چنان از تلخی سر تا پا پوشیده بود و زبانش چندان برنده که هیچ کس از دشنه‌اش نوشته به در نبرده بود. دشنه و زبان و اعتراض در سه جاف رختی بود که خودش به خودش پیچیده بود و حریم گرم و امنی که ساخته بود و از گرمای خودش، گرمای تن و روح یک نویسنده تنفس می‌کرد. و آن زیر، آن حریم، همان جایی بود که گه‌گاه کسی را به آن راه می‌داد تا یادآور شود اگر دنیا را سراسر اندوه و تلنبار از رنج می‌بیند، اما این دنیا را تمام جهان نمی‌داند و روحی هم هست.</p>

<p>درس گفتن و انگشت بالا بردن و باز و بسته کردن دست و نام‌های بی‌شمار از دهان بیرون ریختن و «درخشان» خواندن نویسنده و خنده و اخم و به فکر رفتن و بی اعتبار کردن همه چیز به اعتبار عرق‌ریزی روح. و وقتی نوشته‌ای از خود می‌خواند دستش را به همه جهت تکان می‌داد و کاسه می‌کرد و آرام می‌شد و شور می‌گرفت. انگار می‌خواست در و دیوار شهری را در هوا ترسیم کند که در خیالش ساخته بود و پردازان؛ همان‌قدر جدی و معماروار و استادانه.</p>

<p>وقتی قلب محمد ایوبی از کارافتاد؛ افسوس ما؛ آه بلند ما؛ برای آن ریه‌های خسته و ریه‌های خسته و تنفس منقطع نبود. برای آن مغزی، آن محفظه‌ی جامعی افسوس خوردیم که انبان هزار نوشته بود و انبار هزاران کلام. چه مال خودش چه مال دیگران. ایوبی تمام کتاب‌ها را خوانده بود. مطمئن باش. همه‌ی همه را. و اگر هم نخوانده بود شور و شوق خواندشان را که داشت. و چه چیزی سرانجام باقی می‌ماند الاهمین شوق؟ آدم‌ها را با کتاب‌خوانی‌شان می‌سنجید. و میزانی که به کار می‌گرفت اندازه‌ی دیوارهای حریمش بودند. و با شاغول بلند فکر، عمق آدم‌ها را می‌سنجید. وقتی می‌خواست از یکی تعریف کند می‌گفت «خوب خوانده» و با ذوقی که شیخ اجل هم نمی‌توانست داشته باشد می‌گفت «سعدی را می‌فهمد». در شهر خیالات محمد ایوبی، «فاکنر» و «خیام» نشسته، جام می به هم زده، شادان، قصه‌خوان و شعرپرداز و غرق در قهقهه، زنده و جاوید و راضی بودند و حرف بی سروتهی در کار نبوده و نیست تا کلافه‌اش کند.</p>

<p>گه‌گاه در کلاس گوشه‌ای از این شهر خیالی را می‌گشود و یادآوری می‌کرد که باید رفت. در آرزوی نشستن در همین شهر بود که دنیای ما، یعنی زمین و زمان گذرنده‌ی معمولی، دیگر برایش تمام شده بود، محل تلخ  تباهی‌ها. نارضایی دائمش از همین دردسر بود و این اعصابش را داغان کرده بود که نمی‌تواند اجزای جهان پیرامونش را به دلخواه خود چیدمان کند. داستان چنان در مغز استخوانش رخنه کرده بود که آدم‌های اطرافش را شخصیت‌های داستانی خود می‌پنداشت و از این که به دلخواه او زندگی نمی‌کنند دائم در گلایه بود. این گلایه کم کم به زجر کشنده‌ای تبدیل شد که همواره بود و تحلیلش برد. گاه با طنز نغز مخصوص خودش باری سبک می‌کرد و می‌خندید. اما خنده‌هایش همیشه به سرفه‌های بی‌امان و خس سینه و خلط می‌لغزیدند و زهرمارش می‌شدند. ولی هیچ وقت دست از شوخی نمی‌کشید و طناز کارکشته‌ای هم شده بود.</p>

<p>ایوبی در دانشگاه ادبیات خوانده بود و عمری به علم و اکتساب و حساب کلام گذرانده بود (من از فعل «بود» متنفرم و از گفتنش بی‌چاره). متون کهن فارسی را بسیار دقیق خوانده بود و حافظ و عین‌القضات و سهروردی را می‌فهمید، با عطار همدم بود و روزبهان بقلی را همیشه کنار بالین داشت. ابن عربی و فلسفه‌ی اسلامی را هم خوب می‌دانست و در نبش قبر گذشتگان استاد بود. اما قریحه‌اش این امکان را مهیا نمود که در مرداب تحجر دست و پا نزند و کتاب‌های کهن نه مرده‌ریگ لایق کتاب‌خانه، که به مدد ذوق سرشارش نوعی نگریستن به جهان معاصر در او پدید آورند و از متون دیرین برداشتی تازه داشت که جاری بود. این بود که شعر نو را خوب می‌شناخت و کتابی هم در نقد «نیما یوشیج» نوشت. شیفته‌ی «قائم مقام» بود و هم‌چون خود او پلی زده بود میان دنیای کهنه و جهان تازه. نثرنویسان معاصر را دوست داشت و شیوه‌ی «ابراهیم گلستان» و سیاق «بهرام صادقی» را گزیده می‌دانست. «بیضایی» را زبان‌شناس به حساب می‌آورد و «کیمیایی» را نویسنده‌ای بسیار خوب و فیلم‌سازی بسیار بد می‌خواند. این‌ها و رابطه‌اش با «ساعدی» و «شاملو» و «گلشیری» و «احمد محمود» و این که پیش از رفتن به دانشگاه نوشتن را آغاز کرده بود، علاوه شدند بر زیستنش میان نویسندگان دهه‌ی چهل و تمایل عجیبش به دانستن ادبیات روز دنیا، و این همه از او نویسنده‌ای نوجو اما متکی به سنت‌ها بار آورد. ایوبی در تمام این سال‌ها و به خصوص این سی سال اخیر- که اغلب هم‌قطارانش رجعت کردند به آن دنیا یا آن سر دنیا، در کنج عزلت خود درو دیوارهای شهری را بالا برد که وقتی چشمش آب مروارید آورد دیگر، در و پیکر آن را هم ساخته بود و آماده، و حالا هم حتمأ آن‌جاست و احتمالأ راضی هم هست و تازه و جوان و سرحال شده و از سرمای شهر دور افتاده. خبری نیست آن‌جا، یقین بدان جنوب است و شرجی است. همان جایی، حال و هوایی که عاشقش بود و در آن نفس می‌کشید و آرزو داشت در آن بمیرد که نمرد.</p>

<p>او مدام حرف می‌زد و خاطره تعریف می‌کرد و بی‌تاب بود، و قصه‌هایی می‌گفت از نویسنده‌های دیگر و سلوکشان که حکم تاریخ شفاهی دارند و بعضی را خودش نوشته و بعضی را هم نه، گفته و بر ماست که بنشینیم وبنویسیم‌شان. گفتم بنشینیم و بنویسیم، درست همان کاری که او توقع داشت همگان بکنند و شاگردانش دوصد بار بیش‌تر و من هم توی رودربایستی او مانده و عذاب وجدان دائم ننوشته‌ها را میراث دائم او می‌دانم همه عمر. برای همین است که می‌گویم آهای آقا! شما دقیقه‌ای تجارت نکردید و توقعتان از جهان بالا بود. اگر در آن شهر خیالی‌تان باز است، اگر لب پنجره نشسته‌اید و دارید دشتی سراسر سبز و زمینی نسوخته و آباد را تماشا می‌کنید، زمینی که در تمام عمر سوختنش آتش به جانتان می‌زد و دنبال بهتر شدنش بودید تا لب گور، شما تمام عمر، همه جا، حتا در میان عبور از یک در و سوار شدن به تاکسی و خرید دارو یا در آسانسوری که بردتان به سردخانه و در میان دستان غسال و در خاک هم نویسنده بودید و نویسنده ماندید. نویسنده‌ی تمام وقتی که اگر به کنایه جایی نوشتید «بمیر و بنویس نویسنده» ما می‌گوییم شما «آن‌قدر نوشتی تا مردی نویسنده».</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001834.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001834.php</guid>
<category>view</category>
<pubDate>Saturday, 22 April 2010 19:03:49 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>هر آن‌چه از شنل گوگول سر برآورد</title>
<description>نسرین پورهمرنگ
<![CDATA[<p><strong>اشاره:</strong></p>
<p>سازمان فرهنگی – هنری ملل متحد (یونسکو) سال ۲۰۰۹ مصادف با دویستمین سالگرد تولد 
نیکولای گوگول را به نام این نویسنده‌ی پرآوازه‌ی روسی نام‌گذاری کرد. یونسکو به 
منظور ارج نهادن به جایگاه این نویسنده‌ی توانمند روسی که بر دیگر نویسندگان نامدار 
این کشور هم‌چون تولستوی و داستایوفسکی تأثیرات عمیق و ماندگار بر جای گذاشت اقدام 
به این نام‌گذاری نمود. به همین مناسبت تاکنون در کشورهای گوناکون دنیا از جمله 
روسیه و زادگاه این نویسنده - اوکراین -، آیین‌های یادبود برگزار شده است. نوشتار 
زیر نیز به همین مناسبت و با هدف تحلیل جهان‌بینی این نویسنده‌ی تأثیرگذار فراهم 
آمده است.</p>
<p><br></p>
<p><strong>پیش‌زمینه:</strong></p>
<p>با سر زدن طلیعه‌ی روشنگری در اروپا و در گرفتن انقلاب‌های سیاسی از جمله انقلاب 
فرانسه و نیز پدید آمدن تحولات صنعتی که به گسترش روز به روز به انقلاب صنعتی منجر 
شد، جریان‌های جدید فکری در اروپا پدیدار شدند.</p>
<p>نهضت روشنگری و انقلاب فرانسه در بنیان‌های فکری جوامع اروپایی و انقلاب صنعتی 
در بنیان‌های مادی آن دگرگونی‌های اساسی را سبب شده بودند. سرمایه‌داری لیبرال 
جانشین اشرافی‌گری فئودال شد، دولت همه‌ی اختیارات کلیسا را سلب کرد، شهرنشینی به 
نماد فرهنگ و تمدن تبدیل شد و کلیسای کاتولیک به عنوان حافظ سنت‌های پدرسالارانه 
مورد انتقاد و تمسخر قرار گرفت. اما همه‌ی این پدیده‌های نوظهور مادی و معنوی 
هم‌چون هر پدیده‌یی دیگر با برهم زدن نظم پیشین و عادت‌های مألوف و ایجاد نیازهای 
متعدد که راه‌های برطرف کردن‌شان دشوار، زمان‌بر و احیاناً ناشناخته بود، 
مخالفت‌های شدید برخی نیروهای اجتماعی را به دنبال آوردند. واکنش محافظه‌کارانه و 
رمانتیک در برابر جنبش روشن‌اندیشی بعدها در روند پیشروی خود به شکل‌گیری علم 
جامعه‌شناسی مدد رسانید. مخالفان افراطی هم‌چون لویی دوبونالد و ژوزف دومیستر با 
الهام گرفتن از آموزه‌های مذهب کاتولیک به نهضت روشن‌اندیشی و انقلاب فرانسه تاختند 
و آرزوی بازگشت به آرامش و هماهنگی دوران قرون وسطا را بارها بر زبان جاری کردند.</p>
<p>«بونالد بر این اعتقاد بود که چون خداوند جامعه را آفریده است، مردم نباید در آن 
دست برند و نباید بکوشند این افزایش قدسی را دگرگون سازند. به تعبیری گسترده‌تر، 
بونالد با هر چیزی که خواسته باشد نهادهایی سنتی هم‌چون پدرسالاری، خانواده‌ی 
تک‌همسری، سلطنت و کلیسای کاتولیک را تضعیف کند، مخالف بود.» (۱)</p>
<p>دگرگونی‌های نوین اجتماعی هم‌چون صنعتی شدن، شهرگرایی و دیوان‌سالاری برای 
محافظه‌کاران نگران‌کننده بود. آنان با ترس به راه‌های مقابله با این دگرگونی‌ها 
می‌اندیشیدند و به وجود نظام رتبه‌بندی‌شده مبتنی بر منزلت و پاداش برای حفظ آرامش 
و بقای جامعه تأکید داشتند.</p>
<p>تلاش‌های فکری کلود هنری سن سیمون، اگوست کنت و امیل دورکیم را باید در همین 
راستا ارزیابی کرد. دورکیم هم‌چون کنت و ضد انقلابیون کاتولیک‌مسلک از 
نابه‌سامانی‌های اجتماعی در هراس بود. اعتصاب‌های کارگری، تزلزل طبقه‌ی حاکم و 
اختلاف دولت و کلیسا... او را نیز به فکر چاره‌جویی برای بر طرف کردن 
نابه‌سامانی‌های اجتماعی انداخته بود. البته ناگفته نماند که گرچه او به لحاظ فکری 
محافظه‌کار بود اما در مواقع عمل سیاسی لیبرال بود. بنابراین نابه‌سامانی‌های 
اجتماعی را جزو ضروری جهان نوین نمی‌دانست (برخلاف مارکس که مسائل جامعه‌ی نوین را 
ذاتی آن می‌پنداشت) و معتقد بود می‌توان آن‌ها را با اصلاحات کاهش داد.</p>
<p>تداوم این چالش‌های فکری را می‌توان در آرای صاحب‌نظران مختلف جست‌وجو کرد که 
مجال این کار در این نوشتار نیست. اما به عنوان نمونه‌یی دیگر به فردیناند تونیس 
اشاره می‌شود که تیپ‌شناسی او از دوران گذشته و مدرن از شهرت برخوردار است.</p>
<p>تیپ‌شناسی «گمنیشافت» و «گزلشافت» تونیس که به «اجتماع» و «جامعه» ترجمه می‌شود 
آشنا است. اجتماع به گذشته تعلق دارد و جامعه به زمان حال و مدرن. در پس تحلیل‌های 
به ظاهر علمی تونیس نمی‌توان تحقیر او را نسبت به جامعه و آرزوی بازگشت به گذشته را 
مشاهده نکرد.</p>
<p>به گفته‌ی رابرت نیسبت: «او (تونیس) مانند بسیاری از هنرمندان و فیلسوفان روزگار 
خود اعلام می‌کند که دستاورد پیشرفت، آن‌گونه که معمولاً بر حسب صنعت، دمکراسی، 
فن‌آوری، فردگرایی لیبرال و برابری تعریف می‌شود، جابه‌جایی منزلت، شکاف در بافت 
اجتماعی و دگرگونی هویت را به همراه داشته که به نوبه‌ی خود به افزایش مشکلات 
اخلاقی، اجتماعی و روانی منجر گردیده است.» (۲)</p>
<p>تحولات اجتماعی دنیای مدرن نه تنها در خود کشورهای مبدأ اروپای غربی که 
سلسله‌جنبان این دگرگونی‌ها بودند که در سایر کشورهای پیرو نیز با چالش‌های متعدد 
فکری و اجتماعی همراه بود. به عبارتی چه در کشورهایی که با دگرگونی‌های اساسی 
روبه‌رو بودند هم‌چون کشورهای اروپای غربی و چه در سایر کشورها که تغییرات در سطح 
ظاهری باقی مانده بود بحث‌های فراوانی درگرفته بود. روسیه‌ی تزاری در سراسر قرن 
نوزدهم مشحون از این چالش‌ها بود و هر چه به پایان این قرن نزدیک‌تر می‌شویم 
چالش‌ها با چنگ و دندان آمیخته‌تر می‌شوند.</p>
<p><br></p>
<p><strong>از تصویرهای رمانتیک تا درام‌های تردید برانگیز</strong></p>
<p>گوگول یک روز صبح از خواب برخاست و دید مشهور شده است. این جمله‌ی طنزآمیز بدین 
منظور گفته شد تا این نکته پیش کشیده شود که نیکلای گوگول زمانی از شهرت یک 
قصه‌نویس ماهر و توانمند برخوردار شد که هنوز بیست و سه سال بیش‌تر نداشت و این 
شهرت زمانی نصیبش شد که بخش اول مجموعه‌ی داستانی «شب‌ها در مزرعه نزدیک دیکانکا» 
را در سال ۱۸۳۱ منتشر کرد.</p>
<p>الکساندر پوشکین، شاعر و منتقد مشهور روسی، اثرش را ستود و بن‌مایه‌های 
شاعرانه‌اش را انگشت نهاد. برای گوگول جوان که دو سه سالی از سکونتش در سن‌پترزبورگ 
نمی‌گذشت جدا کردن یک‌باره‌ی دل و روح از زادگاهش «روسیه‌ی کوچک» دشوار می‌نمود. 
اوکراین یا روسیه‌ی کوچک با آن‌که از پیشینه‌ی فرهنگی و تاریخ طولانی برخوردار بود، 
استانی پرت و عقب‌مانده به حساب می‌آمد و اهالی‌اش روستایی ساده‌دل بی‌سواد محسوب 
می‌شدند.</p>
<p>گوگول جوان توانست با وجودِ حضور جسمش در سن‌پترزبورگ سرد و ساکتی که آکنده از 
ساختمان‌های سنگی و بتونی اداری و دولتی بود، روحش را به پرواز در آورد و تخیلات 
شاعرانه و رمانتیکش را در فضاهای روستایی اوکراین بپروراند و حاصلش را در قالب 
افسانه‌های بومی و عقاید خرافی روستاییان منطقه به نگارش در آورد. خاطرات کودکی، 
یادمانده‌های عاشقانه، نعمت‌های گوناگون و رنگارنگ، زندگی مردم روستا، رنگین‌کمان 
تپه‌ماهورها و جلگه‌های فراخ جملگی فضایی رمانتیک و طبیعت‌گرایانه ایجاد می‌کرد تا 
بیانگر دل‌بستگی‌های نویسنده باشد. این دل‌بستگی بن‌مایه‌هایش را از زندگی توده‌ی 
مردمی ساده و بی‌آلایش می‌گرفت که روحشان را آن‌چنان با طبیعت عجین ساخته بودند تا 
«تکرار و یکنواختی» به مثابه‌ی قانون طبیعت به آیین مقدس و تخطی‌ناپذیر زندگی‌شان 
بدل شود. اما افق‌های زندگی – برخی تماشایی و برخی بدمنظر – در زندگی شهری از سمت و 
سوهای گوناگون و اغلب غریبی سر می‌زنند. هر چند در پس پرده‌ی این گوناگونی‌ها و 
غربت، شباهت‌ها و آشنایی‌های آشکار و دیرینه‌یی به چشم می‌خورد.</p>
<p>تماشای روزانه‌ی این افق‌ها حس رمانتیک را زایل می‌کند و نگره‌ی طبیعت‌دوستی را 
به سمت و سوی فلسفه‌یی می‌کشاند که تا دوردست‌های مه‌گرفته‌ی تاریخ پیش می‌رود: 
آن‌جا که پرسش از هستی و چگونگی این هستی و چرایی آن به میان می‌آید، از چراها و 
چگونگی‌ها، باید‌ها و نبایدها، حدس‌ها و گمان‌ها، امیدها و هراس‌ها، از...</p>
<p>اما پیش از مشغول شدن به همه‌ی این پرسش‌ها باید به پرسش‌های دم‌دست‌تری پاسخ 
داد و پیرامون آن‌ها جست‌وجو کرد. طبقه‌ی متوسط در حال رشد روسیه‌ی عصر نیکلای به 
علت صنعتی نبودن جامعه بیش‌ترین وابستگی را به سازمان‌ها و نهادهای بوروکراتیک 
داشتند. در دستگاه عریض و طویل اداری کارمند به تیپ مشهور جامعه تبدیل می‌شود که به 
وسیله‌ی توانمندی‌های قلمی گوگول به شخصیت محوری آثارش بدل می‌گردد. نمی‌توان در 
سنت‌پترزبورگی که می‌کوشد مدرن باشد و همه‌ی چشم‌نوازی‌های مدرنیسم را یک‌جا در خود 
گرد آورد زندگی کرد و از تیپ کارمند غافل شد، به شرطی که متعلق به طبقه‌ی اشراف 
نباشی. در سنت‌پترزبورگ تماشایی کارمند دون‌پایه همه‌ی تلاش خود را به خرج می‌دهد 
تا دیده شود، تا شنیده شود، تا به حساب آید.</p>
<p>بهره‌مندی از مواهبی که زندگی مدرن عرضه داشته است و امکان تماشای آن را برای 
همگان فراهم کرده است دل بستن به زمان‌ها و مکان‌های دوردست و نامعلوم را بی‌معنا 
می‌کند. هم‌چنان‌که نباید امید داشت تا دستی از غیب درآید و کاری بکند. نتیجه آن 
می‌شود که کوآلف به مسکو می‌آید تا پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری طی کند و 
چلستاکوف از فرصت به دست آمده از تصور اشتباه مردم درباره‌ی بازرس بودنش استفاده 
می‌کند و چند صباحی را به خوشی روزگار می‌گذراند و چی چیکوف به خریداری برده‌های 
مرده می‌پردازد تا کیسه‌یی پر پول بسازد. این همه از آن رو است که در «مدرنیسم 
مبتنی بر توسعه‌نیافتگی» (۳) مقام اجتماعی فرد است که از اهمیت برخوردار است نه خود 
او. در چنین شرایطی است که مکان – بلوار نوسکی – مقام و هویتی اجتماعی و البته 
بسیار برتر از افراد پیدا می‌کند. افراد به این بلوار می‌آیند تا ببینند و دیده 
شوند و تصاویر خیالی خود را با یک‌دیگر رد و بدل کنند.</p>
<p>اما هم‌چنان‌که گفته شد افق‌های زندگی در زندگی شهری فقط برخی‌شان تماشایی هستند 
و برخی دیگر بدمنظر. نمایش‌نامه‌ی بازرس به رغم کمدی بودنش سویه‌های مبهم حیات 
اداری روسیه را نشان می‌دهد و نفوس مرده به رغم جذاب بودنش پیچیدگی‌هایی از روابط 
اجتماعی را به نمایش می‌گذارد که هراس به افق ثابت دیدگان صادق تبدیل می‌شود.</p>
<p>گوگول نه شخصیتی انقلابی است و نه سیاست‌زده، او سعی در انعکاس واقعیت‌ها داشت. 
اما تصاویری که از واقعیت‌های روابط اجتماعی جامعه‌اش ارائه می‌کرد گاهی خود او را 
به وحشت دچار می‌کرد.</p>
<p>«پوشکین پس از آن‌که گوگول چند قطعه از پیش‌نویس‌های کتابش را برای او قرائت 
کرد، با صدایی بغض‌آلود فریاد کشید: خدای من! چقدر روسیه‌ی ما غم‌انگیز است.» (۴)</p>
<p>تصاویری که گوگول منعکس می‌ساخت برای وجدان‌های بیدار دردآور و البته تردید 
برانگیز بود، تردید نسبت به همه‌ی ساختارهای موجود روسیه.</p>
<p><br></p>
<p><strong>آیا هجرت به گذشته حاصل ناتوانی در پیشروی است؟</strong></p>
<p>در ابتدای این نوشتار از واکنش محافظه‌کاران اروپایی نسبت به تحولات جامعه‌ی 
مدرن و جنبش روشنگری سخن به میان آمد. آنان معتقد بودند که خداوند جامعه را آفریده 
و مردم نباید این آفرینش قدسی را دگرگون کنند. به اعتقاد آنان حفظ نهادهای سنتی 
هم‌چون سلطنت، پدرسالاری و کلیسای کاتولیک برای جامعه از ضرورت اساسی برخوردار است 
و برای قوام و دوام جامعه وجود نظام رتبه‌بندی‌شده‌ی منزلت و پاداش و حفظ مناسک و 
تشریفات از اهمیت برخوردار است.</p>
<p>جامعه‌شناسان برجسته‌یی هم‌چون دورکهایم، توکویل و تونیس در این نگرانی‌ها سهیم 
بودند. اگر چه هر یک ضمن حفظ مواضع اصلاح‌طلبانه‌ی خود راه‌کارهای متفاوتی از 
محافظه‌کاران افراطی جست‌وجو می‌کردند. تونیس دست به مطالعات تجربی بسیار درباره‌ی 
آسیب‌های آجتماعی زد هم‌چون جنایت، خودکشی، بیماری‌های روانی و کردارهای ناروا و 
نامشروع، اما به هیچ وجه بازگشت به گذشته را امکان‌پذیر نمی‌دید. وی در سال‌های 
پایانی عمرش امیدوار بود که بتوان نظم اجتماعی نوینی ایجاد کرد که عناصر مثبت 
اجتماع سنتی در آن بازآفرینی شود.</p>
<p>گوگول نیز هم‌چون بسیاری دیگر از هنرمندان و اندیشمندان از آسیب‌های اجتماعی 
جامعه‌ی خود در هراس بود. وی با نگارش نفوس مرده قصد نوشتن هجویه‌یی سیاسی علیه 
ساختارهای حاکم را نداشت. اما برای یک نویسنده‌ی واقع‌گرا چشم‌پوشی از واقعیت‌های 
آشکار جامعه چگونه امکان‌پذیر است؟</p>
<p>فاصله‌ی عمیق میان واقعیت‌های عینی و ایده‌آل‌های ذهنی، گوگول را دچار وسواس‌های 
شدید مذهبی کرد. در پاسخ به نیازهای وسواسی‌اش «قطعات منتخب از مکاتبات با دوستان» 
را در سال ۱۸۴۷ منتشر ساخت. تحکیم نظام سلطنت، تداوم نظام برده‌داری، اطاعت محض در 
مقابل احکام کلیسای کاتولیک و چشم‌پوشی از آرمان‌های آزادی‌خواهانه، حاصل تخیلات 
وسواسی وی بود که نمی‌توانست خود را از گردش مرگبار در دایره‌ی تکرار برهاند.</p>
<p>گوگول درصدد برآمد تا برای جبران آن‌چه از وطن عزیزش در نفوس مرده ترسیم کرده 
بود جلد دومی بر این اثر بنگارد و روسیه‌ی مقدس و فضائل ملت روس را به تصویر بکشد. 
اما به راستی جامعه‌یی با ساختار و روابط بیمارگونه چگونه می‌تواند مقدس باشد؟</p>
<p>نتیجه مشخص بود؛ گوگول نتوانست آرمان‌های خود را با واقعیت‌های جامعه یک‌جا جمع 
کند.</p>
<p>حالا دیگر وقت آن بود که گوگول خودش را به محاکمه بکشد. تحت تأثیر کشیشی 
نیمه‌دیوانه به نام کنستانتینفسکی دنباله‌ی نفوس مرده را سوزاند و ریاضتی سخت و 
شدید را بر خود حاکم کرد.</p>
<p>«او خود را به تباهی اخلاقی متهم کرد، تباهی‌ای که مانع از آن شده بود که بتواند 
تصویر مناسبی از این موضوع بدیع یعنی روسیه‌ی مقدس تهیه کند. او به انکار 
هنرمندانه‌ی خود پرداخت که تنها ریشخند گناه‌آلود، تنها بدی و بی‌حاصلی، نامعقولی و 
خامی به بار آورده بود، و در تجاوز به نفس خود در تفکرات تیره‌ای غرقه شد.» (۵)</p>
<p>برای گوگول بهتر بود وقتی نمی‌تواند در مناسبات فاسد اجتماعش دست برد و آن‌ها را 
اصلاح کند، وقتی نمی‌تواند با گشودگی نفسی رهاشده از احساس خوشایند آزادی با صدای 
رسا سخن بگوید، وقتی نمی‌تواند فضائل ملت روس را به تصویر کشد، وقتی... انگشت اتهام 
به سوی خود نشانه کند و خود را مجرم و گناه‌کار بپندارد. حاصل این بازگشت به خویشتن 
چه می‌توانست باشد جز مرگ و نابودی.</p>
<p>گوگول در این هجرت، دل به مفاهیم و فضائلی بسته بود که صدها سال پیش تجسم یافته 
بودند، اما او نیز هم‌چون بسیاری دیگر فکر می‌کرد که تا رسیدن به اصالت این مفاهیم 
مسیری دراز در پیش است!<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
پی‌نوشت:<br />
۱ - ریتزر، جورج، نظریه‌های جامعه‌شناسی در دوران معاصر، ترجمه‌ی محسن ثلاثی، 
انتشارات علمی، تهران، ۱۳۷۴، ص ۱۳<br />
۲ - کیویستو، پیتر، اندیشه‌های بنیادی در جامعه‌شناسی، ترجمه‌ی منوچهر صبوری، 
تهران، نشر نی، ص ۱۲۵<br />
۳ - اصطلاحی که مارشال برمن درباره‌ی مدرنیسم در روسیه‌ی تزاری و کشورهای جهان سوم 
در کتاب تجربه‌ی مدرنیته به کار برده است.<br />
۴ - گیترمن، والنتین، نکاتی درباره‌ی ادبیات کلاسیک روس، ترجمه‌ی فاروق خارابی، 
مجله‌ی ارغنون، شماره ۱۰-۹ (بهار و تابستان ۱۳۷۵)<br />
۵ - پیشین</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001765.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001765.php</guid>
<category>essay</category>
<pubDate>Sunday, 23 October 2009 21:50:53 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>مسکو</title>
<description>سعيد تسبيحی
<![CDATA[<p><strong>مقدمه</strong><br />
<br />
مسکو پایتخت کشوری‌ست که مهد ادبیات و داستان‌نویسی‌ست. اما داستان &quot;مسکو&quot; هیچ 
اشاره‌ای به نویسندگان بزرگ این کشور ندارد. مسکو دو فصل بیش‌تر ندارد. زمستان، 
بهار. حال آن‌که بهارش هم بهاری نیست. اما بالاخره جوانه‌ای زده می‌شود و اندکی شهر 
جان می‌گیرد. تنها اندکی. زندگیمان شده مثل شرایط آب و هوایی مسکو. در زمستان زندگی 
می‌کنیم و انتظار بهار را می‌کشیم. وقتی بهار می‌رسد، هر لحظه احتمال باریدن زمستان 
را می‌دهیم. و زیر بارش زمستان مدفون می‌شویم...</p>
<p><br></p>
<p><strong>مسکو</strong><br />
<br />
تنهایی بیش نیستم. تنها و سرد. دست‌هایم نمی‌لرزد و گوش‌هایم از سرما سرخ شده‌اند. 
لب‌هایم از سرما سفید. سرم را بالا می‌گیرم. به آسمان نگاه می‌کنم. برف بر سر و 
صورتم می‌کوبد. تنهایی بیش نیستم. تنها و سرد در مسکو. از سرمایش نمی‌لرزم و احساسش 
می‌کنم. آسمان ابری‌ست. ابرهای خاکستری. مردم دوان دوان از جلویم عبور می‌کنند. به 
دنبال ماشین‌هایی می‌دوند که هیچ‌کدام حاضر نیستند تا گرمای داخل ماشین‌شان را با 
سرمای خارج عوض کنند. دریغ از یک درصد انسان‌دوستی! به سمت چپم نگاه می‌کنم. جویی 
عریض و نه طویل. در جوی سه موش، هرکدام به دنبال غذایی می‌گردند. دماغ‌های کوچک و 
سیاه‌رنگشان را به تندی می‌لرزانند. گویی سال‌ها تمرین کرده‌اند تا به این مهارت 
دست پیدا کرده‌اند. موش‌ها به دنبال ته‌مانده‌ی قوطی‌ها و شاید آشغالی قابل استفاده 
می‌گردند. به سرعت می‌دوند و گاهی سر راهشان به هم برخورد می‌کنند. اما بدون حتا 
اندکی تغییر مسیر به راهشان ادامه می‌دهند. می‌دوند و می‌گردند، اما پیدا نمی‌کنند 
و پیدا نمی‌کنند. گربه‌ای از روبه‌رویم عبور می‌کند و به سمت جوی می‌رود. می‌ایستد 
و به داخل جوی نگاه ‌می‌کند. چشم‌هایش طبق عادت همیشگی گربه‌ها گرد می‌شود و 
وحشت‌زده به موش‌ها زل می‌زند. موهای تنش سیخ می‌شود و دانه‌های برف گویی سر‌های 
بریده بر سیخ‌ها فرو می‌روند. اما گربه بی‌احساس. گربه همان‌طور با وحشت به موش‌ها 
نگاه می‌کند و آرام و بدون ایجاد سر و صدا از آن‌ها فاصله می‌گیرد. به فاصله‌ی 
دلخواهش می‌رسد و گویی تیری از فشنگ گریخته فرار می‌کند. به سرعت از میان ماشین‌ها 
عبور می‌کند و می‌رود.</p>
<p>ماشین‌ها پشت به هم ایستاده‌اند. بی‌حوصله‌تر از همیشه؛ چراغ راهنمایی هم 
بی‌حوصله است و از قرمز عبور نمی‌کند. ماشین‌های بی‌حوصله مدام فریاد می‌زنند. 
فریادشان بلند است و در نظم فرو ریختن دانه‌ها اختلال ایجاد می‌کند. هر شیئی را 
می‌لرزاند. درخت‌ها هم می‌لرزند. نه از سرما که از فریاد کرکننده‌ی ماشین‌ها. 
دانه‌های برف بر برگشان فرود می‌آید و سفیدی و سبزی به هم می‌خورند. دانه‌های سفید 
گاهی آب می‌شوند. گاهی روی برگ می‌مانند و دانه‌ی بعدی فرود می‌آید و دانه‌ها مانند 
مهاجمان فضایی بر پهنه‌ی سبز و زیبای زمین تسخیرشان را آغاز می‌کنند. آرام بر روی 
هم می‌لغزند و زمین را می‌گیرند که ناگهان فریاد یک ماشین حمله‌ی مهاجمان را اندکی 
به تأخیر می‌اندازد. دانه‌ها فرو می‌ریزند بر روی ماشین‌ها و گرمای بدن ماشین‌ها 
آن‌ها را آب می‌کند و هنوز من ایستاده‌ام. دانه‌ها به صورتم می‌خورد. تنها و غریب 
در مسکو. دست‌هایم بر سینه‌ام است و چشم‌هایم دور و بر را دور می‌زند.</p>
<p>پشت سرم پیرمردی اعلامیه پخش می‌کند. کلاهش را تا روی چشمانش پایین کشیده. 
دست‌هایش را نمی‌بینم، اما از وجناتش معلوم است که دست‌هایش پینه بسته است. حرف 
نمی‌زند. فقط هر کس را که از کنارش رد می‌شود به اعلامیه‌ای دعوت می‌کند. کم‌تر کسی 
اعلامیه را می‌گیرد، آن‌هایی هم که اعلامیه را می‌گیرند همان‌جا نگاه می‌کنند و 
فوراً به زمین می‌اندازندش. به سمتش برمی‌گردم و اعلامیه‌ای می‌گیرم. به جای قبلیم 
بازمی‌گردم و همان‌جا اعلامیه را نگاه می‌کنم. اعلامیه‌ی استخدام یک منشی خانم با 
اندام بسیار مناسب است. شماره‌ی تلفن هم کنارش نوشته شده. دقیقاً نوشته شده: «به یک 
منشی خانم با اندامی بسیار مناسب نیازمندیم». اگر من نگارنده‌ی این متن بودم چند 
علامت تعجب هم ضمیمه‌اش می‌کردم. گاهی مخ سوت نمی‌کشد که فریاد می‌زند! اعلامیه را 
دور نمی‌اندازم. پیرمرد مرا نگاه می‌کند و می‌دانم اگر اعلامیه را به زمین بیندازم 
بعید نیست سکته کند و من هم باعث مرگش باشم. اعلامیه را تا می‌کنم و درون کیفم 
می‌گذارم. آسمان امشب صبور نیست. هر دانه را پشت دانه‌ای دیگر پرتاب می‌کند. 
دانه‌های سفید فرو می‌ریزند و شهر را سفید می‌کنند؛ پایدار نیستند، که می‌روند و 
بازنمی‌گردند. ای کاش می‌شد که ما هم به آسمان هجوم ببریم که چه حیف؛ نمی‌شود.</p>
<p>دودی غلیظ به گوشم می‌خورد. پشت سرش بوی تند سیگار بهمن به بینی‌ام می‌خورد. سرم 
را می‌چرخانم و به موجودی که این دود را تولید می‌کند نگاه می‌کنم. کلاهی سیاه به 
سر و بارانی قهوه ای به تن دارد. روبه‌رویش را نگاه می‌کند، اما جهت باد طوری‌ست که 
دود سیگارش را به صورت من می‌زند. بی‌تفاوت سرم را برمی‌گردانم و روبه‌رویم را نگاه 
می‌کنم. خیابان، ترافیک، گربه، درخت‌ها و برف. دوباره دود سیگار به گوشم می‌خورد و 
بوی بهمن به دماغم کوبیده می‌شود. دهانم را باز می‌کنم تا اعتراض کنم (به باد و نه 
به مرد) که مرد به خشکی و سردی و لحنی مخصوص پیرمردهای مرموز می‌گوید: شب سردی‌ست 
آقا. من دهانم همان‌طور باز. انگشتم همان‌طور بالا رفته خشک می‌شوم. انگشتم را 
پایین می‌آورم و دهانم را می‌بندم. سرم را می‌چرخانم و به جلو خیره می‌شوم. مرد 
دوباره با همان لحن می‌گوید: شب سردی‌ست آقا. این‌بار او را نگاه نمی‌کنم. لحظه‌ای 
مکث می‌کند و با همان لحن ادامه می‌دهد:</p>
<p>ـ در تمام طول عمرم همچین برفی ندیده بودم. هفتاد و چند سال از عمرم می‌گذرد اما 
هیچ‌وقت چنین برفی ندیده بودم. برف سنگین و بی‌رحمی شده است. دیشب با زنم شرطی 
بستم. او هم از من درخواست قولی کرد. سه، چهار سال بیش‌تر نیست که با هم ازدواج 
کرده‌ایم. انتظار دارم که عاشقش شوم. اما می‌دانم که نخواهم شد. نمی‌شوم. من اصلاً 
برای زندگی ساخته نشده‌ام. نمی‌دانم.</p>
<p>حرف‌هایش جذبم می‌کند. نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم چرا این حرف‌ها را به من می‌زند. 
علامت سؤال بزرگی در مغزم شکل گرفته. ای کاش جوابش را بگیرم. داستان دوست دارم. اگر 
دلیل حرف زدن پیرمرد را بدانم بیش‌تر از داستان لذت می‌برم. برف سریع‌تر شده و مردم 
سریع‌تر می‌دوند. ماشین‌ها بیش‌تر فریاد می‌زنند. برف‌ها بیش‌تر می‌لرزند. مرد پکی 
به سیگارش می‌زند و حرف‌هایش را ادامه می‌دهد:</p>
<p>ـ اما ما چهار سال است که با هم زندگی می‌کنیم. یعنی هزار و چهارصد و شصت و یک 
روز است که هم‌دیگر را تحمل می‌کنیم. مدت کمی نیست. یک پیرمرد و پیرزن خودشان را هم 
نمی‌توانند تحمل کنند، چه برسد به هم‌دیگر. اما ما به هر شکلی که هست هم‌دیگر را 
تحمل کرده‌ایم. پس عاشق هم هستیم. قطعاً عاشق هم‌دیگر هستیم. می‌دانید آقا وقتی 
دیروز سر میز صبحانه به من لبخند زد؛ قلبم داشت منفجر می‌شد. من هم صبحانه را که دو 
نخ سیگار و یک لیوان چای بود شروع کردم. دستم را گرفته بود و به من لبخند می‌زد. از 
ابتدای زندگی به همین شکل بوده. تا به حال به هم‌دیگر اخم نکرده‌ایم. سر صبحانه‌ی 
دیروز اولین دود سیگارم را به سمتش فوت کردم. اما سرفه نکرد. حتا ناراحت هم نشد. 
حتا خندید. خندید پس او عاشق من است. حالا که به این چهار سال فکر می‌کنم می‌بینم 
که با او صادق بوده‌ام و او هم. به تمام قول‌هایم هم عمل کردم. قول دادم کم‌تر 
سیگار بکشم که عمل کردم. قول دادم الکل مصرف نکنم که عمل کردم. قول دادم که با 
دوستان رابطه‌ای برقرار نکنم که عمل کردم. حتا به او قول دادم که به همه‌ی قول‌هایم 
عمل کنم که عمل کردم.</p>
<p>درخت‌ها نمی‌لرزند. ماشین‌ها هم بوق نمی‌زنند. ترافیک سبک شده. موش‌ها هم در 
گوشه‌ای ایستاده‌اند و دماغ‌هایشان را می‌لرزانند. آسمان سرخ است و کماکان می‌بارد. 
دانه‌های برف بزرگ‌تر شده‌اند و آرام‌تر می‌ریزند. صدای نشستن برف‌ها روی هم آرام 
است اما زیباست. مرد پاکت سیگارش را درمی‌آورد و یک نخ برمی‌دارد. منتظرم که به من 
هم سیگار تعارف کند که نمی‌کند. فندکش را هم درمی‌آورد. دست چپش را حائل قرار 
می‌دهد و آتش روشن می‌شود. سر سیگار آتش می‌گیرد و برگ‌های خشک از آتش سوزان 
شعله‌ور می‌شوند. پکی عمیق می‌زند و صحبت‌هایش را از سر می‌گیرد:</p>
<p>ـ از حالت ایستادن و نگاه کردن شما، معلوم است که تعجب کرده‌اید که با این میزان 
حرفی که برایتان زدم چرا سیگاری هم به شما تعارف نکردم. اما من به همسرم قول دادم 
که هیچ‌گاه به هیچ‌کس سیگار تعارف نکنم که عمل کردم. فکر نمی‌کنم در تمام طول هفتاد 
سال زندگی‌ام تا قبل از ازدواج با او تا این اندازه به قول‌هایم وفادار بوده باشم. 
حتا در ازدواج قبلیم. نمی‌دانم. نمونه‌اش هم همین سیگار و نمونه‌ی بهترش هم دیروز. 
قبل از خوابیدن با هم شرط‌بندی کردیم. بر سر این‌که برف خواهد بارید یا نه. من 
می‌گفتم بله و او می‌گفت هرگز. او می‌گفت: هرگز، با تو شرط می‌بندم که سنگ خواهد 
بارید! به او گفتم: اگر سنگ بارید با همان سنگ‌ها کله‌ی مرا منفجر کن؛ قول بده. و 
خندیدم. او هم گفت: اگر هم برف آمد کله‌ی مرا در همان برف‌ها فرو کن تا خفه شوم؛ 
قول بده! و خندید. و خندید. و من خندیدم. با هم خندیدیم. به رخت‌خواب رفتیم. آسمان 
از پنجره پیدا بود. ابری و سرخ‌رنگ. چشم‌هایم را بستم. نور وارد اتاق شد. صبح شده 
بود. هوا روشن بود. خورشید پشت ابرها و ابرها جلوی خورشید بودند. بر زمین یک وجب 
برف نشسته بود و کماکان به شکل جنون‌واری برف می‌بارید. صدای ظرف و قدم زدن همسرم 
در آشپزخانه به گوش می‌رسید. لبه‌ی تخت نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم. پهلویم را 
خاراندم و از جایم بلند شدم. آب به صورتم زدم و به آشپزخانه رفتم. در را که باز 
کردم زنم را دیدم که دارد میز را می‌چیند. سلامی کردیم و صبح بخیر گفتیم. این‌بار 
نه با لبخند؛ که با اخم. نشستم. صبحانه را شروع کردم و پس از اولین پک به سیگارم 
گفتم: یاد صحبت‌های دیشب افتادم. تو از من قول خواستی و امروز از پنجره بیرون را 
نگاه کردم و دیدم... قلبم درد گرفت. نمی‌توانستم ادامه دهم. به چشم‌هایش نگاه کردم 
و او هم به چشمانم نگاه کرد. به او گفتم: مرا ببخش. و دستش را گرفتم. او سرش را 
پایین انداخت. محکم دستش را فشار دادم. می‌خواستم امیدوارش کنم. اما به چه؟ به 
قولم؟ می‌لرزید. دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم اما دیگر نمی‌توانستم. به یاد 
چهارسال پیش افتادم که تازه ازدواج کرده بودیم. دستش در دستم بود که ناگهان لرزیدنش 
شدت گرفت. برف‌ها هم می‌لرزیدند. اما خانه گرم بود و زنم می‌لرزید. دستش را تکان 
دادم. هنوز می‌لرزید. صدایش کردم. صدایی مثل گریه از دهانش بلند شد. می‌لرزید و صدا 
می‌آمد. دوباره صدایش زدم. سرش را بلند کرد و نگاهش کردم. می‌لرزید. می‌لرزید. 
می‌لرزید و می‌خندید. می‌خندید و می‌خندید. من هم زدم زیر خنده. خندیدم. دستش را 
رها کردم و خندیدم. بر صندلیم ولو شدم و خندیدم. قهقهه را سر دادم. او هم می‌خندید. 
اشک از چشم‌هایمان جاری شد و به هم نگاه کردیم. اما چشم‌هایم از زور خنده درست 
نمی‌دید.</p>
<p>مرد تعریف می‌کند و صورتش هیچ حالت خاصی پیدا نمی‌کند. نه می‌خندد و نه ناراحت 
است. نه توجهش جلب می‌شود. اما من همه را یک‌جا دارم. هم می‌خندم هم گریه می‌کنم هم 
ترسیده‌ام هم می‌لرزم هم دلم می‌خواهد فریاد بزنم. برای بار اول با او حرف می‌زنم. 
می‌گویم: پس شما او را نکشتید؟ پس به قولتان عمل نکردید.</p>
<p>ـ من او را بکشم؟ من قول دادم؟ من به قولم عمل نکردم؟ شما حالتان خوب است؟ بله 
او از من قول خواست اما من قول ندادم. فقط خندیدیم و خندیدیم. من به تمام قول‌هایم 
عمل کرده‌ام. شما درک نمی‌کنید آقا. ما انسان‌ها صبح‌ها نیاز به هیجان داریم. من 
هیجانم را به این شکل تأمین کردم. شما حالتان خوب است؟ چرا همیشه انتظار دارید که 
پایان همه‌ی داستان‌های تلخ هم تلخ باشد؟ شهر مسکو را می‌شناسید؟ این شهر دو فصل 
دارد. زمستان و بهار. پس از بهار زمستان. یعنی بعد از بهار سرسبز یک بار دیگر همه 
جا پیر می‌شود. اما بعد از پیری‌اش دوباره جوان می‌شود. بله دوباره بهار می‌شود و 
دوباره گل‌ها در می‌آیند. چرا او را بکشم؟</p>
<p>به مرد نگاه می‌کنم. در تمام طول این مدت هیچ حرکتی نکرده است. فقط حرف زده است. 
انگار مجسمه‌ای‌ست ایستاده و کسی پشتش قرار گرفته و فقط حرف زده. آخرین جمله‌اش 
مانند برچسبی بر لبانش مانده: «چرا او را بکشم؟» من می‌چرخم و به خیابان خیره 
می‌شوم. ترافیک نیست. دیگر فریادی زده نمی‌شود. خیابان خلوت است و موش‌ها هم به 
سوراخ‌هایشان رفته‌اند. برف می‌بارد. همه رفته‌اند و برف هنوز مانده. می‌بارد. آرام 
و مکرر. من ایستاده‌ام و جوی آب خالی کنارم. پیاده‌رو خالی پشت سرم. خیابان خالی و 
سایه‌ی گربه روبه‌رویم. درخت و برگ‌هایش بر سرم می‌ریزند. مرد دیگر کنارم نایستاده. 
به جای او سایه‌ای از یک جمله. آخرین جمله‌ای که مرد ادا کرد: «چرا او را بکشم؟»</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001754.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001754.php</guid>
<category>persianstory</category>
<pubDate>Tuesday, 11 October 2009 01:24:50 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>بندباز</title>
<description>احمد صوفی
<![CDATA[<p>آن‌جا<br />
پشت عقربه‌ی بزرگ ساعت<br />
زمان<br />
در ولنگاری کسالت‌آور عصر<br />
طناب پوسیده‌یی‌ست<br />
که با نفس‌های بریده‌ی زنی بدنام<br />
به شماره می‌افتد،<br />
اشک‌ها که لغزیدند<br />
لبخندها<br />
پروانه‌یی می‌شوند زخمی<br />
تا ارتفاع آسمان<br />
گره بزند<br />
حوصله‌ی پرنده را<br />
به وحشت ناگزیر پرواز</p>
<p>*</p>
<p>طناب پوسیده و<br />
اجاق کور و<br />
خانه‌ی تاریک،<br />
آه! از این دلواپسی<br />
که ضجه می‌زند<br />
به یاد خاطره‌یی دور<br />
مرد بندباز<br />
در کوچه پس‌کوچه‌های شهریور</p>
<p>*</p>
<p>این‌جا<br />
زمان<br />
بی‌تاب لحظه‌های آشفتگی‌ست<br />
لرزش ناگهانی چشم‌ها و دست‌ها<br />
قطره‌های سرد عرق<br />
و چای نیم‌خورده‌یی کنار راحتی<br />
که سال‌هاست<br />
از یاد رفته است...</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001750.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001750.php</guid>
<category>persianpoem</category>
<pubDate>Friday, 07 October 2009 21:36:23 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>سرنوشت</title>
<description>حمید اباذری
<![CDATA[<p>همیشه از وسط خیابان می‌آمد. می‌گذشت. می‌رفت. انگار که هاله‌‌ی نامرئی دیواری 
کاه‌گلی، به گاری‌اش خط بکشد. دیوار کاه‌گلی‌ کوچه‌ای که چند دهه پیش، عقب نشسته. 
دیواری که حالا دیگر لوله‌کشان، آروغِ نفتِ سیاه را مؤدبانه و بی‌صدا می‌رساند به 
خانه‌ها. خانه‌هایی که مثل کوچه‌های تنگ قدیمی، شانه‌های اهلش را به هم می‌سابد.
<em>همه جا که گاز هست. حتا شهرک سلمان که آخر دنیاست. نفت را برای کی می‌برد؟</em> 
این سؤال را صادق بارها از خودش پرسیده. هیچ‌گاه نتوانست بفهمد چگونه است که باید 
همیشه شاهد او باشد. شاهد نمای ذوب‌شده‌ی او در شفق صبح. از ته خیابان. هر روز نه! 
ولی آن‌قدر که صادق فکر می‌کند از ازل. بیست و اندی سال قبل نمای پسری نی‌قلیان، 
شانه ‌به شانه‌ی زنی که از دنیا رو گرفته بود. حالا نمای جوانی که موج می‌زند و 
دست‌هایش از پی‌اش می‌آیند. دست‌هایی که افسارِ آهنی یک گاری را محکم چسبیده. گاری 
سبکی که وزن چند پیت خالی نفت را به دوش می‌کشد و یک پیرزن. پیرزن چادری چهارزانو 
نشسته‌ا‌ی تو چنبره‌ی پیت‌ها.</p>
<p>صبح هنوز هم بوی شبنم می‌دهد. عطری که از سال‌ها قبل به تن خیابان مانده و آخرین 
قطره‌هایش پره‌های بینی سحرخیزان را می‌لرزاند. حتا مشام صادق را که با چشم‌های 
ورم‌کرده زل زده به جوان گاری‌کش. بدون این‌که خودش متوجه لرزه‌ها باشد. تا 
نزدیک‌های صبح توی اتاقش چپیده بود جلو رایانه‌ و بی‌خیالی فردا و کار را طی 
می‌کرد. از همان جلسه‌ی‌ اولی که رفت سر کلاس دیگر بی‌خیال شد. بی‌خیال دانش‌آموزی، 
به بچه‌هایی که برای یادگرفتن فارسی‌ دست و پای بی‌خود می‌زدند؛ چه برسد به انگلیسی 
که او درس می‌دهد. کله‌‌ی جوان گاری‌کش پایین است. اسب نجیبی را می‌ماند که زنده 
است به نوازش سوارش. گویا زل زده به کفش‌های کتانی یا پاهای استخوانی‌اش و مدد 
می‌طلبد. <em>تا شب که باز این راه را برمی‌گردم همراهی‌ام کنید! فردا هم همین‌طور. 
پس فردا هم و روزهای دیگر.</em> بخشی از ترانه‌ای را که دیشب شنیده، متنش را ترجمه 
کرده و بارها تکرار، زیر لب زمزمه می‌کند.</p>
<p dir="ltr">As the struggle continues, there&#39;s no fate<br />
تا زمانی که کشمکش هست، سرنوشت نیکی وجود ندارد</p>
<p>صورت هنوز کودکانه‌ی جوانِ گاری‌کش ذهن صادق را می‌چلاند. حتا از میان انبوه 
تارهای هرس‌نشده‌ی ریش‌ها. <em>هیچ تغییری نکرده. با این همه عذابی که می‌کشد عجیب 
است!</em> و اسکوتر که تکیه داده به کانکسی سفید و چشم انداخته به دوردست، با 
خونسردی تمام می‌خواند:</p>
<p dir="ltr">There&#39;s no fate, There&#39;s no fate, There&#39;s no...</p>
<p>این صورت کودکانه‌ را بیست و دو سال قبل نیز دیده. هر روز تو حیاط مدرسه. کز 
کرده زیر درخت کُنار. خیره به در مدرسه، و پیرزن رو گرفته‌ای که پشت در منتظر 
نشسته. هر چند حواسش به هیچ چیز جز قدم‌هاش نیست، علامت سؤال کهنه‌اش را باز 
می‌چپاند تو پستوی ذهنش تا صبحی دیگر. می‌نشیند روی موتورسیکلت. سوئیچ را 
می‌چرخاند. جوان گاری‌کش از جلویش رد می‌شود. صادق خوب براندازش می‌کند. کله‌ی 
پیرزن از میان پیت‌ها دیده می‌شود. روگرفته. زیر لب زمزمه می‌کند.</p>
<p dir="ltr">Form city to city, from dawn to dawn<br />
از این شهر به آن شهر، از این سپیده‌دم تا آن سپیده‌دم</p>
<p>هندل می‌زند و موتور سیکلت را روشن می‌کند. کلاه کاست می‌گذارد. اما منتظر 
می‌ماند که برسند سر خیابان و بپیچند. مثل همیشه چپ تو خیابان رازی. نمی‌خواهد 
کوچه‌ی تنگ ذهن او را بشکافد. اجازه می‌دهد با خیال راحت وسط خیابان شلنگ بیاندازد.</p>
<p>به تقاطع خیابان که نزدیک می‌شوند، صادق موتورسیکلت را جاکن می‌کند. گاری که به 
وسط تقاطع می‌رسد، موتور پشت سرش ترمز ناشیانه‌ای می‌کند. صادق انتظارش را نداشت.
<em>چرا امروز نپیچید؟ او که هر روز سر تقاطع می‌پیچید چپ!</em> یک تغییر؟ چرا این 
همه سال مسیرش را تغییر نداده؟ از زمانی که درس را رها کرد و عصاکش گاری و پیت‌های 
نفت شد، همیشه سر خیابان می‌پیچید. چپ. حتا آن چند سالی که تربیت معلم یزد انگلیسی 
می‌خواند، مطمئن بود که هر روز صبح او از جلوی خانه‌شان می‌گذرد و سر خیابان 
می‌پیچد چپ. اوایل پیرزن توی گاری نمی‌نشست و شانه به شانه‌ی گاری راه می‌رفت. <em>
من مجبورم مستقیم بروم ولی او چرا؟ من چرا مستقیم می‌روم؟ من هم همیشه مستقیم 
می‌روم؟</em> موتور چرخ کند کرده و دنبال گاری کشیده می‌شود. صادق پیرزن را می‌بیند 
که سرک می‌کشد. صورتش پیدا نیست ولی صادق حس می‌کند که پیرزن بی‌قرار است. پسر 
هم‌چنان می‌رود. راه هر روز نرفته را. صادق ساعتش را نگاه می‌کند. 6:23. تا شهرک 
سلمان فاصله‌ی زیادی است. باید زودتر از گاری و مردش کنده شود که به موقع برسد به 
مدرسه. دور می‌زند. مسیر را طولانی‌تر می‌کند.</p>
<p>*</p>
<p>خورشید خودش را رسانده بالا سر صادق. احساس می‌کند کله‌اش دارد توی کلاه‌کاسکت 
دم‌پخت می‌شود. کلاه را می‌گذارد رو باک موتور. باد صورتش را خراش می‌دهد. حالا 
نوازش. <em>همه چیز زندگی همین است. اول خراش. لحظه‌ای که بگذرد نوازش.</em> ظهر 
است ولی هنوز بوی نسیم می‌آید. بدون این‌که خودش بداند پره‌های بینی‌اش می‌لرزند. 
مسیر هر روزه را برمی‌گردد. تک سواری سوار بر جاده‌ی نچسب آسفالت در دشتی سبز؛ 
مزرعه‌های هم‌شانه‌ی ذرت و نقطه‌چین کلم. <em>چرا امروز نپیچید؟ شاید امروز باهاش 
حرف زده. یعنی باهاش حرف زده؟</em> خوب می‌دانست که سال‌هاست باهاش حتا یک کلمه هم 
حرف نزده. <em>از کی بود؟</em> از زمانی که توانست تمیز دهد! <em>چه چیز را؟</em> 
زندگی را. دنیا را. سرنوشت را. <em>واقعاً سرنوشتش این بوده؟</em> و حالا نمایی باز 
از اسکوتر و سگ خاکستری گرگی تو شن‌های کنار دریا؛ اسکوتر تکرار می‌کند: There&#39;s no 
fate، این همه تلخ؟ تلخ؟ مادرش گفت: <em>زن باخدایی است. اما بیچاره این بچه.</em> 
این بچه؟ <em>سرنوشت! سرنوشت!</em> دلش می‌سوخت برایش. بچه که بود فکر می‌کرد خیلی 
لوس است. با مادرش می‌آمد مدرسه و باهاش برمی‌گشت. زن تا ظهر دم مدرسه چمباتمه 
می‌زد. <em>لوس نبود. نه لوس نبود. کدام بچه‌ی فقیر لوس می‌شود؟</em></p>
<p>باد چشم‌هایش را گریه انداخته. پلک عمیقی می‌زند. اشک تلمبه می‌شود روی لپ‌هاش. 
باد اشک را می‌کشد تا پای گوش‌هاش. رد آب خنک می‌شود. امروز سر کلاس ترانه‌ی اسکوتر 
را برای بچه‌ها خواند و ترجمه کرد. می‌دانست مسخره است و مضحک. کلاسی که هنوز 
نتوانسته ۲۸ حرف انگلیسی را یادشان دهد. ولی ترانه را برای‌شان خواند و ترجمه کرد. 
شور و اشتیاقش که لبریز شد، یکی از بچه‌ها پرسید آقا مجاز است؟ بچه‌های دیگر 
خندیدند و او فکر کرد به سرنوشتش و جایی که برایش بیش‌تر شبیه تبعیدگاه بود. <em>
مادر گفت: بچه‌اش نمی‌شد این پسر را از این چادرنشین‌ها گرفت. پرسید: خوب به هر حال 
بچه‌اش که هست. گفت هست، ولی گفتم که زن باخدایی است. بیچاره از دل پسر. همه صیغه‌ی 
مادر فرزندی می‌خوانند ولی او می‌گوید نامحرم است. تا زمانی که عروسی کند، مهمانم 
است. نامحرم؟ گفتم که زن باخدایی است.</em> و باز به سرنوشت فکر کرد. و به خانه‌ای 
که هیچ‌گاه نه بیرونش را دیده بود نه داخلش را. همیشه پسر از ته خیابان می‌آمد. در 
واقعه‌ی خونین شفق. هیچ‌گاه نرفته بود خانه‌شان را ببیند. می‌خواست. ولی نرفت. <em>
مادر گفت: خانه‌شان ۳۰ متر هم نیست. یک اتاق دارد و یک آشپزخانه. حمام هم ندارد.</em> 
چوپانی گله‌ را رها کرده کنار کانال آب، لم داده زیر درخت کُناری. بره‌ای پوزه‌اش 
را کرده توی کانال آب. <em>لیز نخورد بیفتد توی کانال. حتماً مادرش هست. حتماً 
پیرزن تو آشپزخانه می‌خوابد، پسر تو اتاق. پسر پهلو به پهلو می‌شود. دوست ندارد 
دوباره صبح بیاید. صبح دوباره او را روگرفته می‌بیند. خواب و خیال بهتر است. 
می‌تواند قیافه‌ی رونگرفته‌اش را برای خودش بسازد. تمام طول شب. شاید هم اصلاً دوست 
نداشته باشد او را ببیند.</em></p>
<p>موتور چرخ و دنده می‌ساید. صادق تازه به صرافتش می‌افتد. دنده عوض می‌کند و بار 
دیگر گاز می‌دهد. سه چهار خم دیگر از جاده‌ی سبز شهرک مانده. از آن به بعد جاده‌ی 
شهر است و ماشین‌هایی که مثل آهنربا کشیده می‌شوند طرفش. دلش می‌گیرد. دوست دارد که 
جاده هم‌چنان ادامه داشته باشد. <em>راهی را که هر روز می‌رود تا پیت‌ها را پر کند 
چقدر است؟ راهی که تا خالی شدن پیت‌ها می‌گذراند چقدر است؟ هنوز هم هستند کسانی که 
نفت نیاز دارند؟</em> نیسانی پر از زن و دختر‌های لُرِ صورت‌پوشیده از کنارش 
می‌گذرند. حجم ماشین موتور را می‌لرزاند. حتماً از سر زمین برگشته‌اند. نگاهش با 
نگاه زنی دم و دهان گرفته گره می‌خورد. مور مورش می‌شود و پاهاش تا زانوها بی‌حس. 
نگاهش را می‌دزد. خودش را گول می‌زند. <em>خودش نخواست که هیچ دوستی داشته باشد یا 
مادرش؟ مادرش؟ آن زن؟ چرا هیچ وقت نرفتم جلو باهاش دوست شوم؟</em> اگر دوست می‌شدی 
مشکلش حل می‌شد؟ <em>حداقل کسی را داشت باهاش حرف بزند. برایش از مادرش بگوید. از 
تنهایی‌اش.</em> اسکوتر در نمایی روبالا - Low – Angle Shot- جلوی فانوسی دریایی 
ایستاده و در حالی که دو تا هلیکوپتر از بغل گوش‌های فانوس عرض کادر را طی می‌کنند، 
می‌خواند:</p>
<p dir="ltr">Someone&#39;s gonna ask you about the truth<br />
کسی می‌خواهد از تو در مورد حقیقت بپرسد<br />
and the meaning expecting another answer<br />
این یعنی این‌که از تو انتظار پاسخ دیگری دارد<br />
to be sure he&#39;s on the right side and you&#39;re on the wrong. Do not listen, it&#39;s 
your decision<br />
برای این‌که مطمئن شود که او درست می‌گوید و تو خطا می‌روی. گوش نکن، این با خودت 
است</p>
<p><em>اصلاً تا حالا با کسی حرف زده؟ یعنی پیت‌ها را که می‌برد تا بفروشد فریاد 
می‌زند؟ موقع پول گرفتن حرفی می‌زند؟ زمانی که می‌آمد مدرسه سر کلاس حرف می‌زد؟ کاش 
پرسیده بودم. چرا من؟ چرا من همیشه شاهد او هستم؟ سرنوشت! سرنوشت!</em></p>
<p>خم آخر است. خیلی زود تمام می‌شود. جاده‌ی سبز رؤیا. صدای لاستیک موتور گویی 
چسبیده باشد به آسفالت، ویژه‌ی چسبی را می‌ماند که بی‌وقفه برداشته می‌شود. کمی 
جلوتر پشه‌ها وسط جاده دور هم وول می‌خورند. شاید دور شمعی نامرئی. می‌بیندشان. 
آشناست باهاشان. سر خم می‌کند و موتور را هم. اندکی. پشه‌ای تو چشمش فرو می‌رود. 
اسکوتر لپ‌هاش چال افتاده و در نمایی بسته شیهه می‌کشد: There&#39;s no fate. یک لنگه 
چشم، می‌راند. نمی‌شود. <em>ای لعنتی!</em> There&#39;s no fate. گوشه‌ای می‌ایستد. 
آرام و خونسرد از پذیرش سرنوشت. سرش را به آیینه‌ی بغل موتور نزدیک می‌کند. پلک‌هاش را با دو انگشت فاصله داده. 
مویرگ‌ها خون تازه دمیده‌اند تو چشمش. نمی‌داند از شب‌زنده‌داری دیشب است یا هجوم 
غریبه! پشه را پیدا می‌کند و بیرون می‌کشد. تند تند پلک می‌زند و اشک می‌دهد بیرون. 
از پشت ذرت‌های گردن‌کشیده، دودی سیاه بلند است. <em>حتماً محصول آن قسمت را 
برداشته‌اند، ساقه‌های خشک را آتش زده‌اند.</em> لنگش را که از کمر موتور رد می‌کند 
صدای جیغی می‌شنود. وَی‌ای که کشیده می‌شود و می‌شود جیغ. ته دلش خالی می‌شود. لنگش 
را می‌کشد. جک موتور را می‌اندازد. گردن می‌کشد و قد ذرت‌ها را برانداز می‌کند. 
جلوتر می‌رود تا جایی که ستون ذرت‌ها تمام می‌شوند. پایین دست ذرت‌ها یک گاری رها 
شده. زمین کرت‌بندی است. <em>شاید تازه بذر کاشته‌اند.</em> چرخ‌های گاری به گِل 
نشسته‌اند. پیت‌های نفت آشفته‌اند. آشنایند. <em>این این‌جا چه کار می‌کند؟ نکند 
دزیده‌‌اندش.</em> نه حتماً اشتباه می‌کنی. این گاری گاو پیشانی‌سفید است. شاید 
خودش نباشد. درست نگاه کن. <em>تا حالا هزار بار گاری را دیده‌ام و تو ذهنم تکه‌هاش 
را به هم چسبانده‌ام. خودش است. ۵ ردیف و ۳ ستون پیت. سیزده پیت و یک پیرزن. نکند 
صدای پیرزن است؟</em></p>
<p>هنوز صدای جیغ می‌آید. دل‌خراش و روح‌فرسا. از رو لبه‌ی کرت‌ها که خشک است، آرام 
جلو می‌رود. جای کفشش رو خاک چال می‌افتد. اما به راهش ادامه می‌دهد. صدا نزدیک‌تر 
می‌شود و او آشفته‌تر. به گاری می‌رسد. جلو پای گاری پر است از جا پا. یک لنگه 
کتانی توی گل نشسته. کمی جلوتر از گاری قدم‌ها یکی شده‌اند. دو خط موازی. فرورفته و 
کشیده. ردیف ذرت‌ها کشیده است و طولانی. بوی پارچه‌ی سوخته پره‌های بینی‌اش را 
می‌لزاند. این بار دیگر لرزش را حس می‌کند. رو خط عمودی کرت از ذرت‌ها دور می‌شود 
تا پشت‌شان را ببیند. شاخه‌های درخت کُناری بالای قد برافراشته‌ی ذرت‌ها گردن 
کشیده. دود از میان شاخه‌های درخت بالا می‌زند. برمی‌گردد به خط افقی کرت. صدای ضجه 
با نفس‌هایش هماهنگ است. با هر نفس یک ضجه. گردن‌بند قفل زنجیری اسکوتر پف رگ‌های 
گردنش را به رخ می‌کشد و یک نفس و بدون مکث می‌خواند: There&#39;s no fate. به انتهای 
ردیف ذرت‌ها می‌رسد. no fate. تردید دارد و هراس که سرک بکشد یا نه. Fate. روی 
زانوهاش می‌نشیند. گردن می‌کشد. اسکوتر می‌خواند:</p>
<p dir="ltr">Remember, when it&#39;s just all over<br />
به یاد داشته باش، زمانی که همه چیز به انتها ‌می‌رسد</p>
<p><br></p>
<p>پایان<br />
۲۳ اردی‌بهشت ۸۸<br />
<br />
<br />
پی‌نوشت:<br />
متن ترانه‌ی «No Fate»، خواننده: Scooter</p>
<p dir="ltr">Going back into time, blind through the night.<br />
Remember, when it&#39;s just all over.<br />
Taking me higher, forcing my mind, on the roof up lifting and drifting away.<br />
From city to city, from dawn to dawn and the whole generation is on the run.<br />
Goodbye to the past, hello to the future<br />
as the struggle continues, there&#39;s no fate.<br />
Someone&#39;s gonna ask you about the truth<br />
and the meaning expecting another answer<br />
to be sure he&#39;s on the right side and you&#39;re on the wrong. Do not listen, it&#39;s 
your decision.<br />
From face to face, from soul to soul and the whole generation is out of control.<br />
Goodbye to the past, hello to the future<br />
as the struggle continues, there&#39;s no fate.<br />
There&#39;s no fate.<br />
There&#39;s no fate.<br />
There&#39;s no fate.<br />
Form city to city, from dawn to dawn.<br />
From face to face, from soul to soul.<br />
As the struggle continues, there&#39;s no fate.<br />
There&#39;s no fate</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001748.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001748.php</guid>
<category>persianstory</category>
<pubDate>Tuesday, 04 October 2009 10:03:57 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>دیالکتیک استبداد و عرفان</title>
<description>نسرین پورهمرنگ
<![CDATA[<p>فئودور داستایفسکی [۱] نویسنده‌ی مشهور روسی در سال ۱۸۲۱ دیده به جهان گشود. 
دوران سلطنت نیکلای اول [۲] از سال ۱۸۲۵ تا سال ۱۸۵۵ ادامه یافت که به یکی از 
تیره‌ترین دوره‌های تاریخ حکومت سیاسی در تاریخ مدرن روسیه شهرت یافته است. او پلیس 
سیاسی را تا آن‌جا گسترش داد که در همه‌ی بخش‌های حیات اجتماعی روسیه نفوذ کرده 
بود. وی سرف‌ها یعنی حدود چهارپنجم جمعیت روسیه را به بند کشید و بیش از ششصد قیام 
دهقانی را در دوران حکومتش سرکوب کرد. هزاران تن از مردم بدون سپری کردن تشریفات 
قانونی به مرگ محکوم شدند. پر شدن دانشگاه‌ها و مدارس از خبرچین، هر گونه فکر و 
اندیشه را روانه‌ی زندان، تبعید و یا زیرزمین می‌کرد. اگر چه پطر کبیر با دست‌زدن 
به تهدید و خشونت کوشیده بود تا دروازه‌های تمدن رو به پیشرفت اروپای غربی را به 
روی روسیه بگشاید، اما نیکلای با خشونت و استبداد در پی بستن پنجره‌های گشوده‌شده 
برآمد. پیشرفت اقتصادی می‌توانست به گسترش طبقه‌ی متوسط جامعه و در ادامه به 
درخواست اصلاحات سیاسی منجر شود.</p>
<p>الکساندر هرتزن [۳] تبعیدی سرشناس زمان نیکلای در روزنامه‌یی که منتشر می‌کرد 
توصیف جالبی درباره‌ی این حاکم تزار نوشته است:<br />
«او بی آن‌که به فردی روسی بدل شود، از اروپایی بودن باز ایستاد... در سیستم او هیچ 
موتوری وجود نداشت... او همه‌ی توان خود را وقف سرکوب هر گونه اشتیاقی برای آزادی و 
هر ایده یا تصوری از پیشرفت کرد... طی دوران طولانی سلطنت خویش به نوبت تقریباً بر 
همه‌ی نهادها اثر گذاشت و در همه جا بذر رکود و مرگ پراکند.» [۴]</p>
<p>بدیهی است که وجود چنین شرایطی تأثیر مستقیم خود را بر افکار، اندیشه‌ها و رفتار 
مردم به ویژه روشن‌فکران جامعه می‌گذاشت. تحمل تحقیر کرامت انسانی برای روشن‌فکرانی 
که تجربه‌ی زندگی در غرب را داشتند، در زمان نیکلای اول بسیار دشوار شده بود. «کسی 
که نظریه‌ی انسانیت و حکومت مبتنی بر قانون را دریافته، نسیم روشن‌فکری و آزادی 
مدنی را لمس و درک کرده بود، دیگر نمی‌توانست در نظم مرده‌ی تزارها احساس سعادت 
کند. روشن‌فکران روس در آرزوی آن بودند که بتوانند واقعیت را آشکار سازند و حقیقت 
را بگویند. اما حقیقت سرکوب می‌گردید و موانع سانسور را تنها از طریق خزیدن از 
کوره‌راه‌ها می‌شد دور زد.» [۵]</p>
<p>همگان به خوبی می‌دانستند که اعتراض حتا علیه دسایس یک حاکم شهرستانی در حکم 
خودکشی محسوب می‌شد. «بسیاری از روشن‌فکران روس در آرزوی آن بودند که برای رفاه 
مردم و ارتقای فرهنگ کشور تلاش کنند و مؤثر واقع شوند، اما تحت فشار آهنین رژیم و 
در جو متعفن آن، هیچ گونه امکانی برای فعالیت شهروندانه و هیچ گونه فضایی برای جلوه 
نمودن ابتکارهای سیاسی، اجتماعی و توانایی‌های دیگر وجود نداشت.» [۶]</p>
<p>نارضایتی و دل‌زدگی از وضعیت موجود بسیاری از نخبگان روسیه را در آن زمان به 
سرنوشت خود و میهنشان دچار تردید می‌کرد. ناامیدی مطلق، میل به تخریب را در آن‌ها 
قوت می‌بخشید. میل به ویران کردن تنها به سوی سرنوشت غمبارشان معطوف نشده بود، بلکه 
وطن را نیز نشانه گرفته بود. پوشکین [۷] که در جایی گفته بود: «به شرفم قسم می‌خورم 
که حاضر نیستم وطنم را با هیچ چیز در این دنیا معاوضه کنم و یا تاریخ دیگری غیر از 
تاریخ اجدادمان که خداوند به ما عطا کرده داشته باشم.» در جایی دیگر مجبور می‌شود 
بگوید: «کار شیطان بود که من با این روح و این ذوق در روسیه به دنیا بیایم.» [۸]</p>
<p>پوتوگین [۹] نیز در رمان «تورگنیف» درباره‌ی ر روسیه چنین می‌نویسد: «من آن را 
صمیمانه دوست دارم و از آن متنفرم... آری من روسیه‌ام را دوست دارم و از آن متنفرم. 
وطن عجیب، دوست‌داشتنی، زشت و عزیز من.»</p>
<p>فقدان معنا در چشم‌انداز زندگی شخصی و اجتماعی، اذهان روشن‌فکران و صاحبان 
اندیشه را معطوف به بازاندیشی روند تاریخی روسیه و فلسفه‌ی اجتماعی می‌کرد. آنان 
خود را ملتی مقتدر در طول تاریخ می‌دیدند که توانایی انجام هر کاری را دارند و حق 
آن‌ها است که رهبری فکری اروپا را بر عهده داشته باشند. آن‌ها می‌خواستند انرژی‌های 
نهفته‌ی خود را به جریان اندازند و عظمت روسیه را به آن بازگردانند، اما آن‌چه در 
عمل اتفاق می‌افتاد سپردن امروز به دیروز بود.</p>
<p>به نوشته‌ی گیترمن «صفت ممیزه‌ی احوال روحی روشن‌فکران روسیه، فلج کامل قدرت کار 
و اراده‌ی آن‌ها بود. حالت مذکور با نوعی تضاد که برای یک فرد اروپایی غربی غیرقابل 
فهم است، همراه بود. یعنی تضاد بین بحث‌های شدید و بی‌پایان آن‌ها درباره‌ی طرح‌های 
نوع‌دوستانه در کنار سماوری که قل‌قل می‌کرد و بیکارگی عملیشان، فقدان انرژی و 
نبودن قابلیت توام کردن سخن و عمل، این‌ها از آثار و نتایج مسمومیت اذهان به 
وسیله‌ی نظام برده‌داری و رژیم مطلقه بود.» [۱۰]</p>
<p>فئودور داستایفسکی در چنین فضا و شرایطی پا به عرصه‌ی حیات اجتماعی روسیه گذاشت 
و اغلب آثارش را پس از طی کردن دوره‌ی سخت زندان و تبعید (به علت فعالیت‌های سیاسی) 
خلق کرد.</p>
<p><br></p>
<p><strong>تقابل خیر و شر، نبردی به بلندای زندگی</strong></p>
<p>دوگانه‌گرایی [۱۱] یا اعتقاد به تقابل‌های دوتایی از قبیل روح و جسم، ماده و 
معنا، خیر و شر، زن و مرد، عقل و احساس و... در تاریخ فلسفه‌ی غرب به دوران افلاطون 
بازمی‌گردد. تداوم این بینش را در آثار رنه دکارت [۱۲]، جان لاک [۱۳] و امانوئل 
کانت [۱۴] به روشنی می‌توان بررسی کرد.</p>
<p>ریچارد رورتی [۱۵] فیلسوف فقید آمریکایی در کتاب معروفش «فلسفه و آینه‌ی طبیعت» 
از چنین بینش و شناختی انتقاد می‌کند و بیش دوگانه‌پندار را مبتنی بر خطا تلقی 
می‌کند. اما داستایفسکی در همه‌ی آثارش یک دوگانه‌پندار تمام‌عیار است: جبر و 
اختیار، گناه و بی‌گناهی، عفو و انتقام، عقل و عشق، خیر و شر و...</p>
<p>شاید از همین رو است که او در آثارش برخلاف تولستوی اعتنایی چندان به جزئیات 
ندارد. اگر چه به دلیل پایبندی به قراردادهای رمان‌نویسی به وضعیت جسمانی و ظاهری 
افراد و محیط زندگی‌شان می‌پردازد، اما این کار را آن‌چنان با دقت و وسواس به انجام 
نمی‌رساند. هر آن‌چه موشکافی و ریزبینی است در عالم خیال و درون صورت می‌گیرد. 
خواننده‌ی رمان‌های داستایفسکی بیش از آن‌که توجهش معطوف ظاهر جسمانی شخصیت شود، به 
ویژگی‌های شخصیتی، روحی و اخلاقی آن‌ها جذب می‌شود تا ببیند هر یک بنا بر ویژگی‌های 
خود در جدال شک و ایمان در نهایت در کدام سمت قرار می‌گیرند.</p>
<p>در شرایطی که جامعه در بن‌بست استبداد راهی برای نفس کشیدن و تخلیه‌ی انرژی‌های 
متراکم ندارد، درون‌نگری به گریزگاهی تبدیل می‌شود تا روح هر اندازه که می‌تواند به 
پرواز در آید و به این سو و آن سو برود. فرد اگر جرأت نقد طبقه‌ی حاکم را ندارد 
می‌تواند با نقب زدن بر خویش جلوی خفه شدن خود را بگیرد و سهم خود را در این 
نابه‌سامانی جست‌وجو کند. به قول گیترمن «تنها در روسیه بود که شناخت داستایفسکی بر 
این واقعیت که همگان در همه چیز مقصرند و همگی مسئول همه چیز هستند، با چنین شدتی 
امکان‌پذیر می‌شد. تنها در روسیه بود که این چنین نیاز صریحی پدید می‌آمد که فرد 
انگشت اتهام را متوجه خود سازد و دردمندانه خود را با انسان‌های تحقیر شده هم‌سان 
نماید. تنها در روسیه بود که پالایش وجدان و رستاخیز انسان درون، در هیأت 
نجیب‌زاده‌ی توبه‌کار و پابرهنه جلوه‌گر می‌شد.» [۱۶]</p>
<p>در «جنایت و مکافات»، «برادران کارامازوف» و «ابله» تقابل خیر و شر به اوج 
می‌رسد. اگر چه هر یک از شخصیت‌های این رمان‌ها به دقت پرداخته شده و شکل 
گرفته‌اند، اما در چشم‌اندازی کلی هر یک در صفی از صف‌های دوگانه قرار می‌گیرند و 
چه بسا در پایان رمان بعضی، از صف شر به صف خیر و از صف عقل به صف عشق می‌پیوندند. 
اما زندگی کردن با امکانات یک زندگی دوگانه دشوار به نظر می‌رسد و قهرمانان 
داستان‌ها هر اندازه می‌کوشند تا با تناقض‌های یک زندگی دوگانه کنار بیایند کم‌تر 
موفق می‌شوند.</p>
<p>راسکولنیکوف در «جنایت و مکافات» و ایوان کارامازوف در «برادران کارامازوف» 
نمونه‌یی برجسته از چنین تلاشی هستند. راسکولنیکوف اگر موفق می‌شد که مبانی 
اندیشه‌هایش را با رفتارش یک‌جا جمع کند و با آن کنار بیاید، آن‌گاه شاید سیر 
داستان به گونه‌یی دیگر پیش می‌رفت.</p>
<p>داستایفسکی بر عقلانیت اهریمنی می‌تازد و برعشق پاک و بی‌شائبه صحه می‌گذارد. او 
نمی‌تواند انگشت اتهام را متوجه مظاهر مدرنیته نکند و بخشی از نابه‌سامانی‌های 
اخلاقی جامعه‌اش را متوجه آن نداند. از همین رو است که او هم‌چون بنیان‌گذاران 
جامعه‌شناسی - دورکیم [۱۷]، وبر [۱۸] و تونیس [۱۹] - وقتی به نقد فرهنگ و تمدن مدرن 
غرب می‌پردازد با حسرت از ارزش‌های اخلاقی و فرهنگ روسیه‌ی کهن یاد می‌کند. اما در 
افق تسلی‌بخش چنین حسرتی آموزه‌های کلیسای رسمی از جایگاه چندانی برخوردار نیست. 
روح رستگاری جایی در ازنای مه‌گرفته‌ی تاریخ قرار دارد، هم‌چنان که برای نیچه در 
یونان باستان قرار داشت. شاید خود داستایفسکی هم از جزئیات آن تصوری بیش‌تر نداشت. 
هم از این رو که در مرتبه‌ی کشف و شهود فقط می‌توان آگاهی‌دهنده بود و تجربه را خود 
شأن و منزلتی دیگر است.</p>
<p>برخی از شخصیت‌ها از سرنوشت خود و یا دیگری آگاهی دارند، اما نکته‌ی مهم این است 
که این پیش‌آگاهی و کشف و شهودها کمکی به تغییر سرنوشت آن‌ها نمی‌کند.</p>
<p>در رمان «ابله»، ناستاسیا فیلیپوونا پیش‌تر می‌داند که راگوژین او را خواهد کشت 
و جسدش را با یک پارچه‌ی شمعی خواهد پوشاند. پدر زوسیما می‌داند که دیمیتری 
کارامازوف با رنج‌هایی عمیق مواجه خواهد شد، اما به واقع چه می‌تواند بکند؟! اگر 
حکم، حکم سرنوشت است چگونه می‌توان پنجه در پنجه‌اش کشید؟ حتا قهرمانان حماسه‌ها 
نیز توانایی چنین کاری را ندارند چه رسد به انسان‌های معمولی. وقتی جاماسب کشته شدن 
اسفندیار را به دست رستم برای گشتاسب پیشگویی می‌کند، چه کسی می‌تواند تقدیر را بر 
هم زند؟! «رستم فرخزاد ستاره‌ی شهر بود و از کار اختران و گردش ستارگان آگاهی داشت 
و می‌دانست که خود در قادسیه کشته خواهد شد و تخت ایرانیان بر باد خواهد رفت و 
تازیان پیروز خواهند شد و جهان از تخمه‌ی ساسان تهی خواهد ماند.» [۲۰] و تهی ماند. 
گیل‌گمش پس از مدت‌ها جست‌وجو درمی‌یابد که مرگ سرنوشت محتوم آدمی است. به نبات 
حیات در قعر دریا رهنمون می‌شود، اما چون به شست‌وشوی خود می‌پردازد تا گیاه مزبور 
را بخورد ماری آن را می‌رباید و می‌خورد و جاودانه می‌شود. گیل‌گمش به دنبال نام 
نیک می‌رود تا روح را جاودانه سازد. در «برادران کارامازوف»، آلیوشا یگانه فرزند 
صالح فئودور سال‌خورده است که در سایه‌ی پرورش کشیش پیر از روحیه‌ی معنوی 
برخورداراست، اما وقتی با اعتراف‌های برادران خود روبه‌رو می‌شود هیچ کاری از او بر 
نمی‌آید. به واقع چگونه می‌تواند به آن‌ها کمک کند؟! اگر همگان در صف خیر قرار 
می‌گرفتند شاید از ابتدا دیگرهیچ صفی تشکیل نمی‌شد. در چنین شرایطی حرکت‌های زندگی 
چگونه تداوم می‌یافت؟!</p>
<p><br></p>
<p><strong>تظاهرات یک‌نفره در غیاب هم‌بستگی اجتماعی</strong></p>
<p>اگر باید هر کس به خویش نقب بزند و خویشتن را مسؤول همه‌ی سرنوشت خود بداند، اگر 
باید روح پالایش یابد تا بتواند عروج کند، دیگر مجالی برای هم‌بستگی با سایرین باقی 
نمی‌ماند. باید به تنهایی سر از گریبان بیرون کشید و پا به خیابان گذاشت. نباید 
پنداشت و دچار این اشتباه شد که داستایفسکی از عروج روح، اعتکاف و خانه‌نشینی را 
جست‌وجو می‌کند. او نیز جذابیت‌های مدرنیته و غنای معنوی آن را می‌پسندد و ستایش 
می‌کند. داستایفسکی در کنار نخستین متفکران بزرگ تجربه‌ی مدرنیته همچون کارلایل 
[۲۱]، هرتزن، مارکس [۲۲]، هگل [۲۳]، گوته [۲۴]، بودلر [۲۵]، دیکنز [۲۶] و استاندال 
بر درآمیختگی نیروهای مادی و معنوی و وحدت تنگاتنگ نفس مدرن با محیط مدرن تأکید 
می‌کند. مارشال برمن [۲۷] فیلسوف و اندیشمند آمریکایی توصیفی جذاب و دل‌نشین از این 
تظاهرات یک‌نفره در تحلیل «یادداشت‌های زیرزمینی» ارائه می‌دهد:</p>
<p>«انسان زیرزمینی پس از پشت سر گذاردن رنج ظاهراً بی‌پایان درون‌نگری هملت‌وار، 
سرانجام دست به عمل می‌زند، در برابر مافوق و ارباب اجتماعی خویش قد علم می‌کند و 
در خیابان برای دفاع از حقوق خویش می‌جنگد... هنگام عبور از برابر می‌خانه، صدای زد 
و خورد به گوشش می‌رسد. درون می‌خانه چند مرد سرگرم نزاع با یک‌دیگرند و در اوج 
دعوا مردی از پنجره به بیرون پرتاب می‌شود. این واقعه تخیل او را شعله‌ور می‌کند و 
میل به مشارکت در زندگی – حتا مشارکتی دردناک و خفت‌بار – را در او برمی‌انگیزد. 
حتا نسبت به مردی که از پنجره بیرون افکنده شده است احساس حسادت می‌کند، شاید خودش 
هم بتواند از پنجره به بیرون پرتاب شود! بی‌درنگ درمی‌یابد که این آرزویی سخیف و 
بیمارگونه است، ولی این باعث می‌شود حس کند زنده‌تر از قبل است.» [۲۸]</p>
<p>انسان زیرزمینی، همان کارمند دون‌پایه، اگر تا دیروز از شناخته شدن هراس داشت، 
امروز با تمام وجود دوست دارد که شناخته شود، حتا اگر این امر به بهای شکسته شدن 
استخوان‌هایش تمام شود. انسان زیرزمینی برخلاف شخصیت‌های قدیمی‌تر داستایفسکی 
هم‌چون دوشکین عمل می‌کند. از مخفی شدن زیر پتو دست بر می‌دارد و خود را به آغوش 
حادثه پرتاب می‌کند؛ حتا اگر حادثه‌یی در بین نباشد، او خود برای خود حادثه ایجاد 
می‌کند. فضاها و جذابیت‌های مدرن شهر، کارمند دون‌پایه را از انزوایش بیرون می‌کشد، 
و او به میان جمعیت مى‌آید تا آفتاب به یکسان بر سر او هم بتابد. مشاهداتش بر عمق 
رنج او می‌افزاید و آن را تشدید می‌کند. او در می‌یابد که قشربندی کاست‌های روسیه‌ی 
فئودالی بیش از هر زمان دیگری انعطاف‌ناپذیر به نظر می‌رسند. اما مسأله‌ی مهم این 
است که انسان زیرزمینی برای زندگی خویش تصمیمی مهم گرفته است. او نمی‌خواهد بار 
دیگر تمنیات نفس را انکار کند و به وضعیت پیشین بازگردد، بلکه می‌خواهد به انسانی 
جدید تبدیل شود. همین خواستن بود که دهه‌ی ۱۸۶۰ را به برهه‌یی حساس در تاریخ روسیه 
بدل کرد.</p>
<p>الکساندر دوم فرمان آزادی سرف‌ها را در روز ۱۹ فوریه‌ی سال ۱۸۶۱ صادر کرد و 
گشایشی جدید در فضای عمومی روسیه پدیدار گشت. گشایشی که به آن‌چه برمن تظاهرات 
یک‌نفره در خیابان می‌نامد دامن زد: «این شکل بیانی کاملاً مناسب آن نوع جامعه‌ی 
شهری بود که الگوهای مدرن مصرف را رواج می‌داد و در همان حال وجوه مدرن تولید و کنش 
را سرکوب می‌کرد، جامعه‌یی که بدون تأیید و تصدیق حقوق فردی زمینه را برای رشد خلق 
و خوی فردی فراهم می‌کرد، جامعه‌ای که میل و نیاز به ارتباط را درون مردمان بر 
می‌انگیخت و در همان حال ارتباط اجتماعی را به جشن‌ها و اعیاد رسمی یا غرقه شدن در 
رمانس فرار از واقعیت منحصر می‌ساخت... برخورد و تقابل میان انسان جدید، انسانی که 
به تازگی از زیر زمین بیرون آمده است و طبقه‌ی حاکم قدیمی. آن هم در متن یک 
چشم‌انداز خیره‌کننده‌ی شهری، میراث حیاتی و پویایی است که داستایفسکی و پترزبورگ 
برای هنر مدرن و سیاست مدرن تمامی جهان به جا گذاشته‌اند.» [۲۹]</p>
<p>مدرنیسم خام و توسعه‌نیافته‌ی قرن نوزدهمی پترزبورگ در قرن بیستم در سراسر جهان 
سوم گسترش یافت و تصاویری مشابه پدیدار ساخت. اگر چه باید امتیاز ابداع این تصاویر 
را برای رازنوچینستی [۳۰] - مردانی از طبقات و اقشار گوناگون - محفوظ دانست.</p>
<p><br></p>
<p><strong>سخن پایانی:</strong></p>
<p>در این نوشتار کوشش شد تا با رویکردی جامعه‌شناسانه آثار داستایفسکی، 
داستان‌نویس مشهور روسی مورد بازبینی قرار گیرد. در این بازبینی چشم‌اندازهایی مطرح 
شد که می‌تواند برای بررسی‌های گسترده‌تر و جدی‌تر مفید واقع شوند. دوره‌یی را که 
آثار داستایفسکی در آن خلق شد، می‌توان به قول برمن «مدرنیسم مبتنی بر 
توسعه‌نیافتگی» نامید. تصاویر جذاب و پر زرق و برق مدرنیسم توسعه‌نیافتگی می‌تواند 
به رؤیاها و تخیلاتی دامن بزند که از اوهام و سراب‌ها تغذیه می‌کند. باید از اوهام 
تغذیه کرد، از تخیلات انرژی گرفت و در سراب‌ها به پرواز در آمد. باید علیه خود 
شورید، خویشتن را شکنجه داد و داغ ناتوانی تغییر یک‌تنه‌ی تاریخ را تا ابد بر دل 
نهاد. باید به تحقیر دائمی نفس ادامه داد و از انفاس نهفته در ماورای زمان و مکان 
مدد و یاری طلبید.</p>
<p>اما شاید و فقط شاید در برآیند چنین جوش و خروش‌هایی و چنین رنج و تعب‌هایی، 
افق‌هایی پدیدار شود که مدرنیسم غربی توان رقابت با آن را نداشته باشد.</p>
<p>آیا سخن از عشق و مدرنیسم است؟ آیا چنین سخنی بس بیهوده است؟ آیا بدون وجود 
سرهای سودازده، تجربه‌های جدید اتفاق می‌افتند؟ اگر دست‌کم حدی از سودازدگی موجود 
نباشد چگونه می‌توان نظم‌های کهن و مستقر را بر هم زد و افکاری جدید را تجربه کرد و 
تجربه‌های نوین را تجسم بخشید؟<br />
<br />
<br />
<br />
پی‌نوشت:<br />
۱ - Fyodor Dostoevsky<br />
۲ - Alexander Herzen<br />
۳ - Nikolai<br />
۴ - Quoted in Michael Cherniavsky, Tsar and people: Studies in Russian Myths 
(Yale, 1961), 151-52<br />
۵ - گیترمن، والنتین، نکاتی درباره‌ی ادبیات کلاسیک روس، ترجمه‌ی فاروق خارابی، 
مجله‌ی ارغنون، شماره‌ی ۹ و ۱۰ (بهار و تابستان ۱۳۷۵) ، صص ۳۵۰-۳۳۱<br />
۶ - پیشین<br />
۷ - Puschkin<br />
۸ - (گیترمن، ۱۳۷۵)<br />
۹ - Potogin<br />
۱۰ - (گیترمن، ۱۳۷۵)<br />
۱۱ - Dualism<br />
۱۲ - Rene Dekart<br />
۱۳ - John Locke<br />
۱۴ - Immanuel Kant<br />
۱۵ - Richard Rorty<br />
۱۶ - (گیترمن، ۱۳۷۵)<br />
۱۷ - Durkheim<br />
۱۸ - Weber<br />
۱۹ - Toennies<br />
۲۰ - صفا، ذبیح‌الله (۱۳۷۴) حماسه‌سرایی در ایران، تهران، انتشارات فردوسی<br />
۲۱ - Carlyle<br />
۲۲ - Marx<br />
۲۳ - Hegel<br />
۲۴ - Goethe<br />
۲۵ - Baudelaire<br />
۲۶ - Dickens<br />
۲۷ - Marshall Berman<br />
۲۸ - برمن. مارشال (۱۳۷۹) تجربه‌ی مدرنیته، ترجمه‌ی مراد فرهادپور، انتشارات طرح 
نو، تهران، صص ۲۷۱-۲۷۰<br />
۲۹ - پیشین، صص ۲۸۳- ۲۸۲<br />
۳۰ - اصطلاحی اداری برای نامیدن همه‌ی کسانی که عضو طبقه‌ی اشراف یا زمین‌داران 
نبودند.</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001743.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001743.php</guid>
<category>essay</category>
<pubDate>Wednesday, 28 September 2009 22:35:49 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>کابوس</title>
<description>حسین کهندل
<![CDATA[<p>آدم‌هایی توی خیابان رخت‌خواب گرم و نرمشان را رها کرده‌اند تا در کابوس شبانه‌ی 
من حضور به هم رسانند و مرا همراهی کنند.</p>
<p>هر شب سراغم می‌‌آید و وقتی‌ رهایم می‌کند که ملحفه‌ام خیس عرق شده است. توی 
رخت‌خواب، خواب توی خواب می‌بینم. آن‌قدر خواب که یک شب دیدم که خر شده‌ام و دارم 
زندگی‌ می‌کنم، اما حالا گمان می‌کنم که در یک گورستان خانوادگی دفن شده‌ام و فقط 
می‌توانم فکر کنم.</p>
<p>تنم آن‌جا زیر آن‌ تخته‌سنگ است و آرام آرام رنگ خاک به خود می‌گیرد. روشنایی و 
تاریکی‌ را احساس نمی‌کند، چون بی‌خوابی به سرش زده است و دیگر هیچ وقت خواب 
نمی‌بیند.</p>
<p>از رنگ و روی سنگ قبر و علف‌های هرز روییده بر روی آن‌ پیداست که خیلی‌ سال است 
مرده‌ام و آن‌ یک خر است که خواب می‌بیند من شده است و دارد زندگی‌ می‌کند.</p>
<p>مرز بین خواب و بیداری، مردگی و زندگی، روشنایی و تاریکی گم شده است. دیگر هیچ 
کس نمی‌تواند بگوید که گورستان من خیالی است و این خواب توی رخت‌خواب‌ها در شب و خر 
تو خر‌های روزانه‌ی واقعی. اما شکست سکوت گورستان با طنین ناموزون جیرجیرک‌ها در 
زیر نور مهتاب، کمی‌ واقعی‌تر از این ترافیک زمان‌کشی است که ذهنم را دزدیده است.</p>
<p>همه‌ی اتفاق‌ها:<br />
چراغ قرمز راهنمایی که سال‌هاست سبز نمی‌شود، و انعکاس نور زل‌زده‌ی آفتاب از 
نرده‌های سفید گورستان بر روی ماشین‌های پشت ترافیک... این‌ها همه گواهی می‌دهد که 
بیدارم، به غیر از مردی که قصد دارد از بالای برج بلند خیابان، خودش را به پایین 
پرت کند.</p>
<p>عابرین پیاده‌رو کارهای مهم خود را رها کرده‌اند تا یک فیلم یا یک اتفاق مهیج را 
بدون بلیط تماشا کنند.</p>
<p>قصد دارم کمکش کنم تا از این کابوس رها شود و همه چیز را دوباره وارونه و خر تو 
خر ببیند، اما شک می‌کنم که توی رخت‌خوابش خواب می‌بیند یا واقعاً می‌خواهد خواب به 
خواب برود.</p>
<p>به زحمت از میان ازدحام خودم را به نوک برج می‌رسانم. از آن‌جا آدم‌هایی که از 
کنار میله‌های سفید کنار گورستان عبور می‌کنند، کوچک‌تر از آن‌ که می‌پنداشتم به 
نظر می‌رسند.</p>
<p>از روی پشت‌بام آرام آرام به طرفش می‌روم تا دستش را بگیرم، اما او بدنش را کنار 
می‌کشد و از نوک برج به سمت پایین هلم می‌دهد. باد پشتم را خالی‌ می‌کند، جاذبه مرا 
به سرعت پایین می‌کشد و پیراهن سفید مرا از تنم درمی‌آورد. آدم‌های پایین برج همراه 
با میله‌های سفید گورستان لحظه به لحظه بزرگ‌تر می‌شوند و تمام ذهنم را اشغال 
می‌کنند. دیگر فراموش می‌کنم که آن‌ها آمده‌اند تا در کابوس شبانه‌ی من حضور به هم 
رسانند و مرا همراهی کنند.</p>
<p>ثانیه‌ها که پی‌ در پی‌ در توالی یکدیگر بر من تحمیل می‌شوند، حتا فرصت خواندن 
نوشته‌های سنگ قبر گورستان را هم نمی‌دهند. مغزم که می‌پاشد روی سنگ‌فرش خیابان، 
دوباره زنده می‌شوم و خودم را توی رخت‌خواب می‌بینم که خر شده‌ام، خری که در یک 
گورستان خیالی خواب می‌بیند که من شده است.<br />
اما هنوز نمی‌داند که خواب است یا بیدار.</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001708.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001708.php</guid>
<category>persianstory</category>
<pubDate>Sunday, 25 September 2009 13:21:37 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>شکار شاهباز سفید در قلعه‌های آینه‌ای تاریک. یک</title>
<description>شاپور احمدی
<![CDATA[<p>کوهی در جانم دمیده است.</p>
<p>کورمال رگه‌های تاریک را آن چنان سودم<br />
که نزدیک بود خاکه‌ی پوستم بوته‌زار عقرب و پولک را برافروزد.</p>
<p>آن گاه به یاد آوردم<br />
با تفریق‌های شرم‌آورم سرراست کناره می‌گزیدم از گنج‌های زنده‌ی دره<br />
حنای گیسوانی که در زیر گلو به هم گره می‌خورند<br />
دودی که بوی موهای سوخته‌ی پلنگ می‌دهد.</p>
<p>می‌خواهم تا صبح صورت فلکی سگی بی‌رمق باشم بر چکادی نه چندان دور از سایه‌ی 
شیرهایی سنگی<br />
که در جلبک‌های شعله‌ور با گنجشکان دم سحر بازیگوشی می‌کنند<br />
لب برگ بیدی‌ات را در میان هزار برگ می‌جویم<br />
و زادبوم خود را فراموش می‌کنم.</p>
<p>و شبانه در دهکده‌ای از سنگ‌های آتشین و داروبرگ و سایه‌های درشت چشمه‌ها<br />
در شبی از هزاران شب سرگردان غنودم.</p>
<p>از پشت روزنه‌های خاکستری<br />
می‌دیدم شادمان در جامه‌ای ارغوانی و کهنه<br />
ترانه‌ای غریب می‌خواندی و به خود نوک می‌زدی.</p>
<p>از زیر ابروان شکسته‌ات شاه‌رازهای تکیده را پی می‌گرفتی.</p>
<p>بیم داشتم مبادا نسیمی از منجلاب‌های دوردست غصه<br />
بیراه به تنگه‌ی بلوط‌های خلوت بکوبد<br />
و اندکی از هوایش بازگردد و کاکلت را پژمرده کند.</p>
<p>برای همین بود که در راه تا مدت‌ها سر به زانو دوخته بودم و می‌گریستم<br />
و گمان نمی‌کردم روزی آه و فغانم به پایان برسد.</p>
<p>و به‌خوبی می‌دانستم عمری دراز می‌بایست در کنار پرچین ستارگان فروریخته و 
شمش‌های آفتاب و تخم‌های&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; {شگفتی که هنوز سنگ بودند، پرسه بزنم و شبانه بر صخره‌های 
درخشان سرابی که سوت مارها را می‌نیوشند،&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; {با شهریارهای کوچولو بازی می‌کنم، آن‌ها 
که بدون ترس سر بر دوش صخره‌ها می‌گذارند و با روشنایی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; {فرشتگان صحبت می‌کنند.</p>
<p>بی‌اختیار به سایه‌ی شهباز سفیدی پرداختم که در قلبم غلتیده بود و اندکی آن را 
شکافته بود. عرق سبزی در پشتم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; 
{نشست. خود را در نمدی پیچاندم و پذیرفتم که هر بار به سوی تو نگریسته‌ام (در 
حالی‌که وانمود می‌کردم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; {جای 
دیگری را در نظر دارم)، صورتی تازه دیده‌ام. و ناگزیر لابه‌لای پرسش‌هایی دیگرگونه 
با سماجت از کسی&nbsp;&nbsp; {دیگر در می‌یافتم آن که همین دم تازه بالیده است، 
به‌راستی کیست.</p>
<p>هیچ رودی پیدا نبود. بر سنگ‌هایی که هنگام گذشتن از رودخانه آن‌ها را یکی‌یکی 
فراموش می‌کردم، خاکی آتشین&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; 
{که بوی سیمرغ می‌داد، بناگوشم را برافروخت. قاف، قاف، قاف کجاست؟ سایه‌ی گداخته‌ی 
بهار می‌خرامید.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; {بر لبه‌ی 
برکه‌ای که در ریگ‌های بنفش شامگاهی شهبازی سفید به جا گذاشته بود، به زانو در 
آمدم.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; {می‌دانستم سنگ‌های 
ناشناس آن را جک‌وجونورهای گشنه و پریشان و بروبچه‌های بازیگوشی که هر کدام&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; 
{شهریاری کوچولو بودند، در کنار بلوط‌هایی که در آذرخش سنکوب کرده‌اند، در رؤیایی 
درخشان که زادوبوم آن‌ها&nbsp;&nbsp;&nbsp; {را یک‌باره به فراموشی سپرده بود، 
گذاشته بودند.</p>
<p>و در این وقت خوش شهباز سفید در آستانه چراغ را بر افروخته است.</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001730.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001730.php</guid>
<category>persianpoem</category>
<pubDate>Thursday, 22 September 2009 23:18:16 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>سیم‌های خاردار</title>
<description>شعله آذر
<![CDATA[<p>در ایوان نشسته‌اند، ساختمان‌ها تا دور دست پیداست. مرد در صندلی راحتی لمیده، 
پاها را به لبه‌ی ایوان گذاشته و روزنامه می‌خواند. زن سرگرم بافتنی است. بساط چای 
روی میز میان آن دو است. هوا غبارآلود و ابری است.</p>
<p>دوتا رو، یه زیر، یه ژوته [۱]، سه‌تا زیر، یه ژوته، چارتا زیر، دوتا رو، یه زیر، 
یه ژوته... تو یه بیابون برهوت بودم. هیچی جز خروار خروار شن ‌و ماسه دور و برم 
نبود. فقط صدای نفس زدنمو می‌شنیدم و لغزیدن ماسه‌ها زیر پاهام. یه محوطه‌ی 
حصار‌کشی شده روبه‌روم سبز شد. جلوتر رفتم. دستمو گرفتم به سیم خاردارا، می‌دیدم یه 
عالمه آدم که هیچ نمی‌شناختم‌شون...</p>
<p>زن زمزمه می‌کند: یه ژوته، چارتا زیر، دوتا رو، یه زیر، یه ژوته، سه‌تا زیر، یه 
ژوته، چارتا زیر، دوتا رو، یه‌ژوته... دیدم یه عالمه آدم که هیچ نمی‌شناختم‌شون، یه 
جورِ منظمی ایستادن: یکی در میون زن و مرد. دوتا دوتا خم می‌شدن و بند کفشاشونو باز 
و بسته می‌کردن. چند لحظه ساکت و بی‌حرکت می‌ایستادن و دوباره خم می‌شدن و بند 
کفشاشونو باز و بسته می‌کردن...</p>
<p>مرد روزنامه را تا می‌کند. دست‌ها را پشت سر گره می‌زند و مشغول تماشای زن 
می‌شود.</p>
<p>زن که تمام حواسش پی بافتنی‌ست، گویی باخود، دوباره زمزمه می‌کند:<br />
یه ژوته، چارتا زیر، دوتا رو، یه زیر، یه ژوته، سه‌تا زیر، یه ژوته... یه عالمه آدم 
که هیچ نمی‌شناختم‌شون... می‌دیدم هر بار که اون زن و مردا سر خم می‌کنن رو کفشای 
بنددارشون، یه زن یا مرد دیگه عین خودشون جلوشون سبز می‌شه و تا حرکتشونو تکرار 
می‌کنن، ناپدید می‌شه. انگار بچه‌هاشون بودن، بچه‌هایی که از همون اول شده بودن آدم 
بزرگ. اما تا بند کفشاشون باز می‌شد، اونا ناپدید می‌شدن. نمی‌دونم چرا ولی دلم غنج 
می‌زد واسه‌ی رفتن پشت اون سیم خاردارا. یه جذبه‌ای داشت برام اون فضا... یه زیر، 
یه ژوته، سه‌تا زیر. یه ژوته، چهارتا زیر...</p>
<p>مرد چشم از زن می‌گیرد و به شهر غبارآلود نگاه می‌کند.<br />
زن بی آن که سر بلند کند یا دست از بافتن بکشد، ادامه می‌دهد.</p>
<p>یکهو تو رو می‌بینمت که از توی همون محوطه بهم اشاره می‌کنی که منم بیام تو. 
می‌یام کنار تو و دوتایی تو همون صف اول می‌ایستیم‌ و مث باقی زن و مردا مدام خم و 
راست می‌شیم و بند کفشامونو باز و بسه می‌کنیم...</p>
<p>دوتا رو، یه زیر، یه ژوته، سه‌تا زیر، یه ژوته، چهارتا زیر، دوتا رو، یه زیر، یه 
ژوته... مث باقی زن و مردا... بچه بزرگایی عین خودمون جلومون سبز می‌شن. هیچ حسی 
نداشتم از این کار. تا یه بار که بند کفشا رو دیگه باز نمی‌کنیم تا بچه‌ها رو 
ببینیم. اونا شبیه خودمون بودن. تکرار خودمون. مات و مبهوت به روبه‌رو خیره بودن. 
یکهو مارای سیاه از تو چشم بچه‌های ما می‌زنن بیرون و شروع می‌کنن به بلعیدنشون. 
بچه‌های هیچکی این طوری نشده بودن. همه هاج و واج نگاه می‌کردیم. من حتا نمی‌تونستم 
جیغ بکشم. توام ساکت ایستاده بودی و بر و بر اونا رو نگاه می‌کردی. بعد شروع می‌کنی 
خندیدن. می‌خندیدی و من وحشتناک ترسیده بودم. هی به این بچه ها و مارا اشاره می‌کنی 
و می‌خندی. باز خم می‌شی تا یه بچه‌ی دیگه بیاد و ماره ببلعدش. من جیغ می‌کشم ولی 
کاری نمی‌تونم بکنم. تو هی می‌خندی و مارا هی بچه بزرگامونو می‌خورن. پژواک خنده‌ات 
تنمو می‌لرزونه. هنوزم می‌لرزونه. دور و برم‌ یکهو خالی می‌شه. هیچ سیم‌خاداری، هیچ 
آدمی. حتا توام نیستی. هیچ بچه بزرگی هم نیست. تنهام. من می‌مونم و کویر. درست مث 
اول خوابم.</p>
<p>مکث طولانی.<br />
سکوت.<br />
مرد بی‌حرکت است و با چشم‌های خیره به زن نگاه می‌کند.</p>
<p>صدای زن زمزمه‌وار بلند می‌شود:<br />
دوتا رو، دوتا زیر، یه ژوته... من می‌مونم و کویر. یکهو زمین زیر پام خالی می‌شه، 
می‌افتم تو یه گودال تاریک تاریک. با یه سرعت خیلی زیادی سقوط می‌کنم... سقوط 
می‌کنم تو گودالی که ته نداشت انگار... هیچ کمکی نبود. تو هم نبودی. هر چی صدات 
زدم، نبودی. فش فش مارا رو می‌شنیدم بی این که بتونم چیزی ببینم. سیاهی مطلق بود...</p>
<p>به بافتن ادامه می‌دهد و صدای زمزمه‌اش به گوش می‌رسد: چارتا زیر، یه ژوته، نه، 
(بافته را می‌شکافد و ادامه می‌دهد) دوتا رو، یه‌زیر، نه، (بافته را می‌شکافد و 
ادامه می‌دهد) یه‌ژوته، سه‌تا زیر، یه‌ژوته، چهارتا زیر...</p>
<p>زمزمه‌ی زن قطع می‌شود. از بافتن می‌ماند. به دوردست خیره می‌شود. ساختمان‌های 
کوتاه و بلند و چراغ‌هایی که تک تک روشن می‌شوند و صدای دور ماشین‌ها.</p>
<p>مرد روزنامه را آرام روی میز می‌گذارد. پاها را از لبه‌ی ایوان برمی‌دارد. از 
فنجان چای جرعه‌ای می‌نوشد و فنجان را در نعلبکی می‌گذارد. سرش را میان دست‌ها 
می‌گیرد.</p>
<p>سکوت است.</p>
<p>زن نگاه ماتش را از رو‌به‌رو می‌کَند و به بافتن ادامه می‌دهد.<br />
دوتا رو، یه زیر، یه ژوته، سه‌تا زیر، یه ژوته، چارتا زیر، دوتا رو، یه زیر، یه 
ژوته، سه تا زیر، یه ژوته، چارتا زیر، دوتا رو، یه زیر، یه ژوته، سه‌تا زیر، یه 
ژوته، چارتا زیر، دوتا رو، یه زیر، یه‌ژوته...<br />
<br />
<br />
پی‌نوشت:<br />
۱- ژوته: در بافتنی، سوراخی که از کور کردن دو دانه ایجاد می‌شود.</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001706.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001706.php</guid>
<category>persianstory</category>
<pubDate>Monday, 19 September 2009 09:19:34 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>دو شعر از کاوه سلطانی</title>
<description>كاوه سلطانی
<![CDATA[<p><strong>« باریکه‌نور »</strong><br />
<br />
موسا و پیروانش می‌گذرند<br />
از باریکه نوری که بر سقف است<br />
پس من به فرعون می‌مانم<br />
که قرن‌هاست در تاریکی‌اش غرق شده<br />
همراه با ارتشی<br />
از واژه‌هایی کودن و گستاخ و شکست‌خورده<br>
<br>
<br>
<br>
<br>
<strong>« وقتی که شعری می‌سرایم »</strong><br />
<br />
این شعرها<br />
یتیم‌اند و بی‌ سرپناه<br />
هنوز هم نفهمیده‌ام<br />
پدرشان که بوده است<br />
مادرشان؟&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; من حتا مادرشان هم نیستم<br />
<br />
چون تولد عیسا&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; شک‌برانگیزند<br />
چون موسا&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بی‌پناهی و تیماری<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
به آب سپرده‌ شده بودند<br />
به گراکوس شکارچی می‌مانند<br />
که میان دو دنیا<br />
میان هستی و نیستی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; معلق بود<br />
مثل جمله‌ای رازگونه&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در شیشه‌ای سبز <br />
که موج‌ها واژه‌هایش را در هم می‌ریزند<br />
<br />
من آن ماهیگیر تنهایم<br />
که عصرهنگام&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زیر بیدمجنون کنار دریاچه‌ای <br />
سیگاری دود می‌کند<br />
و مروارید<br />
یا چکمه<br />
و گاه جنازه‌ای صید می‌کند<br />
<br />
به شکل آن پسربچه‌ی داستان‌های آمریکای شمالی در‌می‌آیم<br />
که با قزل‌آلایی بی‌همتا در آغوشش<br />
با پاچه‌هایی خیس آب<br />
دوان دوان به خانه برمی‌گردد<br />
وقتی که شعری می‌سرایم.</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001710.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001710.php</guid>
<category>persianpoem</category>
<pubDate>Friday, 16 September 2009 10:23:49 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>غرور</title>
<description>علی زوار کعبه
<![CDATA[<p>نصفه‌شبی وان حمام پر بود و من ولو توُش. آخرین پنچ‌شنبه‌ی مرداد ماه بود و داغ. 
رفقام همه در سفر بودند. گندشان بزند! حتا تعارف هم نزده‌بودند. به دَرَک! برای مرد 
۳۰ساله‌ی مجردی با شرایط من، وان پُر و سیگار فراوان تفریح مناسبی به‌حساب می‌آمد. 
لپ‌تاپم هم بود. روی سه‌پایه‌ی کنار وان و به تکرار آهنگ “letters” این یارو “leonard 
cohen”. چرا داریوش نه؟ به همان دلیلی که شجریان نه. دارم می‌گویم رفقام در سفر 
بودند و من تک‌و‌تنها حالی‌به‌حالی شده بودم.</p>
<p>چشم‌هام بسته بود و لب‌هام از سیگار مزخرف وطنی کام می‌گرفت. زندگی چندان هم بد 
نبود. می‌شد تحمل کرد. مخصوصاً آن‌وقت شب برای مردی مجرد در وان حمام. در جریان‌اید 
که؟</p>
<p>فکرم به جاهای لازم سر زد. به جاهای باریک و تنگ. به جاهای گرد و گوشه‌دار. به 
جاهایی خنک و خوش‌بو. برای جاهای بهتر مجبور بودم سیگارهای بیش‌تری روشن کنم. دود 
سیگار در بخار حمام گیرایی عجیبی دارد. همین کار را هم کردم. مغزم قفل کرده بود. 
به‌جای فانتزی‌های مفرح، مرحوم جعفر، مثل خرمگس لعنتی افتاد وسط معرکه. مرحوم 
وقت‌نشناس است. وقتی می‌آید که پاک مایه‌ی آبرو ریزی‌ام ‌بشود. چشم‌هام را باز 
کردم.</p>
<p>- جعفر خان با اوقات زمینی نیم‌ساعت بعد. الان خوش دارم واسه خودم باشم.</p>
<p>جعفر از آن دسته‌ی آدم‌هایی بود که ۴ سال دانشگاه یک‌دست لباس دارند. سبیل مخملی 
داشت و مثل نی نازک و نحیف بود. کسی محلش نمی‌گذاشت. سیگار بهمن می‌کشید و ماشین 
نداشت. کلاً هیچ‌چیز به‌درد بخوری نداشت. زندگی‌اش یک‌ خالی بود، وسط یک خالی دیگر. 
این قصه‌ی قدیمی و مرگ جعفر ابداً مایه‌ی داستانی ندارد ولی شال‌گردن سفیدش کمابیش 
جذاب است. جنازه‌ی جعفر را در حمام نُمره پیدا کردند. «اُوردُز» کرده بود و 
شال‌گردن را مثل طناب دار پیچیده بود دور گردنش.</p>
<p>سیگار دیگری روشن کردم. حواسم را دادم به سواحل آنتالیا یا شاخ آفریقا. چرا 
اسپانیا نه؟ چون دوست ندارم توُ کشور دن‌کیشوت کثافت‌کاری کنم. منشی دفتر مجله هم 
بد نبود. همه‌چیز می‌توانست باشد ولی جعفر پاپی شده بود.</p>
<p>نمی‌دانم این ده سال چرا سراغ آدم دیگری نرفته؟ هیچ‌کدام از هم‌دانشگاهی‌ها خواب 
یا خیال جعفر را نمی‌بینند. خیلی‌شان نمی‌دانند اسم آن مرحوم جعفر بوده. موضوعش 
خیلی ساده است. خیلی فقیر بود، ما هم در دانشگاه آزاد درس می‌خواندیم. هم‌کلاسی‌ها 
همه جردن به بالا بودند. پول‌دار و گند دماغ. من یکی البته متوسط بودم. من هم که آن 
سا‌ل‌ها به آن‌جایم می‌گفتم: «اه دنبالم نیا بو می‌دی». به‌خاطر همین جعفر تک 
افتاد. تقریباً نامرئی بود. تنها وقتی به چشم می‌آمد که می‌خواست با بقیه بُر 
بخورد. آن‌وقت هم بچه‌ها نامرئی می‌شدند. بعد از غصه افتاد به اعتیاد و وسط‌های 
اعتیاد توی حمام «اُوردُز» کرد، مُرد. شش‌ماه بعد از مرگش یکی از بچه‌های کلاس 
فهمید جعفر مُرده. جعفر توی حمام با شال‌گردنش مرده بود. به همین سادگی.</p>
<p>یک‌بار باهاش حرف زدم. گفت: «می‌دونی بزرگ‌ترین غصه‌ی دنیا چی‌یه؟»<br />
گفتم: «امتحانای پایان ترم»<br />
- بزرگ‌ترین غصه‌ی دنیا، غرورِ شکسته‌َس.<br />
- فلسفه رو هیچ‌وخت دوست نداشتم جعفر.<br />
- غرور منو بچه‌های دانشگاه شکسته‌ن. فقط برای این‌که فقیرم.</p>
<p>دلیل بدی بود برای خودکشی. یک مشت بچه مفرح قرتی نبایستی آدم را از معرکه به‌در 
کنند. زندگی یعنی همین ایستادن در مقابل بچه پول‌دارها و جنگیدن با یک‌به‌یک‌شان. 
همیشه فکر کرده‌ام جعفر می‌توانست دوستان بهتری برای خودش دست‌وپا کند. غرورش هم 
نمی‌شکست.</p>
<p>چشم‌هام را باز کردم. آب وان کدر شده بود و کثیف. چند تا چیز کوچولو و ژلاتینی 
هم روی سطح آب وول می‌خوردند. باسنم را بلند کردم تا درپوش پلاستیکی را بردارم. آب 
را خالی کردم و دوباره درپوش را گذاشتم. وان را مجدداً پر کردم. در این بین گوشه‌ی 
حمام چمباتمه زدم و سیگار دود کردم. چندباری لامپ به پت‌پت افتاد. وقتی داشتم شیر 
آب را می‌بستم گفتم: «جعفر خان فهمیدم شب‌جمعه‌اس. شمام بفهم که شب‌جمعه‌اس! برات 
فاتحه می‌فرستم. یادتم. ولی باید بدونی که از منِ تنها کاری برنمی‌آد. بالاخره تو 
خودکشی کردی و نیاز به آدمای بیش‌تری داری. حالا لطف کن و با لامپ ور نرو».<br />
و دراز شدم توی وان.</p>
<p>به‌به چه آب دلی. سیگار دیگری روشن کردم و سعی کردم بفهمم این یارو چه می‌خواند؟ 
لئونارد را می‌گویم. لامپ دوباره به پت‌پت افتاد. محلش نگذاشتم. پت‌پت‌پت‌پت و 
سوخت. چشمم را باز کردم. نه؛ نسوخته بود. یک‌نفر جلویش ایستاده بود. سایه انداخته 
بود روی من. طرف مرد بود. پاهاش شکل هشت، کمر تا شانه‌اش هفت. گردن نداشت و صورتش 
یک پنج‌ضلعی کشیده بود. یا خداااا. زرد کردم. خیلی واضح و ناجور.</p>
<p>یک‌قدم که به سمتم برداشت فهمیدم حجم ندارد. به نازکی یک ورق کاغذ بود و مثل 
طرحی مدادی از یک انسان‌واره‌ی پیکاسویی. شاید از پسش برمی‌آمدم. شاید هم هوای حمام 
گرفته بودَم. به‌هرحال دهنم کلید شده بود.</p>
<p>انسان‌واره‌ی پیکاسویی گفت: «سلام ارباب. در خدمت‌گزاری حاضرم.»<br />
- ارباب لازم نیست خوف کنید. من برای خدمت به شما آمده‌ام. ارباب خودتان را کنترل 
کنید.</p>
<p>قلبم آمده بودم توی دهنم. آب وان کم مانده بود قهوه‌ای بشود. بایستی درپوش وان 
را برمی‌داشتم. بدنم از هر هم‌کاری‌ای سرباز می‌زد.<br />
به زحمت گفتم: «م م من که خدمتکار نخواستم.»</p>
<p>خودش را رساند به لبه‌ی وان.<br />
- ارباب! وحشت نکنید.<br />
و بعد دستش را برفراز وان حرکت داد. آب به زلالی قبل شد.<br />
بعد پرسید: «بهترید ارباب؟»</p>
<p>چه‌قدر ارباب ارباب می‌کرد. چشم‌هام را بستم. نگاهش که می‌کردم، مرگ را می‌دیدم: 
«شکر. خیلی هم خوبم. ببین دوست عزیز، شما از طرف جعفر اومدید؟»<br />
- نه ارباب. کسی به این نام نمی‌شناسم.<br />
- قراره بمیرم؟<br />
- خداوند عمر شما را دراز گرداند ارباب. ساق و سلامت هستید الحمدالله.<br />
- جنی؟<br />
- نه ارباب. من غول چراغ هستم.</p>
<p>خیالم راحت شد. توهم زده بودم. اولاً که چراغ نداشتم، غولی داشته باشد. ثانیاً 
غول چراغ را در کارتون‌ها دیده بودم. یک‌ ابر حجیم آبی‌رنگ نَمَکی بود. همه‌اش 
به‌خاطر این سیگارهای خاک‌اره‌ای وطنی‌ست. وقتی ازش کام می‌گیری، انگار ترقه 
می‌ترکانی. معلوم است که مخ آدم را این‌جوری می‌کند.</p>
<p>با همان چشم‌های بسته، گفتم: «که این‌طور. آقای غول لطف می‌کنی و یه بسته سیگار، 
وینستون اعلا، که همین الان از مزارع آمریکایی‌ش چیده شده بذاری کف دستم؟»<br />
و پشت دست راستم را روی لبه‌ی وان گذاشتم.<br />
انسان‌واره‌ی پیکاسویی پرسید: «این یک آرزوست ارباب؟»<br />
- نه‌خیر. مچ‌گیری درونی‌یه.<br />
به‌طرفة‌العینی یک بسته سیگار کف دستم بود.</p>
<p>از گوشه‌ی چشم به بسته‌ی سیگار نگاه کردم. بعد به غول چراغ.<br />
- بَه آقا مزین فرمودید. بفرمایید بنشینید.<br />
- نه ارباب. من در حضور شما اجازه‌ی این کار را ندارم.<br />
گفتم: «ای بابا اجازه کدومه؟ اشکالی نداره‌ بشین... حالا هرجور که راحتی. تو چرا 
این ریختی شدی؟»<br />
- برای این‌که از چراغ درنیامده‌ام ارباب.<br />
سیگاری گوشه‌ی لب گذاشتم و آتش کردم. لئونارد هنوز داشت نامه می‌نوشت.<br />
- پس از طرف جعفر نیومدی؟<br />
- نه ارباب من از طرف‌های بغداد آمده‌ام.<br />
- خوب کردی. حالا من باید سه تا آرزو بکنم؟<br />
غول چراغ گفت: «نه ارباب. محدودیتی در کار نیست.»<br />
گفتم: «خیلی خوبه. چون اگه سه تا بود، دومی باید اولی رو رفع و رجوع می‌کرد، سومی 
هم باید برم می‌گردوند به وضع اولم،نه؟». هرهر خندیدم.</p>
<p>غول چراغ با آن چشم‌های زغالی‌اش برّوبرّ نگاهم کرد. طبع طنزش ضعیف بود.<br />
پرسید: «ارباب آماده‌اید؟»<br />
جواب دادم: «برای آرزو کردن؟»<br />
- بله.<br />
گفتم: «خب مرد حسابی تو این همه‌وخت کجا بودی؟ اصلاً چی شد که اومدی سراغ من؟ ببینم 
سرِ کار که نیستم؟»<br />
- ارباب. دیگر آدمی‌زاده‌ها به چراغ‌جادو و افسانه‌ها علاقه‌ای ندارند. ما انجمن 
غول‌های چراغ داوطلبانه و صدسال یک‌بار به خدمت‌گزاری اربابی درمی‌آییم.</p>
<p>سیگار دیگری روشن کردم. به این می‌گویند سیگار. به‌به!<br />
گفتم: «تقصیر خودته برادر. هی برو تو پستو و رو بگیر! آخرش این‌جوری فراموش می‌شی. 
حالا غصه نخور من خودم آرزوهایی دارم که تا صدسال بیفتی دنبال‌شون.»<br />
غول چراغ گفت: «شما ارباب مهربانی هستید. وقتی قرعه به‌نام شما افتاد هراس کردم.»<br />
- چرا ترس غوغولی‌یه من؟<br />
- ارباب قوانین عوض شده. وقتی قرعه به‌نام کسی افتاد، اول ما موظفیم به سراغ 
آشنایان ارباب برویم. آن‌ها حق دارند یک آرزو در مورد شما بکنند. در این چهارصد 
سالی که قوانین تازه وضع شده، همه‌ی آشنایان ارباب‌های من آرزوی مرگ ارباب مرا 
داشته‌اند.<br />
گفتم: «خب رفقای من آدم‌های باصفایی هستند. محال ممکنه که مرگ منو بخوان. تازه بذار 
آرزوهام برآورده بشه به همه‌شون یه حال مشتی می‌دَم.»<br />
غول چراغ پرسید: «بسیارخب! آماده‌اید ارباب؟»<br />
- یه قلم و کاغذ برام بیار.<br />
- این یک آرزوست ارباب؟<br />
با ناراحتی گفتم: «تو غول خنگی هستی‌ها. آرزو یعنی چیزی که خودم نتونم. من به‌خاطر 
حجب و حیاست که پیش تو بلند نمی‌شم.»<br />
غول چراغ به اتاقم رفت تا کاغذ و قلم بیاورد.</p>
<p>جلدی از وان پریدم بیرون. حوله‌پیچ کردم خودم را. به لئونارد هم استراحت دادم. 
چرا حوله پیچیدم؟ هان. خوش‌حال بود و می‌خواستم قر بدهم. غول با کاغذ و قلم برگشت. 
سرم را خاراندم.<br />
پرسیدم: «غوغولی بلدی آب این وانُ بکنی شیر؟»<br />
- این یک آرزوست ارباب؟<br />
- نه‌خیر. می‌خوام ببینم چه‌قدر عرضه داری.</p>
<p>آب شد، شیر. حوله را انداختم روی لپ‌تاپم و پریدم توی وان. بعد کاغذ و قلم را 
گرفتم تا آرزوهام را بنویسم. عجب شبی بود. به همه‌ی نداشته‌هام فکر کردم. 
تک‌به‌تک‌شان را نوشتم‌. خدا را شکر ما نویسنده‌ها آن‌قدر آرزوهامان را روی کاغذ 
آورده‌ایم و به اسم داستان به خورد مردم داده‌ایم که نوشتن‌ دوباره‌شان وقتی 
نمی‌برد. برگه‌ی آرزوها را دادم دست غول. سیگاری روشن کردم. دو کام بیش‌تر نگرفتم. 
«برای چی دستی دستی خودمو بکشم؟ دیگه سیگار نمی‌کشم.» سیگار را انداختم دور.</p>
<p>غول پرسید: «این‌ها آرزوهاتان هست ارباب؟»<br />
- آره غوغولم. عجله نکن‌ها. من فعلاً دارم حموم شیر می‌کنم.<br />
- ارباب! آرزوهاتان برآورده می‌شود. تنها یک شرط کوچک وجود دارد.<br />
پرسیدم: «شرط؟ چه شرطی؟»<br />
- پیش‌شرط برآورده شدن آرزوهای شما، برآورده شدن آرزوی دوستان و آشنایان شماست.<br />
گفتم: «از قِبَل ما هرکی به یه نون و نوایی می‌رسه‌ها. حالا آرزوی رفقا چی‌یه؟»<br />
- آرزوشان این بود که شما داستان‌نویسی نکنید. آن‌ها معتقد بودند شما شأن ادبی 
جامعه را به ابتذال کشیده‌اید. داستان‌هاتان سرتاپا مزخرف و هجوند. آن‌ها معتقدند 
شما مایه‌ی خجالت جامعه‌ی ادبی هستید و تنها درصورتی به آرزوهاتان خواهید رسید که 
دست از نوشتن بردارید.</p>
<p>با خودم گفتم عجب رفقای ابلهی. من اگر به این آرزوها برسم، مگر دیوانه‌ام که 
داستان بنویسم؟ این داستان‌ها را برای یک لقمه نان می‌نوشتم. حالا توی حساب 
سوئیس‌ام ۲میلیارد دلار پول داشتم. مونیکا را بگو. سیگار برگ کوبایی. هواپیمای 
اختصاصی. سفر به مریخ. نه آن زشت بود. کاش نمی‌نوشتم. جاااان!</p>
<p>چشم‌هام را بستم، یعنی دارم فکر می‌کنم. داشتم ناز می‌کردم. همین که بستم‌شان 
جعفر را دیدم. توی حمام بود. سرنگ در دستش و شال‌گردن محکم و سفت دور گلویش.</p>
<p>چشم‌هام را باز کردم: «ببین غوغولی من نمی‌دونم تو این مدت کدوم گوری بودی. این 
همه آدم دنبالت بودن و به خاطر تو خون و خون‌ریزی شد. حالا می‌خوام بهت ضدحال بزنم 
تا صدسال دیگه آواره بمونی. فکر کردی من از نیکول کیدمن خوشم می‌آد؟ اونم مثل همه‌ی 
زن‌های دیگه ماهی یه‌بار... تازه توی دماغش هم مو داره. نمی‌دونم ونیز چه ایرادی 
داره ولی تو آمریکا مردم تفنگ با خودشون این‌ور اون‌ور می‌برن. کی گفته من از 
مونیکا بلوچی خوشم می‌آد؟ حالا باز بگی گوگوش یه چیزی، تازه اونم پیر شده. ویلا به 
چه دردم می‌خوره؟ خودم خونه دارم مث گل. برو داداش من. برو شرتو کم کن.»</p>
<p>غول غیب شد. مثل سگ دروغ گفته بودم. غرورم جریحه‌دار شده بود. احساس بی‌فایدگی 
می‌کردم. هیچ‌کس دوستم نداشت. آرزوهام را بگو!!؟ عجب حماقتی کرده بودم. غول چراغ هم 
رفته بود.</p>
<p>این داستان را هم نوشتم تا به رفقای نامرد مجله بگویم: «خیلی نامردید.» برای 
جعفر هم دیگر فاتحه نمی‌فرستم. بر خرمگس معرکه لعنت!<br />
<br />
<br />
مرداد ۱۳۸۸</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001697.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001697.php</guid>
<category>persianstory</category>
<pubDate>Tuesday, 13 September 2009 17:09:13 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>شعری از لیلا کردبچه</title>
<description>لیلا کردبچه
<![CDATA[<p>مشت‌هایت را که به سینه‌ی آسمان کوبیدی<br />
اعتمادم از تمام دیوارها سلب شد<br />
آن‌قدر که فکر کردم بعد ازین<br />
دیگر هیچ‌کس پشت هیچ دیواری پنهان نخواهد شد<br />
- اما هوا که گرم باشد<br />
احتمالاً دیوارها سایه‌ی خنکی دارند! -</p>
<p>مشت‌ها<br />
بهتر از همه می‌دانستند؛<br />
هر دستی می‌تواند تفنگی را پر کند<br />
ماشه‌ای را بکشد<br />
و هر انگشتی می‌تواند اشاره‌ی محسوسی باشد<br />
به هرکه کنار دیوار ایستاده است<br />
- هرچه باشد مشت‌ها<br />
هم‌جنس‌های خودشان را که بهتر از ما می‌شناسند! -</p>
<p>همین است<br />
که دیگر تعجب نمی‌کنم<br />
اگر انگشت‌هایت بند کفش‌های تو را<br />
در پاگرد خانه‌ات که می‌بندند<br />
در زندان باز کنند<br />
یا مشت‌هایت آن را که دیروز کشته‌اند<br />
امروز با «زنده باد» یش جان دوباره ببخشند<br />
راستش را بخواهی<br />
دیگر به دست‌های تو هم اعتمادی ندارم<br />
به هیچ کس و هیچ چیز اعتمادی ندارم<br />
آن‌قدر که فکر می‌کنم هر که ایستاده است<br />
لابد پایی برای دویدن ندارد<br />
یا آن‌که می‌دود<br />
پاهایش را<br />
حتماً از پای جوخه‌ی اعدام دزدیده است</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001702.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001702.php</guid>
<category>persianpoem</category>
<pubDate>Saturday, 10 September 2009 23:23:06 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>آزادی</title>
<description>مجتبا کولیوند
<![CDATA[<p>سروده‌ای از پُل الوار Paul Éluard (١٨٨۵-١٩۵٢) شاعر فرانسوی و یکی از 
معروف‌ترین شاعران سوررآلیست.<br />
ترجمه‌ی آزاد از مجتبا کولیوند</p>
<p align="center">* * *</p>
<p><strong>« آزادی »</strong><br />
<br />
برای پرنده‌ی دربند<br />
برای ماهی در تُنگ بلور آب<br />
برای رفیقم که زندانی است<br />
زیرا، آن چه را که می‌اندیشد، بر زبان می‌راند.<br />
برای گُل‌های قطع‌شده<br />
برای علف لگدمال شده<br />
برای درختان مقطوع<br />
برای پیکرهایی که شکنجه شدند<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
<strong>من نام تو را می‌خوانم: آزادی</strong></p>
<p>برای دندان‌های به هم‌فشرده<br />
برای خشم فرو خورده<br />
برای استخوان در گلو<br />
برا ی دهان‌هایی که نمی‌خوانند<br />
برای بوسه در مخفیگاه<br />
برا ی مصرع سانسور شده<br />
برای نامی که ممنوع است<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
<strong>من نام تو را می‌خوانم: آزادی</strong></p>
<p>برای عقیده‌ای که پیگرد می‌شود<br />
برای کتک‌خوردن‌ها<br />
برای آن کس که مقاومت می‌کند<br />
برای آنان که خود را مخفی می‌کنند<br />
برای آن ترسی که آنان از تو دارند<br />
برای گام‌های تو که آن را تعقیب می‌کنند<br />
برای شیوه‌ای که چه‌گونه به تو حمله می‌کنند<br />
برای پسرانی که از تو می‌کشند<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
<strong>من نام تو را می‌خوانم: آزادی</strong></p>
<p>برای سرزمین‌های تصرف‌شده<br />
برای خلق‌هایی که به اسارت در آمدند<br />
برای انسان‌هایی که استثمار می‌شوند<br />
برای آنانی که تحقیر می‌شوند<br />
برای مرگ بر آتش<br />
برای محکومیت عدالت‌خواهان<br />
برای قهرمانان شهید<br />
برای آن آتش خاموش<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
<strong>من نام تو را می‌خوانم: آزادی</strong></p>
<p>من تو را می‌خوانم، به جای همه<br />
به خاطر نام حقیقی تو<br />
من تو را می‌خوانم زمانی که تیرگی چیره می‌شود<br />
و زمانی که کسی مرا نمی‌بیند،<br />
نام تو را بر دیوار شهرم می‌نویسم،<br />
نام حقیقی تو را<br />
نام تو را و دیگر نام‌ها را<br />
که از ترس هرگز بر زبان نمی‌آورم<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
<strong>من نام تو را می‌خوانم: آزادی</strong></p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001693.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001693.php</guid>
<category>worldpoem</category>
<pubDate>Thursday, 08 September 2009 09:26:43 +0330</pubDate>
</item>

<item>
<title>کابوس کودکان تب‌دار</title>
<description>علی قلی‌پور
<![CDATA[<p>کابوس کودکان! کودکان موضوع کابوس‌های «مارک رایدن» هستند و یا آثار او شبیه به 
کابوس کودکان است؟ آبشخور هولناک آثار این نقاش آمریکایی به هر حال کابوس است با 
چاشنی تلخ تضادهایی که باور می‌کنیم اما از باور آن می‌لرزیم و می‌ترسیم. معصومیت 
نهفته در سیمای کودک با تشعشع توحشی غیرمنتظره که بیننده را با کلیشه‌های ذهن سر 
جنگ می‌اندازد؛ شاید یکی از شگردهای نقاش برای جذب و غافل‌گیر کردن مخاطب باشد. 
بدون شک همین بیگانه‌کردن ذهن مخاطب از معصومیتی که همیشه در چهره‌ی کودکان 
می‌بینیم و به وجود آن اعتقاد راسخ داریم، رمز فروش بالای آثار این نقاش در ایالات 
متحده و فروش تی‌شرت‌هایی منقش به آثار «مارک رایدن» است. رایدن به ساده‌ترین روش 
با کنار هم نهادن عناصری چون خون و لبخند؛ نفرت و معصومیت؛ نکبت و مهربانی؛ شهوت و 
هراس؛ مخاطب را از کلیشه‌های منطقی ذهن رها می‌کند. فضای آثار او از ذهن کودکان 
تب‌دار می‌آید. کودکی که به فرض تابلویی از آثار مارک رایدن موضوع کابوش شبانه‌ی او 
بوده، قطعن با پریدن از خواب سخت خواهد گریست. سخت خواهد گریست که عروسک بازیچه‌های 
او ناگهان دندان در آورده و از شکمش خون فواره می‌زند.</p>
<p>فضای آثار رایدن در انیمیشن‌های «happy tree friend» امتداد یافته است. 
انیمیشن‌های پرطرفداری که در آن موجودات معصوم و مهربان فانتزی ناگهان در حادثه‌ای 
خشن به جان هم می‌افتند و حمام خونی راه می‌اندازند که از ذهن مخاطب فرسنگ‌ها دور 
است. این شکل غافل‌گیر کردن مخاطب و بازی از طریق فاصله انداختن میان او و تلقی ذهن 
او از تصاویری که در طول عمر خود دیده، روش ساده‌ای برای میخکوب کردن و جریحه‌دار 
کردن ذهنیت مخاطب است.</p>
<p>«مارک رایدن» شیفته‌ی سیر و سفر در ذهن کودکان تب‌دار است. توحش و هراس نهفته در 
کاراکترهایی که او تصویر می‌کند به شدت شایسته‌ی عنوان مالیخولیا است. اما حوزه‌ی 
علایق او گاهی فراتر از مالیخولیای کودکان رفته و نگاهی هم به مذهب دارد. مسیح در 
برخی از آثار او در سکوت متوهم زندگی کاراکترهای او حضور دارد. آن سوتر کالباس و 
خون، بیانگر اعتقاد راسخ او به مراسم عشای ربانی کاتولیک‌ها است. غرض از ذکر این 
نمونه اشاره به اخلاق‌مدار بودن آثار او با همه‌ی این توصیفات بود. رایدن شیفته‌ی 
لینکلن، جیمی هندریکس و اسباب‌بازی‌های عتیقه است. مجموعه‌ی اسباب‌بازی‌های عتیقه‌ی 
مارک رایدن شهرتی در حد آثار او دارند.</p>
<p align="center">* * *</p>
<p>ضمیمه: گزیده‌ای از آثار مارک رایدن<br />
توضیح: برای دیدن آثار بیش‌تری از این نقاش به سایت او (<a href="http://www.markryden.com">www.markryden.com</a>) 
مراجعه کنید.</p>
<p align="center">
<img src="http://www.khazzeh.com/images/text/mr_balloon_boy.jpg" width="350" height="347" border="1">
</p>
<p align="center">
<img src="http://www.khazzeh.com/images/text/mr_blood.jpg" width="350" height="470" border="1">
</p>
<p align="center">
<img src="http://www.khazzeh.com/images/text/mr_cloven_bunny.jpg" width="350" height="295" border="1">
</p>
<p align="center">
<img src="http://www.khazzeh.com/images/text/mr_lincolns_head.jpg" width="350" height="288" border="1">
</p>
<p align="center">
<img src="http://www.khazzeh.com/images/text/mr_rose.jpg" width="350" height="435" border="1">
</p>
<p align="center">
<img src="http://www.khazzeh.com/images/text/mr_sweat.jpg" width="350" height="470" border="1">
</p>
<p align="center">
<img src="http://www.khazzeh.com/images/text/mr_weeping.jpg" width="350" height="314" border="1">
</p>
<p align="center">
<img src="http://www.khazzeh.com/images/text/mr_the_birth.jpg" width="350" height="261" border="1">
</p>
<p align="center">
<img src="http://www.khazzeh.com/images/text/mr_the_creatrix.jpg" width="350" height="525" border="1">
</p>]]></description>
<link>http://www.khazzeh.com/archives/text/001671.php</link>
<guid>http://www.khazzeh.com/archives/text/001671.php</guid>
<category>maghalestan</category>
<pubDate>Monday, 05 September 2009 08:01:51 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>
